uk
Feedback
مرغِ سخندان

مرغِ سخندان

Відкрити в Telegram

فلسفه و سیاست می‌خوانم؛ در شعر غرق می‌شوم، موسیقی سنتی و تلفیقی گوش می‌دهم و افکاری آشفته را یادداشت می‌کنم. چون شوی در کار حق مرغ تمام، او نماند؛‌ تو بمانی. والسلام. -عطار http://t.me/HidenChat_Bot?start=1207738363

Показати більше
Країна не вказанаКатегорія не вказана
222
Підписники
-124 години
-37 днів
+130 день
Архів дописів
به‌نظر شما، نفرت‌پراکنی(یا گفتارِ نفرت‌پراکنانه) باید از سمتِ قانون منع شود، یا اینکه، با توجّه به اصلِ آزادیِ بیان، هیچ ممنوعیتی برای آن موجّه نیست؟
Anonymous voting

آه، باران! ای امیدِ جانِ بیداران! بر پلیدی‌ها که ما عمری‌ست در گردابِ آن غرقیم، آیا چیره خواهی شد؟
آلبوم: آهْ باران آهنگ‌ساز: محمدرضا شجریان شاعر: فریدون مشیری

-تصویر از سروش‌
-تصویر از سروش‌

بیشه شیر مرده. تخت را کفتار برده. گلّۀ گرگان ز هر سو رو به گِردِ بیشه آوُرده‌. آه، از این بیشه، و از آهوانِ تیشه‌شان بر ریشه، و شلّاقشان بر گرده خورده! حَ‌ق قطارِ شیرازْتهران، ۱۶ آذر ۰۴

و این طبیعی‌ست.
آلبوم: به راهِ خود ‌

ولی خداوکیلی باریک‌الله به این ژن و به این پرورش؛ همیشه از وقتی که مست و مجذوب تحریرِ ایرانی بودم، این سؤال و انتظار نیز همراهم بود که چرا در انگلیسی، کسی چنین زیبا چهچهه نمی‌زند. از صبح بارها گوش دادم و لذّتِ بی‌اندازه بردم.

اسمِ رسمیِ این آهنگ «باور کن» است. که ترجمه‌است تحت‌اللفظی از نامِ انگلیسی آهنگ، «Believe»، که خودش از مصراع اوّلی که به‌‌این زبان خوانده می‌شود می‌آید. در واقع شعرِ انگلیسی با «Do not believe» می‌آغازد، که ترجمۀ دقیق و ستودنیی از «مشنو» ِ آغازین غزلِ سعدی‌ست، که در همین معنا به کار می‌رود نه معنای نخستِ واژه. که خُب، احساس کردم، اگر در نامِ فارسی هم توجه کنیم به این نکتۀ ترجمه‌ای، زیباتر است. به‌سلیقه، آهنگ را با نامِ فارسیِ «مَشْنو» اینجا گذاشتم.

مشنو، ای دوست! که غیر از تو مرا یاری هست؛ یا شب و روز به‌جز فکر توام کاری هست.
آهنگ‌ساز: آرش گوران شاعر: سعدی

جهان تا هست، خواهم بود اگر تو جانِ من باشی.
آهنگ‌ساز: غلامرضا صادقی شاعران: اسحاق انور، همن محمدزاده

تا چشمِ بشر نبیندت روی، بنهفته به ابر چهرِ دلبند. -مَلِک‌الشعرا بهار
تا چشمِ بشر نبیندت روی، بنهفته به ابر چهرِ دلبند.
-مَلِک‌الشعرا بهار

photo content

امید خدایت نگه‌دار! دگر بار، این بار، چو هر بار، امیدا به دیدار! ای یار! حَ‌ق مهرآباد، ۰۹ آذر ۰۲

آزادی را تار می‌بینم. ای دادِ بیداد!

سحرگاهِ تهران، آلوده‌اش هم چنین دل‌پذیر است. خداش به داد رساد!

شیرین‌ترین شیرقهوه(لاته)یِ تلخ؛ ماهرانه و ماهورانه.
شیرین‌ترین شیرقهوه(لاته)یِ تلخ؛ ماهرانه و ماهورانه.

همایی چون تو عالی‌قدر، حرصِ استخوان تا کَی؟
آلبوم: به‌یادِ حافظ آهنگ‌ساز: فرامرز اصلانی شاعر: حافظ

چقدر نثرِ اندیشمندان آن دوره، زیبا، فاخر و فخیم بوده. واقعاً نثرِ ما، افتاده دست زبان‌نادانانِ نابکار، این روزها بد رهِ قهقرا گرفته.

