uk
Feedback
زادهِ خیال…

زادهِ خیال…

Відкрити в Telegram

از این‌که هر روز تکه‌ای از روحم را گم می‌کنم خسته‌ام...

Показати більше
Країна не вказанаКатегорія не вказана
260
Підписники
-224 години
+27 днів
+630 днів
Архів дописів
این تکستو فور کن چنلت حتما بزارمت تو فولدر✨
اینجا + اسپانسر جوین باش🫧
شات جوینی بده گپ🌊

امروز با او نشسته بودم و سکوت میان ما حاکم بود بدون اینکه نگاهش کنم گفتم دلم یک چیزی میخواهد اما نمی دانم چیست حتی نمی فهمم نوشیدنی است یا غذا یا هله هوله(چپس و پفک...) در صدایم غم و درد موج میزد و او احساس کرد که افکارم مرا به نابودی میکشاند. به روبرو خیره شدم و چند لحظه بعد دست هایش را باز کرد و گفت میدانم تو به آغوش نیاز داری. و مرا به آغوش گرفت احساس میکردم که سبک شدم نه زیاد، فقط اندکی چون هیچ وقت توانایی بیان احساساتم را نداشتم به همین خاطر خیلی کم‌پیش می‌آید که کسی مرا بفهمد.

شاید من از جهان دیگری تبعید شده‌ام؛ کی می‌داند. _هذیان #برین_بیک

به جستجوی آرامش هر چند که، چند لحظه‌ی کوتاه باشد.

شاید اگر توقعات خانواده از ما کم‌تر می‌بود؛ این‌قدر فرسوده نمی‌شدیم!

🖤

و او باز هم در خلوت خود گریست چون میدانست که عزیزش دیگر به این دنیا بر نمی گردد🖤

او مست شراب‌ست، من مست دیدار او، او عاشق شب به سحر کردن به میکده‌ست، من عاشق شب به سحر خیره شدن به او! #برین_بیک

دست بر گردن خود نهاده و میگوید این مسیر مسدود است و عبور بغض ممکن نیست.! #اسراکریمی

و همچنان او نیست و مدت طولانی است که نام او را بر زبان نیاورد‌ ام نه که نخواهم، نه، زیرا او نیست که صدایش بزنم. خیلی دلتنگ نامش شدم و علی‌رغم عدم حضورش، همچنان تمایل شدیدی به صدا زدن نامش دارم گویی نام او مانند دیواری راه گلویم را مسدود کرده و مرا وادار میکند تا دچار خفگی شده و گریه کنم. #اسراکریمی

حدس میزنم بخشی از رسم دنیا همین است که شاهد از بین رفتن تمام آن چیز‌هایی باشیم که دوستشان داریم.🫧🖤🥺

دست هایت دست هایم را نمیگیرد                      ولی چشم هایت چشم هایم را هوایی میکند...

فکر کنم این قلب سوگند یاد کرده که تو را  فراموش نکند وگرنه من که خودم را به زمین و آسمان میزنم با عقل و منطق کلنجار میروم و هزار بهانه برای دل کندن از تو و خاطراتت میتراشم تا شاید بتوانم تمام خاطراتت را از ذهن و قلبم پاک کنم اما انگار هر چه بیشتر تلاش میکنم ردّ حظورت عمیق تر از قبل در دلم میماند. #اسراکریمی

حرمتِ واژه‌ها را نگه دارید؛ بعضی جمله‌ها، از زخم عمیق‌ترند...🖤

باید خـریدارم شوی، تا من خریدارت شوم از جانُ دل یارم شوی، تا عاشق زارت شوم #شجریان

و تو را هرگز نتوانستم فراموش کنم تو بد جور جا گرفته ای در لحظاتم در ذهنم در قلبم بهتر است بگویم شده ای تمام زندگیم! #اسراکریمی

به جسم مرتعش‌ام نگاه می‌کنم، روحم در کالبدم در تقلا آزادی‌ست لیکن نمی‌دانم چرا رهایی نمی‌یابد…؟ #برین_بیک

و هر چقدر کوشش میکردم فراموشش کنم نمیشد که نمیشد انگار روزگار هم نمی خواست فراموشش کنم #اسراکریمی

