زادهِ خیال…
Відкрити в Telegram
از اینکه هر روز تکهای از روحم را گم میکنم خستهام...
Показати більшеКраїна не вказанаКатегорія не вказана
259
Підписники
-224 години
+17 днів
+930 днів
Архів дописів
260
به قول بیبی جانم، چشم و دیدهیتان درد نکند.
مگر میشود میزبان شما باشید و ما نیایم بانوی دلنواز!
260
Repost from بادبادکِ آبے
من خوبم،
اما اگر بیش از چند بار بپرسی؛
میزنم زیر گریه
و ساعتها گریه میکنم.
اگر حالم را بپرسی و خودم را به تو
نزدیک احساس کنم؛
سرِ گاوصندقِ دلم را باز میکنم و
هر چه در دل دارم و ندارم را
برای تو جار میزنم.
#شهناز_بخشی
260
Repost from _تنهایی؟+ نه! الله♥️ با منه...
«عجیب است که بعضی از زنان برای داشتن ناخنهای رنگشده، نماز خود را فدا میکنند و خود را در شرایطی قرار میدهند که نمازشان پذیرفته نمیشود.
آیا واقعاً این ارزشش را دارد؟»
260
من غمگینم...!
برای اینکه بسیاری از سوره ها را تکرار میکنم و هنوز نتوانستم به طور کامل آنها را حفظ کنم.🥺😢260
آدمیزاد است دیگر
دوست دارد دق کند
گاه گاهی گوشهای بنشیند و هقهق کند
با خودش خلوت کند از دست بی کس بودنش
260
#پارت: پنجاه و شش
#رمان: ردی از خدا در دلِ عشق
#نویسنده: A-k
صبح روز بعد...
وقتی وارد آشپزخانه شد مادرش فوراً گفت
«یا خدا بچیم چی به سرت آمده؟»
آراد متعجب نگاهش کرد
«چی شده؟»
مدینه که چای مینوشید خندهاش گرفت
«اول برو خود ره در آینه ببین نجینیر صاحب خو مثل آدمهای شکست خورده معلوم میشی.»
مادرش پرسید:
«تب خو نداری؟»
«نه مادر.»
«پس چرا ای قسم شدی؟»
آراد فقط گفت:
«خواب کم شدم»
اما مدینه از پشت گیلاس چایش لبخند معنیداری زد انگار جواب واقعی را میدانست
آراد چیزی نگفت اما وقتی از کنار آینه گذشت خودش هم متوجه شد چشمهایش سرخ شده بود و خستگی کاملاً از صورتش پیدا بود.
اما هیچ چیز نگفت چون خودش خوب میدانست دردش چیست دیگر توان جنگیدن نداشت و خودش هم قبول کرده بود که دلباخته است آنهم به دختری که دلباخته هیچ چیز نمیشود جز خدایش.
روی چوکی نشست و خیلی کم صبحانه خورد، تنها در حدی که مادرش گیر ندهد که چرا صبحانه نخوردی، بعد کُت قهوهای اش را برداشت و خداحافظی کرد و روانه شرکت شد
چند ساعت بعد...
شرکت
آن روز...
از همان صبح چیزی فرق داشت وقتی آراد وارد شرکت شد چند نفر ناخودآگاه به او نگاه کردند چهرهاش خستهتر از همیشه بود ریش مرتب همیشگیاش سر جایش بود لباسش مثل همیشه تمیز و آراسته بود اما چشمهایش...
چشمهایش سرخ بود
سُها وقتی او را در دهلیز دید برای چند ثانیه مکث کرد چنین حالتی را قبلاً در او ندیده بود
اما چیزی نگفت تا اینکه نزدیک ظهر برای بررسی بخشی از پروژه آراد وارد دفتر سُها
شد
سُها در دفترش مصروف بررسی اسناد بود صدای در آمد
«بفرمایین.»
در باز شد
آراد داخل شد اما همین که سُها سر بلند کرد...
چهرهاش کمی درهم رفت چیزی در ظاهر آراد فرق داشت خیلی فرق داشت این روز ها سُها ذهنش کمی درگیر آراد شده بود و این از همه بیشتر آزارش میداد میخواست حالاش را بپرسد
اما نمی دانست چی وادارش میکند تا بخواهد بپرسد چون سُها آدمی نبود تا با نامحرم ها صحبت کند احساس میکرد چیزی در درونش تغییر کرده.