قبل از سقوطِ سارد، کوروش به یونانی‌ها تکلیف کرده بود که با او متّحد شوند و آنها این تکلیف را رد کرده بودند. حالا مبعوثینی نزد کوروش فرستاده، تقاضا کردند که قراردادِ پادشاهِ لیدیه را به آنها تجدید کند. کوروش جوابی به آنها نداد و این مَثَل را آورد: «نی‌زنی به لبِ دریا نزدیک شد و پیشِ خود گفت «اگر نی بزنم، بی‌شک این ماهی‌ها خواهند رقصید.». نشست و چندان‌که نی زد، دید که اثری از رقصِ آنها نیست. پس توری برداشت و بیفکند و وقتی که ماهی‌ها در تور می‌جنبیدند و می‌افتادند گفت: «اکنون بیهوده می‌رقصید. می‌بایست وقتی که من نی می‌زدم به رقص آمده باشید». با این مثل کوروش خواست بفهماند که موقعِ تقاضای آنها گذشته.
-ایران قدیم، تاریخ مختصر ایران، از آغاز تا انقراض ساسانیان؛ حسن پیرنیا پ‌ن: کسره و نشانه‌گذاری‌ها را از خودم انجام داده‌ام.

الا ای وایِ ما، ای وای بر تهران!
الا ای وایِ ما، ای وای بر تهران!

اخیراً که بیشتر رمان خوانده‌ام، و شاید کمی موشکافانه‌تر به هر اثری، چه شعر و داستان، چه نقّاشی و موسیقی، نگاه کرده‌ام، تفاوتی که فاصلِ دو دستۀ من‌در‌آری‌ست برایم خیلی جالب بوده. البته پیش از گفتنش بگویم، من -جز سه چار جلسه کلاسِ درسِ زیبایی‌شناسی و فلسفه‌هنر- تقریباً هیچ در این زمینه نه خوانده و نه می‌دانم. نخست، آن دست هنرهایی‌ست که بی‌اندازه هنرمندشان پرداخته‌ و به‌زیباترین شکل و ظریف‌ترین بیان به‌ تصویر کشیده و روایت شده‌‌اند. امّا درنهایت می‌بینیم که، هرچقدر هم زیبا، خالی از اندیشه‌اند و محتوایی فراتر از نقشِ رواییشان ندارند. به‌قولِ اخوان «شعر محضِ خوب و خالی» و «هیچ -همچون پوچ- عالی» هستند. امّا دیگر، هنری است، که جدایِ از روایتش، «قصّۀ درد است.». حرف‌‌ها دارد با تو؛ حرف‌هایی که وقتی به‌شان گوش دهی، اندیشه‌ات را زیروزبر می‌کنند. و با کمی دقّت می‌فهمی که اثرْ همین داستان نبوده، بلکه داستانْ افزاری بوده برای انتقالِ چیزی ورایِ این پردۀ رنگارنگ. شاید همین باعث شده که ادبیاتِ روس اینقدر بی‌نظیر باشد. حداقل داستایفسکی‌ و تالستوی، خودِ داستانشان، به‌نظر می‌رسد، چیزی بسیار کمتر از اصلِ آنچه می‌خواهند بگویند باشد. بگذارید نمونۀ برای خودم برجسته‌ای را هم عرض و دیگر سخن را بیش از این دراز نکنم. «سالِ بلوا»یِ معروفی را تصوّر کنید(امیدوارم خوانده باشیدش و اگر نخوانده‌اید، بخیزید و معطّلش نکنید)؛ من بعید می‌دانم کتابی به‌‌روایت‌پرداختگیِ این کتاب، سراغ داشته باشید و یا اصلاً نه در ادبیات ایران، که در ادبیاتِ جهان همتایی برایش قد علم کند. بی‌نظیر است قلمِ باسی(این را از نام بچه‌ای که در داستان می‌آرد و من فکر می‌کنم منظورش خودش است گرفتم) در این داستان. هرچه بگویم کم گفته‌ام. حرف ندارد.(!) ولی وقتی کتاب را می‌بندیم کیفوریم از نهایت لذّت، اگر توجّه کنیم، در می‌یابیم که خُب، تمام شد. چه می‌خواست بگوید؟ و با وجود این حظِ فاخری که برده‌ایم، همه چیز در همان زیبایی و قلم‌پردازی و واژه‌چینی به منتهای خودش می‌رسد. حال، مثلاً داستانِ کوتاه و ساده‌ای، مثلِ ارباب و بندۀ تالستوی را در نظر آورید. داستان و روایت چنان ساده‌ست، که اگر برای نوجوانی نقلش کنید و بخواهید بنویسد، گمان نمی‌کنم خیلی بدتر از آن از آب درآید. ولی کتاب را که می‌بندید، می‌فهمید که این داستان چیزی سوای روایت این ارباب و این بنده بود. و آن کم‌نظیرش کرده. توگویی تالستویِ نویسنده حالا به فیلسوفی در ضمنِ متن بدل شده. خُب، طولانی شد تا همینجا هم. همین فقط که مشخصاً از نظر خودِ من هر دو ارزش خود را دارایند. صرفاً امتیاز(به‌معنای خنثایش) ِ جالبی بود که چشمم را گرفت.