زادهِ خیال…
Відкрити в Telegram
از اینکه هر روز تکهای از روحم را گم میکنم خستهام...
Показати більшеКраїна не вказанаКатегорія не вказана
261
Підписники
-524 години
Немає даних7 днів
+1230 днів
Архів дописів
261
آخر بعضی آدمها شبیه وطناند حتی اگر در آن زندگی نکنی دلت همیشه برایشان تنگ میشود.
#اسراکریمی
261
پس آرام باش...
آن خدایی که «یوسف» را از چاه به عزت رساند «موسی» را در دلِ دریا نجات داد و «یونس» را در تاریکی نهنگ تنها نگذاشت امروز نیز مراقب توست
﴿إِنَّ اللَّهَ مَعَ الصَّابِرِينَ﴾ همانا خدا با شکیبایان است.
#اسراکریمی
261
Repost from منِ علیِ بخشی
بترسید از انسان های مغز فندوقی که با خواندن چهار تا کتابی که صد هزار بار تغییر کرده و سانسور شده خود را دانای کل میدانند
بترسید…
261
سپاسگزارم از لطف و نگاه ارزشمندتان همراهی شما انگیزهای برای ادامه مسیر و بهتر نوشتنم است
261
نطر تان در مورد رمانم چیست
منتظر نظر همه شما عزیزان استم
https://t.me/HarfChatBot?start=470a9c125d63
261
#پارت: شصت و هشت
#رمان: ردی از خدا در دلِ عشق
#نویسنده: A-k
عصر...
سینا دوباره به دفتر سُها برگشت هر دو خسته روی چوکی نشستند
سُها پرسید:
ـ خب؟
ـ خب چی؟
ـ نظرت چیست؟
سینا چند ثانیه فکر کرد بعد گفت:
ـ شرکت فوقالعاده است
ـ یعنی قبول میکنی؟
ـ اگر تو واقعاً کمکم بخواهی بله
سُها لبخند زد لبخندی از ته دل
ـ تشکر سینا
ـ هنوز تشکر نکن
ـ چرا؟
ـ چون از فردا احتمالاً پشیمان میشوی
ـ بعید میدانم.
ـ پس منتظر باش.
هر دو خندیدند.
اما درست همان لحظه...
آراد وارد اتاق شد از شدت عصبانیت حتی فراموش کرده بود باید در بزند بعد داخل شود
وقتی داخل شد سُها و سینا در حال خندیدن بودند
و برای اولین بار در عمرش...
احساس کرد لبخند دیگران هم میتواند درد داشته باشد نه بخاطر اینکه از خوشحالی آنها ناراحت باشد بلکه بخاطر اینکه دلش میخواست جای دیگری باشد جایی نزدیکتر به کسی که هر روز بیشتر در قلبش ریشه میدواند و خودش هم دیگر نمیتوانست این حقیقت را انکار کند اما چیزی که آراد نمیدانست این بود سُها هنوز هیچ چیز را نفهمیده بود
نه از احساس خودش...
و نه از طوفانی که در دل آراد هر روز بزرگتر میشد و همین ندانستن...
قرار بود روزهای آینده را سختتر از همیشه کند.
آراد با جدیات گفت:
ـ معذرت خانم سُها که بی موقع مزاحم شدم چون ای اوراق را هر چه زودتر باید امضا کنین
لبخند سُها آرامآرام محو شد
ـ مشکلی ندارد آقای آریایی
آراد پوشه را روی میز گذاشت اما نگاهش فقط یک لحظه روی سینا افتاد
ـ سلام علیکم.
سینا فوراً از جایش بلند شد
ـ و علیکم السلام آراد صاحب
ـ خوش آمدین
ـ تشکر
چند ثانیه سکوت شد سینا طبق عادتش صمیمانه لبخند زد
ـ فکر کنم از امروز زیاد مزاحمتان میشوم
آراد فقط سر تکان داد
ـ امیدوارم همکاری خوبی داشته باشیم
ـ انشاءالله.
سُها که متوجه سردی غیرعادی آراد شده بود نگاه کوتاهی به او انداخت اما چیزی نگفت آراد پوشه را باز کرد.
