uk
Feedback
مرغِ سخندان

مرغِ سخندان

Відкрити в Telegram

فلسفه و سیاست می‌خوانم؛ در شعر غرق می‌شوم، موسیقی سنتی و تلفیقی گوش می‌دهم و افکاری آشفته را یادداشت می‌کنم. چون شوی در کار حق مرغ تمام، او نماند؛‌ تو بمانی. والسلام. -عطار http://t.me/HidenChat_Bot?start=1207738363

Показати більше
Країна не вказанаКатегорія не вказана
222
Підписники
-124 години
-37 днів
+130 день
Архів дописів
ز دیوار و درش پایِ دلِ خورشید می‌لغزد؛ که دارد طاقتِ نظارۀ آیینه‌رویانش؟ -صائب سفرِ قزوین، ۱۸ مهر ۱۴۰۲
+8
ز دیوار و درش پایِ دلِ خورشید می‌لغزد؛ که دارد طاقتِ نظارۀ آیینه‌رویانش؟
-صائب سفرِ قزوین، ۱۸ مهر ۱۴۰۲

Відеоповідомлення00:51

گرچه وصالش نه به کوشش دهند، هر قَدَر، ای دل، که توانی بکوش.

photo content

ولی تهرانِ پنجِ صبح چیزِ دیگری‌ست.

photo content

به یادِ استاد...

آهنگ‌ساز: محمدرضا شجریان شاعر: جواد آذر
نه زمان را دردِ کسی، نه کسی را دردِ زمان.

پرسید: «اسمت چیست؟» سراپا می‌لرزید و احساس کرد که مغلوب شده است و دیو شهوت زنجیر بریده است. «ماریا! چه‌طور؟» دختر دست او را گ
پرسید: «اسمت چیست؟» سراپا می‌لرزید و احساس کرد که مغلوب شده است و دیو شهوت زنجیر بریده است. «ماریا! چه‌طور؟» دختر دست او را گرفت و بوسید و بعد یک دست خود را به دور کمر او حلقه کرد و خود را به او فشرد. پدر سرگی گفت: «چه می‌کنی؟ ماریا، تو شیطانی!» «خوب، شاید هم باشم. مگه چه می‌شود؟»
-پدر سرگی، لیو تالستوی، ترجمه‌ی سروش حبیبی این دوّمین کتابی بود که از تالستوی می‌خواندم. این کتاب برایِ من دو موضوعِ مهم داشت؛ شهوت، و پارسایی. پایانِ این کتاب به نوعِ دیگری شُکّه‌کننده و تأمل‌برانگیز بود. و بیشتر روایتِ داستان و حالت‌های ذهنیِ ناگهانی که بر شخصیتِ داستان می‌گذشت مرا در بهت فرو می‌برد و وادارم می‌کرد آفرین بگویم و بیشتر و بیشتر فکر کنم. در مجموع بعد از خواندنش بی‌نهایت مرا تحت‌تأثیر قرار داد و راستی، بعد از خواندنش نگرشِ خود را متفاوت می‌دیدم. از این سه داستانی که اخیراً از نویسنده خوانده‌ام، این را حتّا بیش از دو دیگر توصیه می‌کنم.

امروز به اینان مقدمۀ قانون و لزومش برای نظم را گفتم. (گفتم چشمانشان را ببندند و برایشان قصّه‌ای گفتم که در اردویی‌اند و قانونی ندارند تا تصوّر کنند چنان فضایی را و خودشان قانون را پیش بنهند.) به آنان از چرخشِ زمین به گردِ خورشید گفتم و دلیلِ فصل‌ها(و چه سخت است توضیحِ این). و با آن دیگران چون بیشترشان رفته بودند اردو و تنها چند نفرِ اندکی مانده بودند، اسم‌وفامیل بازی کردیم.

بخواه آنچه که می‌خواهی.
-حسین صفا

photo content

هوشمند عقیلی فردا تو می‌آیی.mp39.44 MB

دختری بعضی شب‌ها می‌آید کنار خیابان انقلاب با سوز ویولن می‌زند. مکن، خواهرم! مکن. خودمان کم دلمان تنگ نیست. با ما این کار را مکن.

