uk
Feedback
زادهِ خیال…

زادهِ خیال…

Відкрити в Telegram

از این‌که هر روز تکه‌ای از روحم را گم می‌کنم خسته‌ام...

Показати більше
Країна не вказанаКатегорія не вказана
262
Підписники
-524 години
Немає даних7 днів
+1230 днів
Архів дописів
پرسید: او هم تو را می‌خواست؟ به اندازه‌ی یک قرن سکوت کردم. و سپس گفتم:هیچ‌وقت مطمئن نشدم.

انگار زندگی قسم یاد کرده تا مرا نابود کند.!غافل از آن‌که من سال‌هاست هنرِ شکفتن در میان ویرانه‌ها را آموخته‌ام. #اسراکریمی

Repost from N/a
- برایت آرزو می‌کنم دور بمانی از عشقی که به جانت نفوذ می‌کند و رسیدن در سرشتش نیست.

کلبی ها و رواقیون ها معتقد بودند: باید درد و رنج را نیز مثل لذت و خوشی تحمل کرد و از روزگار هیچ گله و شکایتی نداشت. #کتاب_دنیای‌سوفی

کلبیون ها معتقد بودند: لازم نیست نگران سلامتی مان باشیم و نباید از درد و رنج و مرگ بترسیم. #کتاب_دنیای‌سوفی

به قول ابتهاج: *نگاهت می‌کنم خاموش و خاموشی زبان دارد* *زبان عاشقان چشم است و چشم از دل نشان دارد*

به چشمانم خیره شد و گفت: چشمانت پر از اندوه است این چه اندوهی است که پشت هر نگاهت پنهان شده؟ گویی دلت سال‌هاست در انتظار چیزی نشسته که هرگز از راه نرسیده است انگار در اعماق چشمانت داستانی ناتمام خوابیده داستانی که نه جرئت گفتنش را داری و نه توان فراموش کردنش را، گویی کسی از تو رفته اما ردِ حضورش همچنان در چشمانت زندگی می‌کند این همه دلتنگی را برای چه کسی با خود حمل می‌کنی؟ کدام عشقِ ناتمام، کدام رؤیای ازدست‌رفته، این‌گونه در نگاهت جاودانه شده است بگو چه کسی این همه دلتنگی را در نگاهت کاشته است؟ و من همچنان سکوت کرده بودم آخر چگونه می‌شد برایش توضیح داد که در چشمانم ردِ یک عشق نیست ردِ تمامِ چیزهایی است که دوستشان داشتم و از دست دادم چگونه می‌توانستم بگویم این اندوه از رفتنِ کسی است که هنوز هم در تمامِ خاطراتم زندگی می‌کند اما سال‌هاست در کنارم نیست؟ #اسراکریمی

او مردِ عاشق نبود؛ وگرنه برای به‌دست آوردنِ معشوقِ خویش، خود را به در و دیوار می‌کوبید. #صدف_امیری

تنها در یک صورت به تو ایرادی گرفته نمی‌شود: هیچ‌کاری نکن، هیچ‌چیزی نگو و هیچ‌چیزی نباش. ارسطو

من با واژه‌هایم تو را به تلاطم می‌اندازم؛ لازم به افعالم نیست! #برین_بیک

اگر می‌خواهی عظمت زیبایی خالقت را تماشا کنی به زن نگاه کن! #برین_بیک

گویی مهربانی حافظه‌ای ضعیف در برابر زخم‌ها دارد.! #اسراکریمی

یکی از قانون‌های ناگفته؛ ترس احترام می‌آورد… #برین_بیک

اگر اختیار داشتم یکی از خصلت‌هایم را از وجودم حذف کنم بی‌تردید مهربانی‌ام را انتخاب می‌کردم نه از آن‌رو که مهربانی را عیب می‌دانم بلکه چون بارها در برابر آن بی‌رحمانه‌ترین چهره‌های انسان را دیده‌ام آنان زخم می‌زدند و من با کوچک‌ترین نشانه‌ای از نیکی همهٔ آن زخم‌ها را از یاد می‌بردم گویی یک قطره روشنایی مرا وادار می‌کرد تاریکیِ یک عمر را نادیده بگیرم شاید بزرگ‌ترین ضعف مهربانان همین باشد اینکه خوبیِ اندک را بزرگ می‌بینند و بدیِ بسیار را به دست فراموشی می‌سپارند. #اسراکریمی

شما هم وقتی عکس های طفولیت تان را میبینید ذوق میکنید یا تنها مه اینطور استم؟

دوستانی انتخاب کنید که وقتی زنده استید شما را به یاد خدا بی اندازند این یک دوستی نیست این یک نعمت است!

