پرنسسِبابام.
Відкрити в Telegram
نیاز به تأیید هیچکس ندارم، بابام گفته همیشه حق بامنه. من؟ علیاحضرت شاهزاده والامقام پرنسس فاطمه سادات خانوم.🎀
Показати більшеКраїна не вказанаКатегорія не вказана
303
Підписники
+724 години
+167 днів
+1930 днів
Архів дописів
بعد از سه سال محو شدن از فضای مجازی دیروز کنکور داده و دیشب بهم پیام داده . خیلی فکرکردم که کیه که انقدر صمیمیه ولی من یادم نمیاد کیه و بعد فهمیدم از دخترای ویراستی بوده.
Repost from - فاطمیه .
امروز برای رسیدن به مقصد عجله داشتم و چندین بار رانندهی اسنپ مسیر را اشتباه رفت. از شدت کلافگی و گرما، به دوستم گفتم از راننده بخواهد جایی توقف کند تا چیزی خنک بگیریم .
رفتن دوستم همان و باز شدن سفرهی دل آن پیرمرد رنجور و نحیف همان…
گفت جانباز ۴۰ درصد جنگ دوازدهروزه است و کارت نیروی انتظامیاش را نشانمان داد؛ ستوان دوم بود.
برایمان تعریف کرد که در روزهای آخر جنگ، در اوج نگرانیها، مقرشان را زده بودند و ده نفرشان همزمان به کما رفته بودند؛ چند روزی را میان زمین و آسمان گذرانده بودند…
بعد از بههوش آمدن، همسرش بهخاطر شرایط جانبازی او از او جدا شده بود.
حالا شبها را در میادین میگذراند و روزها با اسنپ و مسافرکشی زندگیاش را میگذراند…
شرمنده شدم.
از کلافگی خودم؛
از اینکه چند دقیقه قبل، تمام دغدغهام فقط عجله و گرما و اشتباه رفتن مسیر بود.
شرمنده شدم از جانهایی که برای آسایش ما، اینگونه درگیر زخم و بیماری و تنهایی شدند؛
از آدمهایی که روزی برای امنیت همین روزهای ما ایستادند و حالا شبهایشان را در میدانها به صبح میرسانند.
گاهی یک اتفاق ساده، آدم را با حقیقتی روبهرو میکند که تا مدتها نمیتواند از فکرش بیرون بیاید…
کارما؟
من سیدم احمق .
همون امامی که به مناسبت تولدش ازم عیدی میخوای میزنه به کمرت.
مردم ؟ هیچوقت حرف مردم رو برای خودتون ملاک قرار ندید. مردم که به جای شما زندگی نمیکنن. مردم فقط بلدن حرف بزنن، حتی کمکتون هم نمیکنن.
من هرجوری با خانوادم صحبت میکردم، راضی نمیشدن، هیچجوره و به هیچعنوان؛ و در آخر، کارم با نذر و نیاز درست شد.
این حرفارو اینجا زدم که بگم: هیچوقت برای تغییر مسیر دیر نیست. همیشه اون راهی که بهنظر بقیه درسته، برای شما راه درستی نیست. اگر فکر میکنید میتونید تو رشته یا هنر دیگهای موفقتر باشید، مسیرتون رو عوض کنید.
یک روز خودم رفتم آموزش و پرورش و شرایط تغییر رشته به رشتهی ریاضی رو پرسیدم (چون ریاضی رو دوست داشتم). ازم پرسید: از ریاضی چه رشتهای میخوای بری؟ گفتم: اگر برم ریاضی، احتمالاً بعدش نرمافزار کامپیوتر بخونم.
بهم گفت: چرا از همین الان کامپیوتر نخونی و از دانشگاه بخونی؟
خیلی بهش فکر کردم و دیدم راست میگه؛ ولی یه مسئلهی بزرگ پیش روم بود: راضی کردن خانوادم.
من از همون سال اولی که رفتم مدرسه، فهمیدم خرخونی تو ذاتم نیست، ولی بچهی درس خونی بودم. از همون اولم هم خودم و هم خانوادم خیلی درس و نمره برامون مهم بود، به همین خاطر من همیشه سعی میکردم نمراتم بالا باشه.
متوسطه اول رو نمونه دولتی درس میخوندم، دوسال اولش همه چیز عالی بود، تا اینکه وارد سال آخر شدم و درگیر انتخاب رشته...
پایان سال نهم هدایت تحصیلی رو گرفتم، همه رشتهها رو الف آورده بودم، ولی از طرف مدرسه، مشاور و خانواده فقط یک گزینه رو میزم بود، و اونم این بود که: " تو معدلت بیسته، فقط باید بری تجربی."
با این شرایط روی میزم، من حتی به ریاضی و انسانی هم نمیتونستم فکرکنم، چی برسه به رشتههای هنرستان.
برای دهم نمونه دولتی تجربی هم قبول شدم و وارد رشته ای شدم که دوسش نداشتم.
وارد پایه اول دبیرستان شدم، و همون دوماه اول فهمیدم رشته تجربی و شاخههای تجربی رو دوست ندارم، فهمیدم خون میبینم حالم بد میشه، فهمیدم به بیمارستان فوبیا دارم و خانوادمم رشته هایی غیر از رشته های مربوط به کادر درمان رو دوست نداشتن.
تو این دوروز کنکوری های زیادی رو دیدم که میگفتن ما اصلاً به رشته های دانشگاهی رشتمون علاقه ای نداریم و به همین خاطر برامون فرقی نداره چه رشته ای قبول میشیم و شنیدن این حرفها خیلی برام ناراحت کننده بود.
