uk
Feedback
زادهِ خیال…

زادهِ خیال…

Відкрити в Telegram

از این‌که هر روز تکه‌ای از روحم را گم می‌کنم خسته‌ام...

Показати більше
Країна не вказанаКатегорія не вказана
260
Підписники
-224 години
+27 днів
+630 днів
Архів дописів
و من هیچ حسی ندارم فقط میخواهم زود بگذره.

آمین آمین

او دختری است که میخواهد روی دین‌اش تحصیل‌اش تمرکز کند.

بلی، اما مرا خیلی خسته کرده ای حس دلتنگی، باعث شده بی‌حوصله تر از همیشه باشم🖤

دقیقاً... من فکر میکردم شاید تنها حال من گرفته است

#پارت‌: سی و هشتم #رمان: ردی از خدا در دلِ عشق #نویسنده: A-k آراد ترسیده بود… ترسیده از حسی که آرام‌آرام در دلش ریشه میگرفت سال‌ها از عشق فاصله گرفته بود انگار همیشه باور داشت دل بستن فقط آدم را ضعیف میکند. اما حالا… خودش بی‌آنکه بخواهد گرفتار دختری شده بود که از هر نظر با او فرق داشت. آراد… پسرِ آرام و سردی بود که کمتر کسی می‌توانست از پشت آن چهره‌ی بی‌احساس ذهن واقعی‌اش را بخواند. نه زیاد می‌خندید، نه بیهوده حرف میزد، و نه به هر جمعی دل میداد. غرورش در رفتارش پیدا بود… اما آن غرور از جنس تکبر نبود بیشتر شبیه دیواری بود که سال‌ها دور خودش ساخته باشد تا کسی زیاد نزدیکش نشود. در میان فامیل کمتر دختری بود که محوِ شخصیت و چهره‌ی او نشده باشد. بعضی‌ها شیفته‌ی نگاه‌های آرامَش بودند بعضی اسیرِ وقار و جدیتی که در رفتارش جریان داشت اما آراد… هیچ‌وقت به هیچ‌کدام فرصت نزدیک شدن نداده بود همیشه فاصله‌اش را حفظ میکرد. محترم بود، اما صمیمی نبود ،آرام بود، اما دست‌نیافتنی. و شاید همین سردیِ مرموزش بیشتر دل‌ها را سمت او میکشاند. چون آدم‌ها همیشه جذب چیزهایی میشوند که به آسانی به دست نمی‌آیند. اما پشت تمام آن سکوت و غرور… قلبی بود که کسی هنوز واقعاً آن را نشناخته بود صبور بود بیش از حد معمول. انگار یاد گرفته بود بعضی چیزها را باید صبر کرد، نه حل. اما سُها... کاملاً متفاوت از آراد بود. اگر آراد سکوتش را مثل دیوار دور خودش کشیده بود سُها سکوتش را برای محافظت از قلبش انتخاب کرده بود. او هم آرام بود… او هم کم‌حرف بود… اما سردی‌اش از غرور نمی‌آمد سُها دختری بود که دلش را بیش از حد به دنیا وابسته نکرده بود نه دنبال جلب توجه بود، نه تعریف شنیدن، نه دیده شدن. سادگی را دوست داشت و آرامِش را در نزدیکی به خدا پیدا میکرد. زیبایی‌اش واضح بود… چشم‌های خاکستری آرام، پوست سفید، مژه‌های بلند و چهره‌ای که ناخودآگاه نگاه‌ها را سمت خودش میکشاند. اما خودش هیچ‌وقت اسیر این زیبایی نشده بود برعکسِ بیشتر دخترهای هم‌سنش، ساعت‌ها روبه‌روی آینه نمی‌ایستاد. برای سُها مهم‌تر از چهره، پاکی قلبش بود همیشه میگفت: «اگر دل آدم آرام و پاک نباشه، هیچ زیبایی‌ای ارزش ندارد.» در میان فامیل خیلی‌ها از سُها تعریف میکردند اما او هیچ‌وقت اجازه نداده بود کسی زیادی به او نزدیک شود، نه بخاطر غرور… بلکه بخاطر حد و مرزی که برای خودش و عقیده‌هایش داشت.او با همه محترمانه رفتار میکرد اما فقط تعداد کمی میتوانستند واقعاً به دنیای درونش نزدیک شوند. و شاید عجیب‌ترین فرق میان او و آراد همین بود… آراد از آدم‌ها فاصله میگرفت چون به کسی اعتماد نداشت. اما سُها فاصله نگه میداشت چون قلبش را بیهوده در اختیار هر کسی نمی‌گذاشت. آراد خودش هم مطمئن نبود… آیا واقعاً عشق بود؟ یا فقط یک احساسِ گذرا که بخاطر نزدیکیِ این روزها در دلش افتاده؟ آراد چند ثانیه همان‌طور کنار پنجره ایستاد باد خنک پرده را آرام تکان میداد، اما ذهنش آرام نمی‌شد. دستش را روی پیشانی‌اش کشید و چشم‌هایش را بست. «شاید ای خود عشق باشد…» گفتن همین یک جمله هم برایش عجیب بود او هیچ‌وقت از آن پسرهایی نبود که زود درگیر احساس شوند. نه اهل دل‌بستن‌های ساده بود نه نگاه‌های طولانی و نه قصه‌های عاشقانه. همیشه سرد بود. مغرور… آرام… و دور. دخترهای زیادی در فامیل و دانشگاه سعی کرده بودند توجهش را جلب کنند، اما هیچ‌وقت نگاهش بیشتر از چند ثانیه روی کسی نمانده بود. برای همین خودش هم نمی‌فهمید چرا حالا ذهنش این‌طور درگیر دختری شده که حتی به او نزدیک هم نبود. سُها فرق داشت… نه تلاش میکرد دیده شود، نه با کسی گرم میگرفت، نه حتی متوجه نگاه‌های اطرافش میشد. و شاید همین… بیشتر از هر چیزی ذهن آراد را به‌هم ریخته بود. آراد آرام روی تخت نشست. تصویر سُها دوباره از ذهنش گذشت وقتی کنار خانواده‌اش لبخند کوتاه میزد… وقتی آرام حرف میزد… وقتی بدون توجه به هیچ‌کس فقط خودش بود اما بعد، تصویر سینا میان فکرهایش آمد ابروهایش خیلی خفیف درهم رفت هنوز نمی‌دانست چرا دیدن صمیمیت میان آن دو، این‌همه آزارش داده بود حق نداشت ناراحت شود…اما شده بود و همین بیشتر کلافه‌اش میکرد. سرش را به دیوار تکیه داد و آهسته خندید خنده‌ای کوتاه و بی‌صدا، بیشتر شبیه اعتراف. «تو چی شدی آراد…» چند دقیقه بعد چراغ اتاق را خاموش کرد اما خواب به این زودی‌ها سراغش نمی‌آمد. و آن‌طرف شهر.... سُها خیلی وقت بود خوابیده بود آرام، بی‌خبر از تمام آشوبی که ناخواسته در دلِ یک نفر به‌وجود آورده بود.