سُها چند لحظه به چهره آراد نگاه کرد نگاه سرخش خستگیِ سنگین زیر چشمهایش
چیزی در دلش تکان خورد.
آراد داخل اتاق شد و سلام آهستهای کرد طوری که شنونده ناخودآگاه متوجه میشد که چقدر صدایش خسته است و سُها این را متوجه شد.
سُها آرام گفت:
«علیکم السلام آقا آراد حالتان خوب است؟»
آراد پوشه را روی میز گذاشت
«بله.»
اما خودش هم میدانست که جوابش قانعکننده نیست سُها چند لحظه نگاهش کرد بعد آرام گفت:
«فکر نمیکنم.»
سکوت...
آراد نگاهش را به پروژهها دوخت
«چیزی نیست.»
سُها چند ثانیه مکث کرد بعد خیلی آرام گفت:
«میتانین به عنوان یک همکار خوب اعتماد کنین.»
آراد سر بلند کرد سُها ادامه داد:
«گاهی گفتن بعضی چیزها آدم ره سبک میسازه.»
سُها خودش هم نمی دانست که چرا اصرار دارد تا دلیل حال بد آقا آراد را بفهمد....
برای چند لحظه فقط سکوت بود بعد آراد نفس عمیقی کشید و برای اولین بار دیوار همیشگیاش کمی ترک برداشت.
«احساس میکنم یکی ره دوست دارم.»
قلب سُها ناگهان از تپش ایستاد اما چهرهاش آرام ماند آه که متنفر بود از این تپش قلب که دلیلاش را هم نمیدانست
«دوست دارین؟»
آراد لبخند تلخی زد
«شاید.»
«شاید؟»
«هیچ وقت چنین حسی ره تجربه نکرده بودم.»
سُها آرام روی چوکی خودش نشست
«چطور فهمیدین؟»
آراد چند ثانیه فکر کرد بعد گفت:
«وقتی خوشحال باشه ناخودآگاه خوشحال میشم.»
مکث کرد
«وقتی ناراحت باشه ذهنم آرام نمیگیره.»
«وقتی نباشه جای خالیاش حس میشه.»
و هر جمله بیآنکه خودش بداند داشت سُها را توصیف میکرد سُها آرام پرسید:
«از کی شروع شد؟»
آراد لبخند کمرنگی زد
«نمیدانم.»
«یک روز دیدم بیشتر از حد معمول به فکرش استم.»
«بعد دیدم هر روز بیشتر میشه.»
سکوت...
بعد سُها پرسید:
«او چی حسی به شما داره؟»
این بار آراد نگاهش را پایین انداخت
«نمیدانم.»
«هیچ نشانهای ندیدهین؟»
آراد آرام خندید
«اگر دیده باشم هم بلد نیستم بخوانمش.»
سُها گفت:
«شاید باید صبر کنین.»
«چرا؟»
«چون بعضی آدمها دیرتر احساسات خود ره میفهمن.»
آراد برای چند ثانیه به چشمانش نگاه کرد
«و اگر هیچوقت نفهمه؟»
برای اولین بار سُها جواب فوری نداشت نمیدانست چرا این سؤال ناگهان دلش را فشرد بعد آرام گفت:
«اگر آدم خوبی باشه... بعید میدانم محبت واقعی ره نادیده بگیره.»
سکوت عجیبی میانشان نشست و سُها نمیدانست که در تمام آن گفتگو درباره او حرف میزند
درباره دختری با چشمهای خاکستری آرام...
که همین حالا روبهروی آراد نشسته بود.
ادامه دارد.....
260
#پارت: پنجاه و پنج
#رمان: ردی از خدا در دلِ عشق
#نویسنده: A-k
در همان لحظه در زمین پروژه...
آراد روی بخشی از نقشهها خم شده بود و با انجینیر صحبت میکرد آفتاب کمکم بالاتر میآمد و گرمای هوا بیشتر میشد یکی از انجینیر ها گفت:
«انجینیر صاحب اگر ای قسمت ره کمی تغییر بتم مصرف کمتر میشه.»
آراد نگاهی به نقشه انداخت چند ثانیه فکر کرد بعد سرش را تکان داد.
«نه.»
«چرا؟»
«چون کیفیت پایین میایه.»
