uk
Feedback
مرغِ سخندان

مرغِ سخندان

Відкрити в Telegram

فلسفه و سیاست می‌خوانم؛ در شعر غرق می‌شوم، موسیقی سنتی و تلفیقی گوش می‌دهم و افکاری آشفته را یادداشت می‌کنم. چون شوی در کار حق مرغ تمام، او نماند؛‌ تو بمانی. والسلام. -عطار http://t.me/HidenChat_Bot?start=1207738363

Показати більше
Країна не вказанаКатегорія не вказана
222
Підписники
+124 години
-27 днів
+230 день
Архів дописів
دارم شلوغ‌ترین و، به‌ گمانم، سودمندترین روزهایِ زندگیم را می‌گذرانم. بیشترِ چیزهایی که می‌خواستم در برنامه‌ام باشد، حالا به روزمره‌ام تبدیل شده وهمه چیز، به‌ نظر، باید عالی پیش برود. لیکن نمی‌دانم چرا هیچ رنگی از، عالی بودن که چه عرض کنم، خوب بودن به چشمم نمی‌آید. بی‌اندازه احساسٓ پوچی می‌کنم و از عمقِ جانم حس می‌کنم که چیزی کم است؛ چیزی که نمی‌دانم چیست و اصلاً هست یا نیست. قبلاً فکر می‌کردم باید بیشتر خود را مشغول کنم و سرم را به فعّالیت‌هایی که فکر می‌کنم خوب است، گرم کنم، امّا هرچه بیشتر در کارها و درگیری‌ها فرو می‌روم، این طعمِ تلخِ خستگی و شکستگی را که «دیگر نمی‌توانم» بیشتر می‌چشم. می‌دانم که همۀ این‌ها عالی‌ست -یعنی پذیرفته‌ام که باید عالی باشد- امّا آخرش با خود می‌اندیشم که «خُب، که چی؟»، «برای چی؟»، «آخرش چی؟». نمی‌دانم؛ همین آخرِ بی‌صاحابش را نمی‌دانم.

تاک کیستم؟              تاکَم خوان. بکشم،            پاکم خوان. دفن کن؛              خفته در خاکم خوان. ولی امّا روزی یک نفر نبش کند قبرِ مرا                            شعرِ مرا                                 صبرِ مرا ذرّه‌ذرّه،       قطره‌قطره،                 به‌یکی برق شکافد بیتم؛ ببُرد ابرِ مرا، و بگوید که ببار. تیشۀ او که چشد روزنی را به سرِ خمرۀ بی‌نور، و                         شکافد رحمِ گور و                                     کر و کور مرا، من شرابم این بار. حَ‌ق لار، ۳۱ تیر ۰۵

تاک کیستم؟ تاکَم خوان. بکشم، پاکم خوان. دفن کن؛ خفته در خاکم خوان. ولی امّا روزی یک نفر نبش کند قبرِ مرا شعرِ مرا صبرِ مرا ذرّه‌ذرّه، قطره‌قطره، به‌یکی برق شکافد بیتم؛ ببُرد ابرِ مرا، و بگوید که ببار. تیشۀ او که چشد روزنی را به سرِ خمرۀ بی‌نور، و شکافد رحمِ گور و کر و کور مرا، من شرابم این بار. حَ‌ق لار، ۳۱ تیر ۰۵

در پاسخ پیام بالا این صدا را فرستاد!

ولی شما هم حس می‌کنید، فوتبال سطح و کیفیتش را از دست داده، یا من چون جزئیاتش را دنبال نمی‌کنم، اینجوری فکر می‌کنم؟ زمانی اسپانیایی که قهرمان جهان می‌شد، مو لای درزش نمی‌رفت. کاسیاس در گُل بود. (سیمون دیگر کیست؟) پیکه و پویول و راموسی بودند؛ ژابی آلونسو و ژاوی و اینیستایی بودند؛ و داوید ویا و داوید سیلوا و فرناندو تورسی. (تازه اینها همه‌‌شان نیستند.) اینها را به زور اسمشان شنیده باشی.

البته مطلوبم برد اسپانیا بود؛ آرژانتین که نشد کشور.

انگار این هم با من مشکل داشت.

نتیجه را بهم بگویید.

خُب دیگر، بس، برویم معرفت‌شناسی و فلسفۀ زبان.

ز تابِ آتشٓ سودایِ عشقش، به‌سانِ دیگ دائم می‌زنم جوش. چو پیراهن شوم آسوده‌خاطر، گرش همچون قبا گیرم در آغوش.
شاعر: حافظ

باورم نمی‌شود؛ در شلوغترین روزهای زندگی که سر نمی‌شود خاراند، ۱۲ ساعتِ لعنتی را خوابیدم.

