زادهِ خیال…
Відкрити в Telegram
از اینکه هر روز تکهای از روحم را گم میکنم خستهام...
Показати більшеКраїна не вказанаКатегорія не вказана
248
Підписники
-124 години
-57 днів
+330 днів
Архів дописів
248
Repost from N/a
به تو که نامِ دنیایت بوی قصههای ناتمام
میدهد؛ امیدوارم در زندگی واقعی، سهمت
از پایانها همیشه رفتن نباشد.
سلام رفیق جان! 🤍
بعضی اسمها آدم را کنجکاو میکنند؛ دلت میخواهد بدانی چه فکری پشت انتخابشان بوده و صاحبشان چه چیزی را در آنها پیدا کرده که برایش نگهشان داشته است. نمیدانم چقدر از دنیایی درونت را با دیگران شریک میشوی، اما امیدوارم همیشه کسی را داشته باشی که بتوانی بیتکلف کنارش خودت باشی؛ بیآنکه مجبور شوی برای فهمیدهشدن، همهچیز را توضیح بدهی. زندگی بهاندازهٔ کافی پیچیده است؛ کاش دستکم آدمهای اطرافمان، پناه باشند نه معما. خوشحالم که فرصت شد به گوشهای از دنیایت سر بزنم. برایت روزهایی آرزو میکنم که در آنها، آرامش اتفاقی موقت نباشد.
با مهر و دوستی🤎🫧
https://t.me/half_blood_breen_baik
248
در این جهان به دنبال همه چیز بگرد بجز عشق و مرگ آنها تو را در زمان درست پیدا خواهند کرد!
248
مشکلت چیست؟
مشکل من بیش از حد فکر کردن به گمیپرسیذشته به گفته ها ناگفته ها به آینده که نمیدانم در آن تجربه اش می کنم یا نه!
248
رنجها و دردها انسانهای متعالی را متعالیتر و آدمها را متلاشی میکند!
_دکتر شریعتی
248
جای تأسف است!
ما برای شاد بودن بهانه می خواهیم، ولی برای غمگین بودن نیاز به هیچ بهانهای نداریم!
248
آرتور کاسلر روانشناس انگلیسی میگوید:
از نقطه نظر بهداشت، غرور، تکبر، جدی بودن و خشک بودن بیش از حد به خشکی جسم منجر میشود که همین میتواند عامل کمر دردها، سر دردها، زخمهای معده، بیماریهای قلبی حتی سرطان گردد.
_وقتی تنش در بدن ایجاد شود و شخص قادر به تخلیه آن نباشد، بعد از مدتی این نیش مزمن ممکن است سلامت شخص را با مشکلات بسیار جدی روبر رو کند!
248
میخواهم از تجربیات شما هم استفاده کنم اگر پیشنهادی دارید و یا نظریه ای در مورد بعد از ۱۸ سالگی باید استفاده کنم در خدمتم مرا از تجربیات تان محروم نکنید!
https://telegram.me/ChatHideS_bot?start=sc-V9zRnawr5q
248
راستش را بخواهید من در خانواده(یعنی بین ما دختر کاکا ها) تنها دختری هستم که هنوز هجدهساله نشدهام البته چند دختر کاکا کوچک دارم.
هرچند چیزی به رسیدن به این سن باقی نمانده است از یکسو بیصبرانه مشتاقم هجدهسالگی را تجربه کنم و وارد فصل تازهای از زندگیام شوم اما از سوی دیگر ته دلم اندکی ترس دارم. گاهی با خودم فکر میکنم نکند بعد از هجدهسالگی زندگی دشوارتر شود مسئولیتها بیشتر شوند و روزها با سرعتی بیشتر از همیشه بگذرند آنقدر سریع که فرصت نکنم از لحظهها آنطور که باید، لذت ببرم.
یک چیز جالب هم این است که این روزها هر بار به سراغ یکی از دخترهای خانواده میروم از او میپرسم: (اگر بخواهی یک پیشنهاد برای زندگی بعد از هجدهسالگی به من بدهی آن پیشنهاد چیست؟) انگار میخواهم از تجربهها و نگاهشان چیزی بیاموزم که بتوانم با آمادگی بیشتری قدم به این مرحله از زندگی بگذارم.
و راستش فعلاً تمام دغدغهی این روزهای من همین است ترکیبی از شوق کنجکاوی و اندکی ترس از آیندهای که هم مشتاق رسیدنش هستم و هم نمیدانم چه چیزی در انتظارم گذاشته است شاید هجدهسالگی فقط بزرگتر شدن نباشد شاید آغاز شناخت عمیقتری از خودم زندگی و دنیایی باشد که هنوز چیزهای زیادی برای آموختن از آن دارم.