انجینیر سکوت کرد آراد ادامه داد:
«صرفهجویی خوب است... اما نه به قیمت خراب شدن کار.»
مرد لبخند زد
«درست است.»
در همان لحظه صدای موتر در محوطه پیچید آراد ناخودآگاه سر بلند کرد موتر صبور خان بود.
چند ثانیه بعد...
سُها و پدرش از موتر پیاده شدند سُها شال مشکیاش را مرتب کرد و پوشهای در دست گرفت.
آراد نگاهش را سریع به نقشه برگرداند اما دیر شده بود مدتها بود که دیگر حضور سُها را قبل از دیدنش حس میکرد صبور خان جلو آمد
«کارها چطور پیش میره؟»
«الحمدلله خوب است.»
بعد چند نفر مشغول صحبت شدند سُها هم آرام کنارشان ایستاد و به توضیحات گوش داد
نیم ساعت بعد...
بحث روی فضای سبز پروژه شروع شد یکی از انجینیر ها گفت:
«اگر تعداد درختها کمتر شوه چند متر جای پارکینگ اضافه میشه.»
قبل از اینکه کسی چیزی بگوید سُها آرام گفت:
«اما ارزشش ره داره؟»
همه نگاهش کردند سُها ادامه داد:
«آدمها هر روز موتر نمیخرن که پارک کنند... اما هر روز به آرامش نیاز دارن.»
چند نفر سکوت کردند یکی از مهندسان لبخند زد.
«باز هم طرفدار درختها.»
صبور خان خندید
«دختر مه اگر اختیار کامل داشته باشه نصف پروژه ره باغ میسازه.»
سُها هم خندید و برای چند ثانیه فضای جلسه صمیمیتر شد.
اما آراد...
باز هم همان حس آشنا را داشت هر بار که سُها حرف میزد همه گوش میدادند نه به خاطر اینکه دختر رئیس شرکت بود بلکه چون حرفش ارزش شنیدن داشت.
ظهر...
جلسه تمام شد بعضی از مهندسان رفتند صبور خان هم برای یک تماس کاری دور شد.
برای اولین بار...
آراد و سُها چند متر دورتر از بقیه ایستاده بودند سکوت کوتاهی میانشان نشست بعد سُها گفت:
«از هفت صبح اینجایین؟»
آراد نگاهش کرد
«بله.»
«خسته نمیشین؟»
«گاهی میشم.»
«پس چرا استراحت نمیکنین؟»
آراد لبخند خیلی کمرنگی زد
«شما چرا نمیکنین؟»
برای اولین بار...
سُها جواب نداشت
چند ثانیه بعد خودش هم لبخند زد
«ای ره خوب گفتین.»
و عجیب بود...
دیدن لبخند سُها دیگر برای آراد....
در حالیکه کم کم عشق میان این دو در حال جریان بود عصر همان روز...
خانهی عمه سمیرا مهتاب کنار پنجره نشسته بود کتابی باز در دست داشت اما مدتها بود که هیچ صفحهای را نخوانده بود سمیرا مادرش وارد اتاق شد نگاهی به دخترش انداخت
«باز فکر میکنی به آراد؟»
مهتاب لبخند کمرنگی زد
«نه مادر.»
«دروغ میگی»
کنار او نشست
«باز آراد؟»
مهتاب سکوت کرد و همین سکوت جواب بود سمیرا آه کشید.
«دخترم...»
اما مهتاب آرام گفت:
«مادر...»
«جانم؟»
«فکر میکنم آراد کسی ره دوست داره.»
سمیرا متعجب نگاهش کرد.
«چرا ای قسم فکر میکنی؟»
مهتاب نگاهش را به پنجره دوخت تصویر مهمانی دوباره در ذهنش زنده شد نگاههای ناخواستهی آراد...
توجهی که سعی میکرد پنهان کند...
و دختری با چشمهای خاکستری...
مهتاب آرام گفت:
«نمیدانم...»
مکث کرد
«فقط حس میکنم دلش جای دیگری است.»
و برای اولین بار غم کوچکی در دلش نشست غمی که خودش هم نمیخواست آن را باور کند.
و چند روز به همین منوال گذشت....
در یکی روز ها آراد سخت مصروف پروژه بود پروژه برایش سختی نداشت سختی اصلیاش این بود که نمیتوانست در میان کار به سُها فکر نکند.