#پارت‌: سی و هفتم #رمان: ردی از خدا در دلِ عشق #نویسنده: A-k وقتی سینا سها را در آغوش گرفت آراد حس عجیبی داشت اینکه آنها را اینقدر نزدیک به هم دید عصبی شده بود و نمی دانست چیکار کند چی بگوید هیچ نگفت و آرام ماند اما خدا از قلب ناآرام اش با خبر بود و چه کسی بهتر از خدا بود برای کسی که خودش هم درست نمی فهمید قلب‌اش چرا اینقدر نا آرام است. کم‌کم جمع به سمت در حرکت کرد. صدای خداحافظی‌ها دوباره در خانه پیچید، اما این‌بار آرام‌تر، کش‌دارتر، شبیه پایان یک روز طولانی. آراد هم آرام جلو آمد. لحظه‌ای مکث کرد، نگاه کوتاهی به سُها انداخت… اما چیزی نگفت. فقط آرام گفت: «شب بخیر.» سُها هم با همان لحن معمول جواب داد: «شب بخیر.» و همه یکی‌یکی از خانه بیرون رفتند. وقتی در بسته شد، خانه دوباره ساکت شد… اما این سکوت مثل قبل نبود. گرم‌تر بود. سنگین نبود… فقط آرام. سُها  مادرم بعد از رفتن مهمان‌ها نفس آرامی کشید و با لبخند خسته‌ای گفت: «با تمام خسته‌گی‌اش… امشب خوب بود.» پدرم در حالی که دکمه‌های آستینش را باز می‌کرد گفت: «بسیار خوب بود… خانه دوباره مثل قدیم زنده شد.» من چیزی نگفتم فقط آرام خم شدم و چند گیلاس باقی‌مانده را جمع کردم. راستش… مهمانی‌ها هنوز هم خسته‌ام میکردند. شلوغی زیاد را دوست نداشتم اما امشب بخاطر مادرم تحملش آسان‌تر بود. و از همه بیشتر… دیدن سینا خوشحالم کرده بود. مادرم نزدیک آمد و آهسته گفت: «خسته شدی دخترم؟» لبخند خیلی کمرنگی زدم. «کمی…» مادر دست نوازشی به شانه‌ام کشید «برو استراحت کو باقی کارها ره مه انجام میتم.» «نه مادر، کمک میکنم.» پدر خندید. «دخترم خسته استی مادرت راست میگه ب و بخواب.» این‌بار خیلی کوتاه لبخند زدم. «درسته پدر بعد از جمع شدن ظرف ها میرم» بعد از جمع شدن آخرین ظرف‌ها خانه کم‌کم آرام شد صدای تلویزیون پایین بود و بوی چای هنوز در فضا مانده بود. شب بخیر آرامی به پدر و مادرم گفتم و سمت اتاقم رفتم وقتی در را بستم سکوت همیشگی اتاق دوباره دورم نشست. شالم را آرام کنار گذاشتم و روبه‌روی آینه ایستادم. چهره‌ام خسته بود… اما آرام، نگاهم چند ثانیه روی انعکاس خودم ماند. بعد آهسته زیر لب گفتم: «الحمدلله…» نه بخاطر مهمانی،نه بخاطر آدم‌ها، فقط بخاطر اینکه هنوز قلبم میان این همه شلوغی… خودش را گم نکرده بود. چراغ اتاق را خاموش کردم و روی تخت دراز کشیدم. خیلی زود چشم‌هایم بسته شد. آراد… در موتر کنار پدرش نشسته بود و صدای جاده آرام میان سکوت‌شان می‌پیچید. کریم خان نگاهی کوتاه به پسرش انداخت «امشب چرا ایقدر خاموش استی؟» آراد خیلی آرام گفت: «چیزی نیست پدر.» انگار پدرش هم از کلافه بودن‌اش با خبر بود خودش هم میدانست چیزی هست چیزی که از اول شب تا حالا ذهنش را آرام نگذاشته بود. تصویر خنده‌های کوتاه سُها… صمیمیتش با سینا… و آن آرامشی که هر بار در نگاهش بود نمی‌فهمید چرا این‌همه ذهنش درگیر شده این حس را دوست نداشت… چون نه منطقی بود و نه قابل توضیح وقتی به خانه رسیدند، مادرش گفت: «شب خوب بود.» آراد فقط سر تکان داد. «بله.» بعد مستقیم به اتاقش رفت دکمه های یخن‌قاق‌اش را تا نیمه باز کرد و کنار پنجره ایستاد. هوای شب خنک بود چند ثانیه چشم‌هایش را بست… اما باز هم همان تصویرها برگشتند سُها… با آن پیراهن سبز تیره… و خنده‌ای که خیلی کم دیده بودش. آراد آهسته نفس کشید و زیر لب گفت: «دیگر نمی توانم تحمل کنم ای حس هر چه است دارد مرا به مرز جنون میرساند شاید ای خود عشق باشد »