Repost from N/a
پارت‌: #هفتاد_و_دو رمان: #ردی_از_خدا_در_دل_عشق نویسنده: #A_K نزدیک ظهر... یکی از کارمندان وارد دفتر سُها شد ـ خانم سُها برای بررسی طرح جدید باید با بخش فنی جلسه داشته باشین ـ بسیار خوب ـ انجینر آریایی هم حضور دارن دست سُها برای لحظه‌ای روی قلم متوقف شد فقط یک لحظه بعد دوباره عادی شد ـ اسناد ره آماده کنین ـ چشم چند دقیقه بعد.... جلسه آغاز شد همه مشغول بحث روی پروژه بودند سُها در رأس میز نشسته بود آراد روبه‌رویش اما تقریباً هیچ‌کدام مستقیماً به دیگری نگاه نمی‌کردند هر دو بیش از حد مراقب بودند و همین مراقبت بیش از حد خودش نشانه‌ای بود در میان جلسه یکی از مدیران سؤال فنی پیچیده‌ای مطرح کرد چند نفر جواب دادند اما هیچ‌کدام کامل نبود. آراد آرام پرونده را بست و شروع به توضیح کرد همه ساکت شدند. مثل همیشه دقیق شفاف، مطمئن وقتی صحبتش تمام شد سُها ناخودآگاه گفت: ـ بسیار عالی سپس فوراً سکوت کرد چون متوجه شد اولین بار است که در جمع از او این‌طور تعریف می‌کند آراد هم برای لحظه‌ای نگاهش کرد فقط یک لحظه بعد گفت: ـ تشکر. و دوباره نگاهش را به اسناد برگرداند اما تا پایان جلسه... لبخند خیلی کمرنگی در گوشه لبش مانده بود عصر همان روز... شرکت آرام‌تر شده بود بیشتر کارمندان رفته بودند آراد در دفترش مشغول بررسی چند نقشه بود که در زده شد ـ بفرمایین. در باز شد و در کمال ناباوری صبور رادمنش وارد شد او که چند روز بود میخواست آراد را ملاقات کند سر انجام امروز موفق شده بود تا کار هایش را نیمه بگذارد و بیاید به شرکت اما سُها خبر نداشت که پدرش به شرکت آمده. آراد فوراً از جا بلند شد ـ سلام خوش آمدین آقای رادمنش ـ سلام پسرم ـ بفرمایین صبور رادمنش روی چوکی نشست چند دقیقه درباره پروژه‌ها صحبت کردند بعد ناگهان مرد گفت: ـ خسته معلوم می‌شوی آراد لبخند زد ـ جالب است ای روزها همه‌گی همی ره برم میگن اما چه کنم عادت کردم به ای خسته‌گی‌ به نام عشق. ـ همه میگن چون حقیقت است از چهرت خستهگی میبارد پسر کمی اقتدار داشته باش سکوت کوتاهی میانشان نشست بعد صبور رادمنش آرام گفت: ـ هنوز هم صبر می‌کنی بخاطرش؟ آراد فهمید منظورش چیست نگاهش پایین افتاد ـ با تمام وجود کوشش میکنم ـ و آسان است؟ این بار آراد خندید خنده‌ای تلخ ـ نه آسان نیست آقای رادمنش دارد مره به مرز جنون میرسانه ـ خیلی سخت است بچیم اما مگر عشقی دیدی که آسان بدست بیاید. آراد چند ثانیه سکوت کرد بعد برای اولین بار بخشی از حقیقت دلش را گفت ـ بعضی روزها فکر می‌کنم آسان شده بعد فقط چند دقیقه با او صحبت می‌کنم و دوباره همه چیز از اول شروع می‌شود صبور رادمنش چیزی نگفت. آراد ادامه داد: ـ سخت‌ترین قسمتش این نیست که دوستش دارم ـ پس چیست؟ ـ این است که باید طوری رفتار کنم که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده. نگاهش را به پنجره دوخت ـ هر روز می‌بینمش هر روز با او کار می‌کنم اما نمی‌توانم حتی یک جمله بیشتر از حد معمول بگم صبور رادمنش آرام به حرف‌هایش گوش می‌داد آراد آهسته گفت: ـ گاهی فکر می‌کنم فاصله گرفتن آسان‌تر بود ـ پس چرا فاصله نمی‌گیری؟ لبخند محوی روی لب آراد نشست ـ چون اگر یک روز نبینمش روز خیلی بدی خواهد بود. سکوتی آرام میانشان نشست صبور رادمنش نگاهش کرد و برای چندمین بار با خودش فکر کرد این علاقه دیگر یک احساس زودگذر نیست اما چیزی نگفت فقط از جا بلند شد و گفت ـ خدا کمکت کند بچیم تا بدست بیاریش آراد هم بلند شد ـ تشکر. صبور رادمنش به سمت در رفت اما قبل از خروج مکث کرد. ـ آراد جان... ـ بله؟ ـ بعضی چیزهای ارزشمند فقط نصیب آدم‌های صبور می‌شوند. و بعد از اتاق بیرون رفت آراد چند لحظه همان‌جا ایستاد به در بسته نگاه کرد و برای اولین بار بعد از مدت‌ها احساس کرد شاید هنوز امیدی وجود داشته باشد.