و به راستی اگر یوگنی اوتنیکف را هنگام ارتکاب این جنایت دیوانه بشماریم همه‌ی مردم را باید دیوانه بدانیم. و دیوانه‌تر از همه بی
و به راستی اگر یوگنی اوتنیکف را هنگام ارتکاب این جنایت دیوانه بشماریم همه‌ی مردم را باید دیوانه بدانیم. و دیوانه‌تر از همه بی‌تردید کسانی هستند که در دیگران آثار جنونی را می‌بینند که در خود نمی‌بینند.
-شیطان، لیو تالستوی، ترجمه‌ی سروش حبیبی این کتابِ تالستوی هم مثلِ کتابِ دیگرش که پیش از این خواندم، پدر سرگی، به شهوت، این دیوِ توگویی خودِ شیطان می‌پردازد. و حس کردم در این کتاب از زاویه‌ای دیگر از آن به‌ش می‌نگرد. این کتاب را هم، مثلِ باقیِ داستان‌هایِ کوتاهِ اخیراًخوانده‌ام از تالستوی، شدیداً پیشنهاد می‌کنم. نویسنده به‌خوبی، آنچه را که درونِ انسان در برابر وسوسۀ ابلیسِ شهوت می‌گذرد، شرح می‌دهد. این کتاب اوّلین کتابِ زندگیم بود که بی‌‌یک بار بستنش، و در همان مکان و زمانی که آغازیده‌ بودم، به انجامش رساندم. ۱۳ مهر ۰۴

این روزها -که نمی‌دانم تاریخش از کی می‌شود، شاید یک‌ ماهی- بخاطرِ این سکوت و خاموشیی که گریبانم را خفه‌کنان، سخت چسبیده بود، زیاد اینجا چیزی از روزمره، نظراتم، کتاب‌هایی که خواندم و فیلم‌هایی که تماشا کردم، چیزی را یاد نداشتم(یادداشت نکردم). امّا ازآنجایی که یکی از منظورهایم از این کانالْ یادداشت‌کده و خاطره‌‌گاهی (چقدر این چند پسوندِ مکان‌داشتنِ فارسی خوب است!) برای چیزهایی که کم‌کم در زندگیم می‌خوانم و می‌بینم و می‌نویسم نیز بوده است، از آخر به اوّل، یعنی از این شیطانِ تالستوی تا آن بیروت۷۵ ِ غادة السمان، کم‌کم از چیزهایی که خوانده‌ام، دیده‌ام و شاید سروده‌ام، اینجا نیز چیزکی به یادگار می‌گذارم. در این مدّت شش هفت ساغر رمانِ تقریباً همه کوتاه، و سه پیاله فیلم در خمرۀ خیلی خالی‌ام ریخته‌ام.

این تعریفِ عشق را خیلی ریز افلاطون در بینِ بحث‌هایِ اخلاقی و سیاسی‌اش می‌کند و بیشتر به آن نمی‌پردازد. امّا تعریفِ جالبی‌ست. جالب‌تر برای من این بود که بارِ پیش که دفترِ سوّم را خوانده بودم، اصلاً توجهم به این تعریف جمع نشد و این بار شد. شاید بخاطرِ بارِ دوّم باشد و شاید هم بخاطرِ انگلیسی بودنِ این بار، که برایِ شما راهِ گریزی از توجهِ دقیق‌کردن نمی‌گذارد.

ترجمه: «کسی چیزی را بیش از همه دوست دارد، که باور داشته باشد چیزهای یکسانی برای آن و برای خودش سودمندند، و گمان کند که اگر آن خوب باشد خودش هم خوب خواهد بود، و اگر بد باشد، خودش هم بد خواهد بود.»

someone loves something most of all when he believes that the same things are advantageous to it as to himself and supposes that if it does well, he’ll do well, and that if it does badly, then he’ll do badly too.
-Republic, Plato, translated by G.M.A. Grube; (412b)

زندگی عجیب شده است. رفته بودم مرغ بخرم، کتاب بعدیِ تالستوی در دست، به اتاق باز گشته‌ام.