photo content

من قادر به بیان احساسات خود نیستم و حتی در حین نوشتن دچار کمبود واژگان میشوم. #اسراکریمی

﴿ خالدين فيها ذلك هو الفوزُ العظيم ﴾

زیرِ آوارِ اشک‌هایش گفت: من لایقِ بندگیِ تو نیستم اما تو لایقِ پرستشی. پس مرا بگیر و خویش را ببخش مرا مُنزّه کن و شایستهٔ کرسیِ بندگی‌ات بگردان…
به رسم بندگی❗️

و موهایش او را شبیه رؤیایی می‌کرد که نمی‌شد از آن دل کند. #اسراکریمی

الصَّلاةُ خَيْرٌ مِنَ النَّوْمِ…

ما فکر می‌کنیم زندگی می‌کنیم، اما بیشتر وقت‌ها فقط عادت‌هایمان را تکرار می‌کنیم. شجاعت آن‌جاست که یک روز از خودت بپرسی: آیا این راه، انتخابِ من بود یا ترس‌هایم؟ #اسراکریمی

سأنتهي علی هذا نحو؟ وحیدة، لکن حرة. کما حاولت أن أعیش دائماً. عاقبت من هم این‌گونه خواهد شد؟ تنها، اما آزاد. همانطور که همیشه
سأنتهي علی هذا نحو؟ وحیدة، لکن حرة. کما حاولت أن أعیش دائماً. عاقبت من هم این‌گونه خواهد شد؟ تنها، اما آزاد. همانطور که همیشه سعی کردم زندگی کنم.

🖤

کاش میشد برگردی و بگی خدا گفت: هر کی دخترش برایش گریه میکنه میتانه برگرده خانه من هم برگشتم 😓

سُخن‌های داخل کتابت آنقدر‌ آرامش‌ بخش‌اند. پس دیدار تو باید چگونه باشد خدای من؟!

و در هیاهوی غفلت‌هایمان، استغفار کنیم…

هر شب که چشم‌هایش را می‌بست، ناخواسته تصویر او مقابل چشمانش جان می‌گرفت. آن‌قدر در آن تصویر غرق می‌شد که دلش نمی‌خواست چشمانش را باز کند و به زندگی واقعی بازگردد. حس می‌کرد قرار نیست او را کنار خود داشته باشد. به همین خاطر، آن‌قدر در رویاهایش با او زندگی می‌کرد که حتی در واقعیت هم اگر او را نداشت، جای خالی‌اش را حس نمی‌کرد، چون در عالم خواب و خیال، همیشه کنار او بود. #اسراکریمی