A D A M A K
Відкрити в Telegram
آدمک سلام؛ کجای قصهای؟ •ناشناس• http://t.me/HidenChat_Bot?start=107725242
Показати більшеКраїна не вказанаКатегорія не вказана
328
Підписники
Немає даних24 години
-67 днів
-830 днів
Архів дописів
327
Repost from آذر
نوشته بود هرچی سنم میره بالاتر تازه میفهمم چرا گربهها وسط مکالمه ول میکنن میرن. چقدر جالب بود. چقدر دوست داشتم.
327
Repost from آذر
نوشته بود هرچی سنم میره بالاتر تازه میفهمم چرا گربهها وسط مکالمه ول میکنن میرن. چقدر جالب بود. چقدر دوست داشتم.
327
Repost from • ماتیلدای خسته
پر واضح بود که زندگی قراره خیلی سخت بشه اما هیچکس نگفته بود حفظ امید، وقتی هزاران دلیل برای ناامید بودن وجود داره چقدر سختتره.
327
همهی ما مذبوحانه تلاش میکنیم از گور اجدادمون فاصله بگیریم ولی صدای غمناک مردنشون توی گوشمون طنین میندازه و توی دهنمون طعم بزرگترین ظلمی رو که در حق خودشان روا داشتن حس میکنیم: شرم زندگیهای نزیستهشون. فقط انباشته شدن مداوم حسرتها و شکستها و شرمها یا زندگیهای نزیستهی خودمونه که دری رو به فهم گذشتگانمون باز میکنه.
•16
@Adamak_07
327
سخت نگیر جسپر. یادت باشد آدمها از ساده شنیدن اتفاقات پیچیده ارضا میشوند، نه، غش و ضعف میکنند.
•12
@Adamak_07
327
آزادی هیچ حسی را در من بیدار نمیکند. چون در دنیای واقعی معنای آزادی این است که باید تن به تالیف بدهید، حتی اگر داستانتان مفت نیرزد.
*
چهطور میشود بین آنهایی که نفسنفس میزنند تا بازگو شوند و آنهایی که تازه دارند پا میگیرند و آنهایی که هنوز هیچی نشده چروک خوردهاند و آنهایی که کلام آسیابشان میکند و تنها گَردی ازشان باقی میماند انتخاب کرد؟
•11
@Adamak_07
327
اگر کائنات تصمیم بگیرد درسی دردناک به ما انسانها بدهد، که البته این درس هم به هیچ درد زندگی آیندهمان نخورد، مثل روز روشن است که ورزشکار باید پایش را از دست بدهد، فیلسوف عقلش، نقاش چشمش، آهنگساز گوشش و آشپز زبانش. درسِ من؟ من آزادیام را از دست دادم.
*
فکر کنم؟ بعد از تمام اتفاقاتی که افتاده به این نتیجه رسیدهام حیف آن غشایی در مغز که افکار رویش حک میشوند. اینجا هیچچیزی نیست که حواس آدم را از دروننگری فاجعهبار پرت کند، راستش به اندازهی کافی نیست. خاطرهها را هم نمیتوانم با چوب به عقب برانم.
•9
@Adamak_07