آن روز دیرتر از همیشه کارش را خلاص کرد و برگشت به خانه، ساعت از یازده گذشته بود تمام خانه در سکوت فرو رفته بود مادر آراد خوابیده بود کریم خان هم اتاقش را خاموش کرده بود
حتی مدینه که چند روزی بود خانه خواهرش میماند هم خوابیده بود او که تا دیروقت بیدار میماند امشب زودتر خوابیده بود.
اما آراد...
هنوز بیدار بود روی تخت نشسته بود و کتابی مقابلش باز بود اما بیشتر از نیم ساعت گذشته بود و او یک صفحه را دهها بار خوانده بو اما متوجه هیچ واژهای نشده بود
ذهنش جای دیگری بود باز همان چشمهای خاکستری، باز همان لبخند کوتاه، باز همان صدایی که هر روز بیشتر در ذهنش میماند
با عصبانیت کتاب را بست
«بس کن آراد...»
اما مگر میشد؟
هرقدر بیشتر سعی میکرد سُها را از فکرش بیرون کند...
بیشتر به یادش میافتاد از جایش بلند شد کنار پنجره رفت هوای شب خنک بود اما دلش آرام نمیشد برای اولین بار در زندگیاش...
واقعاً درمانده شده بود نه میدانست این احساس را باید چطور متوقف کند نه میدانست باید به آن فرصت بدهد و بدتر از همه...
نمیدانست سُها درباره او چه فکری میکندتا نزدیک اذان صبح بیدار ماند و خیلی کم خوابید.
260
سلام دخت شب عزیز...
بعضی نامهها را میشود خواند و کنار گذاشت اما بعضی نامهها بعد از تمام شدنشان تازه در ذهن آدم شروع میشوندنامهی تو برای من از همان جنس بود.
وقتی آن را خواندم احساس کردم کسی از آن سوی فاصلهها مُشتی نور در دست گرفته و آرام روی روزم پاشیده است نه فقط به خاطر زیبایی کلماتت بلکه به خاطر حسی که پشت آنها پنهان بود حسی که نمیشود با جوهر نوشت اما از میان سطرها دیده میشود
راستش را بخواهی رُز آبی کمتر نامهای دریافت میکند برای همین نامهات برایم غافلگیری شیرینی بود شبیه پیدا کردن گلی میان صفحههای کتابی که مدتها بسته مانده باشد
از آسمان دلم پرسیدی...
اگر بخواهم صادق باشم این روزها آسمان دلم آن آبیِ همیشگی را کمتر به خود میبیند روزهایی هستند که خستگی بیصدا از راه میرسد و روی شانههای آدم مینشیند روزهایی که امید هست اما کم نورتر از همیشه مثل خورشیدی که پشت لایهای از ابرها پنهان شده باشد.
این روزها گاهی همهچیز تکراری و فرساینده به نظر میرسد آدم برای چیزهایی تلاش میکند برای آرزوهایی که دوستشان دارد اما گاهی فاصلهی میان خواستن و رسیدن آنقدر طولانی میشود که دل خسته میشود نه از راه، بلکه از انتظار.
گاهی با خودم فکر میکنم چرا بعضی فصلهای زندگی اینقدر دیر میگذرند؛ چرا بعضی شبها طولانیتر از آنند که باید باشند اما با همهی اینها هنوز گوشهای از آسمان دلم روشن است شاید کوچک شاید دور اما خاموش نشده است
و شاید یکی از دلیلهای خاموش نشدنش همین لحظهها باشد همین که ناگهان نامهای از راه میرسد از آدمی که کیلومترها دور است اما کلماتش به دل نزدیکاند همین که آدم میفهمد هنوز در این دنیا چیزهایی هستند که میتوانند لبخند را بیاجازه به لبها بیاورند.
برای همین اگر از حال آسمان دلم بپرسی میگویم این روزها ابری است اما هنوز به بارانهایش ایمان دارم و هنوز منتظر روزی هستم که دوباره آبیِ آبی شود.