Repost from N/a
پارت‌: #هفتادویک رمان: #ردی_از_خدا_در_دل_عشق نویسنده: #A_K وقتی تنها شد چند ثانیه به میز خیره ماند بعد آرام از جایش بلند شد کیفش را برداشت و از دفتر خارج شد راهروهای شرکت مثل همیشه شلوغ بود اما برای او امروز همه چیز کمی متفاوت به نظر می‌رسید انگار ذهنش جای دیگری گیر کرده بود در همان لحظه... آراد از اتاقش بیرون آمد برای لحظه‌ای نگاهشان در راهرو به هم افتاد نه طولانی نه عمیق فقط یک نگاه کوتاه اما همان کافی بود سُها خیلی سریع نگاهش را گرفت ـ خدا حافظ ـ خدا حافظ آراد همان‌جا ایستاد تا وقتی که او دور شد بعد آهسته نفسش را بیرون داد خانه... وقتی سُها وارد حویلی شد هوا رو به تاریکی می‌رفت در را که باز کرد صدای مادرش آمد ـ آمدی دخترم؟ ـ بله مادر مادرش از دهلیز بیرون آمد ـ خیلی دیر شد امروز ـ کارم زیاد بود مادر مادر لبخند زد ـ معلوم است مسئولیت گرفتن آسان نیست سُها کیفش را کنار گذاشت ـ عادت می‌کنم انشاالله در همان لحظه صبور پدرش از اتاق بیرون آمد ـ خوش آمدی دخترم خسته نباشی ـ تشکر پدر چهره پدرش آرام بود اما نگاهش دقیق‌تر از همیشه ـ اما خسته معلوم می‌شوی ـ کمی سُها کنار پدرش نشست مادرش چای آورد سکوت کوتاهی میان خانواده افتاد بعد پدرش آرام گفت: ـ روز های اول‌ ریاست همیشه سخت است سُها لبخند زد ـ فکر نمی‌کردم این قدر تفاوت داشته باشد ـ تفاوت دارد چون حالا فقط کار نمی‌کنی بلکه تصمیم می‌گیری سُها سر تکان داد ـ بعضی وقت‌ها احساس می‌کنم هنوز کامل آماده نیستم پدرش با آرامش نگاهش کرد ـ هیچ وقت آدم برای مسئولیت‌های بزرگ کامل آماده نیست دخترم همیشه آدم در مسیر آماده می‌شود. سُها به فکر فرو رفت مادرش آرام گفت: ـ فقط خودت را زیاد خسته نکن دخترم ـ چشم مادر. بعد از غذا... سُها به اتاقش رفت کتاب‌ها و یادداشت‌هایش را مرتب کرد اما ذهنش آرام نبود بی‌اختیار به سمت پنجره رفت هوای شب سرد بود دست‌هایش را دور خود پیچید و برای چند لحظه به آسمان نگاه کرد بعد خواست برود به حویلی وقتی سُها از پله‌ها پایین آمد متوجه شد پدرش در حویلی بود او هنوز نخوابیده بود ـ هنوز بیداری پدر؟ ـ کمی کار داشتم سُها کنار او نشست چند لحظه سکوت بعد پدرش گفت: ـ امروز چیزی در دلت است سُها سریع نگاهش کرد ـ چی؟ پدرش لبخند آرامی زد ـ از نگاهت معلوم است دخترم، وقتی چیزی نمیگم فکر نکو نمی دانم نمیگم چون میخوام خودت برم بگی سُها ساکت بود و عجیب بود خودش هم نمیدانست که او را چه شده ـ نمی‌دانم پدر.. ـ من نمی‌خواهم در زندگی‌ات دخالت کنم اما تو دختر من هستی. ـ می‌دانم پدر ـ پس باید حرف بزنی سُها نگاهش را پایین انداخت ـ فقط... گیج استم ـ از چی؟ سُها مکث کرد ـ از خودم از احساساتم..... پدرش آهسته سر تکان داد ـ ببین دخترم مه هستم تا با هم حل شان کنیم پس هیچ باری را تنهایی حمل نکن. سُها آرام نفس کشید پدرش ادامه داد: ـ فقط یادت باشد دخترم... دل اگر زیاد تنها بماند با اولین احساس اشتباه قفل می‌شود سُها چیزی نگفت و وقتی پدرش سکوت‌اش را دید فهمید که سُها نمیخواهد فعلا چیزی بگوید چند ساعت بعد... وقتی همه خوابیده بودند سُها در اتاقش کنار تخت نشسته بود چراغ کم‌نور روشن بود کتابچه یادداشتش را باز کرد قلم را برداشت... اما چیزی ننوشت فقط مکث کرد بعد خیلی آهسته زیر لب گفت: ـ چرا هر وقت اسمش می‌آید... قلبم آرام نمی‌ماند؟ و پاسخ نیامد فقط سکوت شب بود و احساسی که آرام آرام در دلش بزرگ‌تر می‌شد او هیچ وقت در مقابل الله و پدر و مادرش غروری نداشت اما در مقابل مردم نمی توانست غرور اش را نادیده بگیرد. به همین خاطر اگر قرار بود حسی به آراد داشته باشد ترجیح میداد هیچ وقت کسی خبردار نشود حتی خود آراد. صبح روز بعد... سُها زودتر از همه به شرکت رسید مثل همیشه منظم و آرام چند دقیقه بعد وارد دفترش شد و مشغول بررسی برنامه‌های روزانه گردید از دیشب تا حالا بارها حرف‌های پدرش را در ذهن مرور کرده بود اما هنوز حاضر نبود حتی برای خودش اعتراف کند که چه چیزی در دلش می‌گذرد سُها همیشه دختر مغروری بود. نه آن غروری که از تکبر بیاید بلکه غروری که از عزت نفس می‌آید عادت نداشت احساساتش را به کسی نشان بدهد. عادت نداشت وابستگی‌هایش را فریاد بزند و حالا همین موضوع همه چیز را برایش سخت‌تر می‌کرد. در اتاق آراد.... آراد از صبح زود مشغول کار بود چند نفر از انجینران در اتاقش دور میز جمع شده بودند هرکدام نظری می‌دادند و او با همان جدیت همیشگی اشکالات را بررسی می‌کرد از بیرون همه چیز عادی به نظر می‌رسید همان آراد منظم، همان آراد دقیق، همان آراد کم‌حرف اما درونش آرام نبود هر روز به خودش می‌گفت: «فقط روی کارم تمرکز میکنم.» اما کافی بود نام سُها را بشنود همه آن تمرکز فرو می‌ریخت. نزدیک ظهر...

photo content