چرا جای ناشناس پیوند کانال را گذاشته بودم. پاکْ عقلم از دست رفته.

http://t.me/HidenChat_Bot?start=1207738363 این روزها خسته‌تر از همیشه‌ام. حس می‌کنم خالیِ خالی‌ام شعله‌ام باز دارد به خاموشی می‌رود. چیزی، هرچیزی، برایم بفرستید که قدری خون و عصبم را به جریان بیندازد.

https://t.me/man_an_morghe_sokhandanam این روزها خسته‌تر از همیشه‌ام. حس می‌کنم خالیِ خالی‌ام شعله‌ام باز دارد به خاموشی می‌رود. چیزی، هرچیزی، برایم بفرستید که قدری خون و عصبم را به جریان بیندازد.

آخ که راه لار را باز پیدا کردند اینها.

همه عالم تن است و ایران دل؛ نیست گوینده زین قیاس خجل.
-نظامی اینجا کجاست؟ اینجا مگر کجاست، کاین گونه می‌تپند بنبان سراسرش؟ اینجا مگر کجاست، کاین گونه می‌کنند هر لحظه پرپرش؟ اینجا مگر کجاست، کآتش نمی‌شود سرخیش باورش؟ اینجا مگر کجاست، کاین گونه شعله‌ها خاکسترِ سیاه پوشانده در برش؟ اینجا مگر کجاست، که زیرِ یوغِ مرگ زنده‌ست آخرش؟ اینجا مگر کجاست، کاین گونه می‌کند دریایِ پهنه‌ور کُرنش برابرش؟ در خاکِ سبز و سرخ دارد، یقین، کنون او حقِّ آب و گل. اینجا جنوب نیست؛ ما راست جانِ دل. (گوینده کی شود از این مَثَل خجل؟) حَ‌ق لار، ۲۵ تیر ۰۵

همیشه با این موسیقی به چنان وَجدی می‌رسیدم که آهسته‌‌آهسته دستم به آسمان افشانده می‌شد و پام بر زمین کوفته. یادم هست وقتی به شهرهای ساحلی می‌رفتیم، هم‌راستِ آرامش دریا قدم می‌زدم و باز این آهنگ را زمزمه‌کنان، به گوش و دل می‌سپردم، که «هرچه هَسِّن همَه خوبِن...» حال امّا کم مانده همین ضرب‌آهنگِ شاد بغض را در گلویم منفجر کند و امواجِ گریه را متلاطم. دردا و نفرتا که جنوبِ زیبایم را به قربان‌گاه کشانده‌اند و قلبِ گرم و سرخش دارد تاوان ستیزه‌جویی‌‌ سنگ‌دلانِ خون‌خوار را پس می‌دهد! دردا و نفرتا!

بُم‌ بُم‌ بُبُم‌ بُبُمب‌! خون می‌چکد دوباره ز چشمانِ هر دو تمب. خون خون و خون و خون! قلبی شده دوباره از این سرزمین نگون. آه آه و آه و آه! کرده خلیج فارس به بر جامۀ سیاه. ای داد و داد و داد... پاسخ کسی نداد. بینِ نهیبِ آتش و خاکستر و دروغ هر ناله بی‌صداست. اینجا جنوب نیست... قلبِ ماست. لار، تیر ۰۵

از این نفخه‌های هشیاری که در اوجِ نکبت روی سطح وجدانش بالا می‌آمد و باعث می‌شد به وضوح درونِ قلب خود را ببیند نفرت داشت. حس م
از این نفخه‌های هشیاری که در اوجِ نکبت روی سطح وجدانش بالا می‌آمد و باعث می‌شد به وضوح درونِ قلب خود را ببیند نفرت داشت. حس می‌کرد هوسی مخوف‌تر راهنمای عملش بوده است.
داستان: کرم ابریشم - اتاق قرمز، ادوگاوا رانپو، ترجمۀ محمود گودرزی مجموعه‌‌ای بود از شش داستانِ کوتاهِ ژاپنی، با زمینه‌ای جنایی و روان‌شناختی. در هر داستان نویسنده موضوعِ بدیع و بسیار جالبی را پرورانده، چنانکه خوانندۀ شکّه‌ را به درنگ و کیف وامی‌دارد. در خلالِ این روایت‌ها و موضوعات، می‌توان پرسش‌هایی ظریف مربوط به فلسفۀ اخلاق و حقوق هم پیدا کرد و مدّتی اندیشه را به آن مشغول داشت. چیز باحالی برایم، شباهتِ بسیارِ طرحِ کلّیِ یکی از داستان‌هایِ این کتاب، «دو زندگی پنهان»، بود، به یکی از داستان‌هایی که پیشتر در «سه قطره خون»‍ِ هدایت خوانده بودم، با نام «مُحَلِّل». هم‌عصریِ حدودیِ این دو نویسنده و این همانندی در داستانشان برایم جالب به نظر رسید.

آهنگ‌ساز و ترانه‌سرا: مهرداد پالیزبان موسیقیِ فیلمِ نفسِ عمیق (۱۳۸۱)