شادیِ نهان
Відкрити в Telegram
هنر ، ترجمهِ روح منهِ »🎧🕯️ https://t.me/HarfChatBot?start=82a399ec841e
Показати більшеКраїна не вказанаКатегорія не вказана
176
Підписники
Немає даних24 години
-47 днів
-730 днів
Архів дописів
176
نمیدونم چرا، اما بودن میان بوی چوب و ساختن چیزی با دستهام، حال خوبی داشت؛ از آن حالهای خوبی که بیدلیل میآیند و دلت میخواهد کمی بیشتر در آنها بمانی.
176
شاید هم چون میدانم هرچه پیش بیاید، دیگر دقیقاً همین روزها، با همین آدمها و همین حالوهوا تکرار نمیشوند..
176
«نمیدانم این چند هفته، پایان روزهای خوابگاه است یا فقط مکثی کوتاه میان راه. ترم آخرم رسیده و هنوز نمیدانم بعد از این چه میشود؛ مجازی میشویم یا این روزها ادامه پیدا میکنند. این روزها، در همین گذر از خوابگاه و دانشگاه، مدام به خاطرههای اول ترم و تمام آنچه تا اینجای راه گذشت فکر میکنم؛ انگار تازه دارم میفهمم روزهایی که بیخبر از پایانشان زندگیشان میکردم، چطور آرامآرام به خاطره تبدیل شدند.»
176
نمیدانم این چند هفته، پایان روزهای خوابگاه است یا هنوز فرصت بیشتری برای ماندن داریم. نمیدانم بعد از این چه میشود؛ فقط میدانم ترم آخرم رسیده و من، میان این روزهای نامعلوم، مدام به تمام آنچه از اول ترم تا امروز گذشت فکر میکنم.
به شادیای فکر میکنم که چند سال پیش با کلی ندانسته وارد این مسیر شد؛ به چیزهایی که یاد گرفت، آدمهایی که شناخت، لحظههایی که خندید، روزهایی که سخت گذشتند و چیزهایی که شاید هیچوقت نتوانست به زبان بیاورد، اما با خودش از سر گذراند.
دانشگاه برای من فقط جایی برای درس خواندن نبود؛ جایی بود که در کنار آموختن، زندگی را هم به شکل دیگری تجربه کردم. چیزهایی از خودم فهمیدم، چیزهایی را پشت سر گذاشتم و با هر اتفاق، هرچند کوچک، چیزی به من اضافه شد.
حالا در همین چند هفته، وقتی از خوابگاه و دانشگاه میگذرم، خاطرههای اول ترم تا همین امروز یکییکی از ذهنم عبور میکنند و نمیدانم چرا دلم میخواهد گریه کنم. شاید چون هنوز این روزها تمام نشدهاند، اما من از همین حالا دلتنگشان شدهام. شاید هم چون میدانم هرچه پیش بیاید، دیگر دقیقاً همین روزها، با همین آدمها و همین حالوهوا تکرار نمیشوند.
نمیدانم بعد از این چه چیزی در انتظارم است. فعلاً فقط دلم میخواهد کمی بیشتر در این روزها بمانم؛ پیش از آنکه این فصل هم، مثل خیلی از روزهای دیگر زندگی، آرامآرام به خاطره تبدیل شود.
176
«نمیدانم این چند هفته، پایان روزهای خوابگاه است یا فقط مکثی کوتاه میان راه. ترم آخرم رسیده و هنوز نمیدانم بعد از این چه میشود؛ مجازی میشویم یا این روزها ادامه پیدا میکنند. این روزها، در همین گذر از خوابگاه و دانشگاه، مدام به خاطرههای اول ترم و تمام آنچه تا اینجای راه گذشت فکر میکنم؛ انگار تازه دارم میفهمم روزهایی که بیخبر از پایانشان زندگیشان میکردم، چطور آرامآرام به خاطره تبدیل شدند.»
176
گرداگرد درخت جوانی تصادف، خرمنهای نحیفی محیا میشوند. فردا، آری، در این دره خجسته، شجاعت این را مییابیم که راضی بمیریم.
نوادگان خورشید؛ آلبر کامو
176
میرقصید رها ،
بی وزن ٫
و بی آواز
مثال تکه ای از ابر
به دوش باد
و میزد در نگاهش
غصه ای از فریاد