#پارت‌: چهل و سه #رمان: ردی از خدا در دلِ عشق #نویسنده: A-k مدینه خواهر کوچک مادر آراد بود تقریباً هم‌سن آراد و هنوز مجرد برخلاف بیشتر دخترهای فامیل، بسیار شوخ و پرحرف بود و همیشه آراد ره «انجینیر صاحب» صدا میزد تا اذیتش کند آراد آرام گفت: «مهمانی را بسیار کلان نسازین مادر.» مادرش فوری جواب داد: «خاموش باش بچیم مه سال‌ها منتظر ای روز بودم.» کریم خان خندید «بگذار خوش باشد.» ..... خانه‌ی کریم خان از صبح در رفت‌وآمد بود امشب مهمانی فارغ‌شدن آراد بود و مادرش تقریباً همه چیز را خودش مدیریت میکرد صدای ظروف، بوی غذا و رفت‌وآمد مهمان‌ها فضای خانه را پر کرده بود. عمه سمیرا با خانواده‌اش زودتر آمده بود او دو دختر و یک پسر داشت دختر کلانش، مهتاب، و دختر کوچکش آرزو بود و پسرش هم نعمان نام داشت مهتاب از کودکی به آراد علاقه خاصی داشت. نه علاقه ساده… بلکه همان حس پنهانی که سال‌ها در دلش مانده بود هر بار که آراد را میدید نگاهش فرق میکرد. و تقریباً همه در فامیل این موضوع را حس کرده بودند… جز خود آراد. یا شاید هم فهمیده بود و خودش را بی‌خبر نشان میداد. مهتاب آن روز با دقت زیادی آماده شده بود پیراهن آبی روشن پوشیده بود و هر چند دقیقه از مادرش میپرسید: «خوب معلوم میشم؟» مادرش با لبخند معنی‌داری گفت: «برای کی ایقدر آماده شدی؟» مهتاب فوری گفت: «مادرر!» اما گونه‌هایش سرخ شد از آن‌طرف کاکا فرهاد هم با دو پسرش محمد و مصطفی آمده بود و فضای خانه کم‌کم شلوغ میشد. مدینه خاله جوان آراد، در حالی که میوه‌ها را داخل ظرف میگذاشت گفت: «مه فقط منتظر استم ببینم انجینیر صاحب امروز باز مثل یخ خاموش است یا نه.» همه خندیدند. در همان لحظه آراد از پله‌ها پایین آمد بر خلاف قبلا ها اینبار پیراهن تنبان سرمه‌ای (لباس افغانی مردانه)پوشیده بود و موهایش هنوز کمی نم‌دار بود چند نفر ناخودآگاه نگاهش کردند مهتاب لبخندش آرام محو شد در نگاهش… همان‌طور که همیشه میشد وقتی آراد نزدیک بود. اما آراد مثل همیشه بی‌خبر از تمام آن نگاه‌ها فقط آرام سلام داد و کنار پدرش نشست. مادرش گفت: «صبور خان شان هم تا نیم ساعت دگه میرسند.» و درست همان لحظه قلب آراد بی‌اختیار کمی تندتر زد ک چهره اش تغییر کرد انگار مضطرب شده بود. چون تنها کسی که ذهنش منتظر دیدنش بود نه مهمانی بود، نه تبریکی، نه حتی فامیل فقط دختری بود با چشم‌های خاکستری آرام… که این روزها هرقدر بیشتر از او فاصله میگرفت بیشتر در دلش جا میگرفت و این حالت از چشم خاله مدینه اش دور نماند و او هم بو برده که شاید اینبار آراد انجینیر کوچک‌ اش واقعا دلداده است. مدینه با شیطنت نگاهش را به طرف آراد  چرخاند و گفت: «انجینیر صاحب کوچک امروز خو بسیار خاموش‌تر از همیشه معلوم میشی… نکنه منتظر کسی استی؟» آراد حتی نگاهش هم نکرد فقط گفت: «اممم خانم مدینه مه همیشه همین‌قسم استم.» چون صمیمیتِ زیادی بین آراد و خاله مدینه اش بود و هم سن هم بودند او را همیشه خانم مدینه می نامید. مدینه خندید و با جدیت های مادرانه گفت: «نه بچیم، امروز فرق داری.» مهتاب که آن‌طرف نشسته بود ناخودآگاه نگاهش سمت آراد رفت او هم حس کرده بود از وقتی نام صبور خان آمده بود آراد چند بار بی‌اختیار سمت دروازه دیده بود. و این چیزی نبود که از چشم مهتاب پنهان بماند. چند دقیقه بعد صدای زنگ دروازه در خانه پیچید مادر آراد فوری با خوشحالی گفت: «حتماً صبور خان است.» قلب آراد بی‌اختیار محکم‌تر زد و خودش از این واکنش متنفر بود… از اینکه فقط شنیدن احتمال آمدن سُها حالش را بهم بریزد مدینه سریع از جا بلند شد. «مه میرم دروازه ره باز کنم.» چند ثانیه بعد صدای سلام و احوال‌پرسی از حویلی شنیده شد. سُها ......

photo content