ـ این قراردادهای پروژه غرب کشور است باید امروز تأیید شوند
سُها مشغول بررسی برگهها شد چند دقیقه سکوت در اتاق حاکم بود سینا روی مبل نشسته بود و گاهی به اطراف نگاه میکرد آراد اما با وقار و جدیت خاصی ایستاده بود
دستهایش را پشت سرش قفل کرده بود
و هرچه بیشتر آنجا میماند بیشتر احساس ناراحتی میکرد بالاخره سُها آخرین صفحه را امضا کرد
ـ تمام شد
ـ تشکر
آراد پوشه را برداشت
ـ اگر اجازه باشد
ـ بفرمایین
ـ خدا نگهدار
ـ خدا نگهدار
ـ موفق باشین
و بدون مکث بیشتری از اتاق خارج شد در بسته شد سینا چند لحظه به در نگاه کرد بعد گفت:
ـ فکر کنم آراد صاحب از من خوشش نمیآید
سُها سر بلند کرد
ـ چرا چنین فکری میکنی؟
ـ نمیدانم
حس کردم خیلی رسمی رفتار میکند
ـ او با همه همین قسم است
ـ نه
سینا خندید
ـ آدم کمحرف است اما این با من فرق میکرد
سُها چیزی نگفت چون خودش هم متوجه تفاوت شده بود اما دلیلش را نمیدانست آراد بعد از خروج از دفتر مستقیم به بخش فنی رفت یکی از انجینرها درباره بخشی از پروژه سؤال پرسید اما آراد برای بار دوم مجبور شد سؤال را تکرار کند ذهنش اصلاً روی کار نبود نهایتاً یکی از همکاران خندید
ـ امروز کجای دنیا سیر میکنین انجینر صاحب؟
آراد لبخند کوتاهی زد
ـ همین جا استم
ـ باور نمیکنم
چون از صبح سه بار مجبور شدیم یک موضوع ره تکرار کنیم چند نفر دیگر هم خندیدند اما آراد فقط سکوت کرد اگر میدانستند دلیل حواسپرتی او چیست احتمالاً بیشتر تعجب میکردند آن روز کمی دیرتر از همیشه به خانه برگشت وقتی وارد خانه شد مادرش در آشپزخانه بود
ـ آمدی بچیم؟
ـ بله مادر.
ـ خسته معلوم میشی
ـ روز شلوغی بود
مدینه خالهاش هم آنجا نشسته بود
ـ روز شلوغ یا فکر شلوغ؟
آراد نگاهش کرد
ـ باز شروع کردی؟
ـ من چیزی نگفتم
مادرش خندید
ـ این دختر از وقتی بزرگ شده فقط مردم ره اذیت میکند
مدینه با شیطنت گفت:
ـ من حقیقت ره میفهمم
آراد سری تکان داد
ـ خدا صبرت بدهد مادر همراه خواهرت
ـ آمین
هر سه خندیدند....
......
آن شب...
بعد از صرف شام...
آراد به حویلی رفت هوا خنک بود روی چوکی نشست و به آسمان نگاه کرد چند دقیقه بعد صدای قدمهایی را شنید پدرش کنارش نشست
ـ خستهای؟
ـ کمی.
ـ فقط کمی؟
آراد لبخند محوی زد
ـ این قدر معلوم است؟
پدرش خندید
ـ از روزی که به دنیا آمدی میشناسمت
فکر میکنی چیزی از تو پنهان میماند؟
چند لحظه سکوت شد
بعد مرد آرام گفت:
ـ هنوز همان دختر است؟
آراد برای لحظهای خشک شد نگاهش به پدرش افتاد پدرش لبخند آرامی زد
ـ فکر کردی من نفهمیدم؟
آراد آهسته خندید
ـ همه فهمیدهاند ظاهراً
ـ نه.
ـ پس شما چطور فهمیدین؟
ـ چون پدرت استم
سکوت کوتاهی میانشان نشست
بعد پدرش گفت:
ـ دوستش داری؟
این بار آراد جواب نداد اما سکوتش از هر جوابی واضحتر بود مرد سر تکان داد
ـ دختر خوبی است؟
ـ بهترین دختری که شناختم
ـ پس چرا این قدر غمگین استی؟
آراد نگاهش را پایین انداخت...
261
او در دیاری دیگر زندگی میکند و من در دیاری دیگر.....
نه کوچههایمان یکیست،نه شهرهایمان نه حتی طلوع و غروبِ روزهایمان
اما عجیب است هرگاه دلم برایش تنگ میشود سرم را به سوی همان آسمانی بلند میکنم که بر فراز خانهی او نیز کشیده شده است.
من او را ندارم اما دوستش دارم. صدایش را نمیشنوم اما با سکوتش زندگی میکنم کنارم نیست اما در شلوغترین لحظههای زندگیام حضورش از همهچیز پررنگتر است عجیب است... نه دستش در دست من است نه صدایش در گوشم اما قلبم او را از هر آدم نزدیکی نزدیکتر میشناسد.
میان ما فاصله ها ایستاده است
چون عشق راه را از خدا یاد گرفته است دور میماند اما دور نمیشود.
#اسراکریمی
261
Repost from درهی واژهها🤎
| عشق قومیت را نمیشناسد |
من دختر تاجیک،
دلبرم پشتون است
من اهل قلم،
او اهل تفنگ است
من دختری از جنس
ادبیات و شعر
او مردیست ز جنس
نیزه و شمشیر
او میگوید تنم را
فدای وطنم میکنم
من میگویم جانم را
فدای تنش میکنم
برایش گفتم
«زه تا سره مینه لرم» یاره!
در جوابم گفت
«زه هم تا سره مینه لرم» دلداره!
ای جان و جهانم
به فدای آن دلِ پاکش
که ویرانم کرد
آن دو چشمِ خمارش
میان ما هزاران تفاوت بود
اما نه تاجیک سد شد،
نه پشتون...
چون عشق،
قومیت را نمیشناسد.
#شراره_رحیمی
#دلنوشته