اما چیزی در نامهات ذهنم را درگیر کرد آنجا که گفتی بعضی آدمها برای فهمیدن آفریده شدهاند نه برای دیدن
شاید حق با تو باشد
شاید دلیل اینکه بعضی آدمها بیآنکه یکدیگر را دیده باشند احساس نزدیکی میکنند همین باشد که روحها گاهی زودتر از چشمها با هم آشنا میشوند
میدانی؟
من همیشه فکر میکردم واژهها فقط از دل نویسنده بیرون میآیند اما تو یادم انداختی که واژهها خانهی اصلیشان را در دل خواننده پیدا میکنند اگر نوشتهای از تو در کانالم جا گرفته شاید به این خاطر است که دلم برای پذیرش آن آماده بوده است.
و حالا بگذار من هم آرزویی برایت بنویسم...
امیدوارم هیچوقت آن بخش از وجودت که هنوز از زیباییها شگفتزده میشود پیر نشود امیدوارم همیشه کسی چیزی یا حتی جملهای پیدا شود که بتواند لبخند را مهمان دلت کند. دنیا بیش از هر چیز به آدمهایی نیاز دارد که هنوز میتوانند با یک نامه خوشحال شوند
بابت نامهات سپاس....
گاهی یک نوشته بیشتر از آنچه نویسندهاش تصور میکند به دل مینشیند.
و نامهی تو از همان نوشتهها بود...
تقدیم به بانو محال عزیز!
260
Repost from دُخت شب...✨
از محال به دخت میان باغ رز آبی....✨مینویسم... برای رز آبی... به نام آنکه آسمان را آبی آفرید تا دل آدمیان به رنگ امید بماند... درود بر تو ای رز آبی... چه نام عجیبی داری نامت را که میخوانم گویی تکهای از آسمان در میان باغی از گلها شکفته است راستی... آسمان دلت این روزها چگونه است؟ هنوز آبی است؟ یا ابرهای خستگی و اندوه، گوشهای از آن را تسخیر کردهاند؟ میدانی؟ من باور دارم هر انسانی در سینهاش آسمانی دارد. گاهی آفتابی گاهی بارانی و گاهی چنان ابری که حتی خودش راه خورشید را گم میکند. اما راز زندگی شاید همین باشد که نگذاریم هیچ طوفانی رنگ آسمان درون ما را بدزدد آدمها گاهی با یک سخن تلخ یک نگاه سرد یا یک دلشکستن کوچک ابر میشوند در آسمان همدیگر. اما بعضی آدمها... خود آسماناند هرجا باشند روشنی میآورند. میدانی رز آبی؟ وقتی بعضی نوشتههایم را در کانالت میبینم، لبخند آرامی بر دلم مینشیند. حس میکنم واژههایم از غربت بیرون آمدهاند و در دل دیگری خانه پیدا کردهاند. عجیب است... ما شاید هرگز از حال هم باخبر نباشیمشاید روزهای سخت و آسان یکدیگر را نبینیم اما واژهها راه خود را پیدا میکنند. گاهی یک جمله یک متن یا حتی یک بیت کوتاه میان دو دل پلی میشود که هیچ فاصلهای توان ویران کردنش را ندارد. و من گمان میکنم خدا بعضی آدمها را نه برای دیدن که برای فهمیدن آفریده است. آدمهایی که شاید کیلومترها دور باشند، اما دلشان در یک نقطه از آسمان به هم میرسد. خوشحالم که خواستی برایت نامه بنویسم. باشد که آسمان دلت همیشه آبی بماند و اگر روزی ابری شد خداوند از سمت مهربانیهایش برایت خورشیدی بفرستد........ https://t.me/half_breed_breen_baik
260
Repost from هِیچْ مَن
گفت:
«خدا رحمت کند آن نویسنده را؛ چه محزون و جانسوز مینوشت.»
گفتم:
کدام شاعر را دیدهای که از سرِ سیریِ دل، دیوانی پدید آورده باشد؟
و کدام نویسنده را شناختهای که در سایهٔ آسودگی، اثری ماندگار نوشته باشد؟
بیشتر اهلِ قلم، فرزندانِ رنجاند و پروردگانِ اندوه.
غم را در آغوش کشیدهاند و با حسرت همنشین بودهاند.
از همین روست که سخنشان بر دل مینشیند و کلامشان بوی دردِ آدمی میدهد.
چه بسا اگر روزگار با آنان به نرمی رفتار میکرد و جامِ غم به دستشان نمیداد، نه شعری بر صفحه مینشست و نه داستانی در خاطر زمانه میماند.....
#تألیف
