𝑡ℎ𝑒 𝑠𝑚𝑖𝑙𝑒 𝑜𝑓 𝑎𝑛𝑔𝑒𝑙𝑠
Відкрити в Telegram
𝙞𝙛 𝙞 𝙙𝙞𝙙𝙣'𝙩 𝙝𝙖𝙫𝙚 𝙪,𝙞'𝙙 𝙣𝙚𝙫𝙚𝙧 𝙨𝙚𝙚 𝙩𝙝𝙚 𝙨𝙪𝙣 𝙐 𝙩𝙖𝙪𝙜𝙝𝙩 𝙢𝙚 𝙝𝙤𝙬 𝙩𝙤 𝙗𝙚 𝙨𝙤𝙢𝙚𝙤𝙣𝙚♡ 💙💚🇨🇮❤️💛 درودی به کوکی های زیبام،اگه کاری باهام داشیتید اینجام: @Parycookiesbot http://t.me/HidenChat_Bot?start=52
Показати більшеКраїна не вказанаКатегорія не вказана
197
Підписники
Немає даних24 години
-37 днів
-430 днів
Архів дописів
Repost from 𝙐𝙣𝙞𝙩𝙚𝙙 𝘿𝙞𝙧𝙚𝙘𝙩𝙞𝙤𝙣
+1
🌿 تصاویر دیده نشده از قند خندون در اجرای آکوستیک آهنگ Sunshine که تازه منتشر شدن!
16 October 🗓 ‧ #Liam 🧸 #UpHistory
彡𝟏𝐃 ᰻ UnitedDirection
دوروزه خودمو با طراحی سر گرم کردم تا ی وقت فکری و احساساتی از خودم بیرون ندم عوضش دستام الان درد میاد عالیه
Repost from ᥴꪖꪀꪗꪮꪀ ꪑꪮꪮꪀ ღ
+1
The professor 🧑🏫
این هری و این لویی☝🏻😔🔥
کاپل : لری استایلینسون
تاپ و باتم :لویی تاپ
ژانر : bdsm و بی نهایت هات
ترجمه شده
هری از اینکه نایل بهش میگه هیچ ابتکاری برای ماجراجویی نداره خسته شده، برای همین یه شب تو یه کلوب یه غریبه رو میبوسه. مشکل چیه؟ اون غریبه چیزی بیشتر یا کمتر از معلمش نیست...
قسمتی از داستان :
"رو شکمت دراز بکش، آقای استایلز. همین الآن." فکر کنم مغزم از بدنم جدا شد، چون بدون اینکه بفهمم، داشتم تو وضعیتی که ازم خواسته بود، رو پاهای اون دراز میکشیدم. پاهاش یه کم باز شد تا من ثبات داشته باشم، طوری که باسنم رو یه پا و سینهم رو پای دیگهٔ اون قرار گرفت. دستها و پاهام تا زمین آویزون بود، ولی به نظر نمیاومد براش مهم باشه.لینک واتپد
خواب دیدیم که داشتم تاریخی رو نگاه میکردم ۱۹ هم بود ۱۹ نوامبر خیال کردم که از این تاریخ و روز عجیب گذر کردم وقتی که خواب بودم تا وقتی که از خواب بیدار شدم....
دلم برای بچه ی پارسال و پیارسال درونم میسوزه نمیدونه قراره چه اتفاق های براش بی افته
شب بخیر، ای خیالِ شیرینِ من، ماه امشب هم از بس به تو فکر کرده خوابش نمیبرد💛⭐️
Repost from N/a
I think you'd like this story: "𝑻𝒉𝒆 𝒔𝒄𝒆𝒏𝒕 𝒐𝒇 𝒃𝒍𝒐𝒐𝒅 (𝑧.𝑚)" by sourennaa on Wattpad https://www.wattpad.com/story/399723598?utm_source=android&utm_medium=org.telegram.messenger&utm_content=share_reading&wp_page=reading_part_end&wp_uname=sourennaa
بعد من هی میگفتم به بچه هه که بخدا منم هنوز بچه ام مث تو ام و اونقدر ها هم نقاشی هام قشنگ نیس چرا اخه یهو اومدی بهم اینو میگی اخههه😭😭😂✨️🤏
گفتم اخی چقدر قشنگ و اینا مرسی که بهم حس خوب دادیدبعد ی چند تا چیز گف که اصلا یادم نمیاد من فقط معذرت خواهی هی میکردم که چرا بد بخت از اون موقعه داره دنبالم میدوید فقط بخاطر گوشام و ارپادم😭😂 بعد به بچه گفتم میخوای بعلت کنم ی طوری سرشو تکون داد که اصلا وای خیلی گیگیلی بود
بعد هیچی دیگه کارم تمومه شد رفتم جلو تر یهو دیدیم ی نفر هی داره صدام میکنه من برگشتم فک کردم چیزیم افتاده یهو دیدم خانومه که اونجا دیدمش اومده دنبالم بعد گفتم سلام چیزی شده گف من از اونور چهار راه دارم دنبالت میدونم گفتم چرا چیزی شده بعد یهو بهم گف من تورو میشناسم بعد منم اینطوری که خدایا یعنی چی گف من دخترم تورو خیلی تورو دوست داره بعد هر لحظه بیشتر برگام میریخت😭😂 گفتم برا چی گف نقاشی هاتو خیلی دوست داره ما فالوت داریم بعد من دوباره حافظه ام ریست شد اینطوری بودم که خدایا مگه من نقاشی هامو جایی میزارم بعد میگف اره و اینا بعد بچه هه حدودا ۹ سالش انگار بود بعد نگاهش کردم چشماش ی طوری بود که انگار ی ادم گنده ی معروف دیده قلب قلبی ها بعد وای
+1
وای بچه ها امروز از کلاسم در اومدم در اومدم برا فردا عکاسی کنم بعد تو راهم ی عموعه اس همیشه میبینم از این مینی پیانو ها هستا نمیدونم چیه میزنه خیلی نازه وایستادم که عکس بگیرم از این کلید های سازش بعد دیدیم ی خانومیه اون بغل بهم خیره شده بود با دخترش
