سَـمفونـےِ مَهتـآب '
Відкрити в Telegram
"وخـداےِمنآنݼـشـمانـےست؛ ڪهسَـمفونـےِنگاهـش،مَهتـآبرابـهوجـدمـےآورد " @ian0_bot t.me/HidenChat_Bot?start=6368757033
Показати більшеКраїна не вказанаКатегорія не вказана
1 014
Підписники
-624 години
+147 днів
+31130 день
Архів дописів
1 014
Repost from 𝐑𝐞𝐝 𝐦𝐨𝐨𝐧
+1
. آخرین سحرگاهِ بیپروا.
آن شب را با خندههایت صبح کردم ، از زیباییِ ماه میگفتی ولی من ماه را در تیلههای چشمانت خلاصه میکردم .
گفتی چشمانم غمگین است ، خسته است .
روحم زخمی است و در آخر گفتی تکتک زخم و غمهایم را میبوسی تا خوب شوند ولی نمیدانستی من در کنار تو همه چیز را فراموش میکردم.
گاه آن شب را نفرین میکنم و گاه یادم میافتد آن شب چقدر بیپروا بودیم ؛ انگار هیچ فردایی وجود نداشت.
آن شب گفتی مانند ققنوسی هستم که بعد از هر زخم دوباره از خاکسترم متولد میشوم، قویتر از قبل .
حال کجایی لیلیوم خونیام…من بدون لبخندهایت چگونه شبها را سحر کنم.
آنقدر سوختم که از خاکسترم هم نمیتوانم برخیزم.
1 014
Repost from 𝐑𝐞𝐝 𝐦𝐨𝐨𝐧
+1
. مدی که به جزر رسید.
در روزهایی که هر دو زیر آوار خودمان مانده بودیم.
آنقدر خسته و بیامید بودیم که یافتن یکدیگر، راهی بود که گمان میکردیم دیگر وجود ندارد.
کمکم یاد گرفتیم بر شانههای زخمی یکدیگر نفس بکشیم.
گاه ناخواسته یکدیگر را میرنجاندیم، اما دوباره مرهمِ زخمهای هم میشدیم.
من زخم میزدم، میپذیرم.
اما تو هم مرهم نبودی. لیلیوم خونی من…
اینبار میخواستم مقابلِ هر کسی که بخواهد آزارمان دهد یا میانمان دیوار بکشد بایستم.
اما آنقدر غافل شدم که با خنجر نگینیات زخمی عمیق بر قلبم نشاندی.
و حالا دیگر کسی نمانده که از من دفاع کند؛ حتی خودم.
1 014
Repost from N/a
«من او را سه بار دیدم، یکبار بر سر پدرش میگریست، یکبار بر سر همسرش. بعد سه روز بعد دوباره او را دیدم، اما اینبار نگریست به من نگاه کرد و گفت "برویم".»
1 014
Repost from تـآسـیـان ٬
- نامهٔ سوخته - ۱۰ جولای، سال ۱۹۸۶
عطر خاکستر وجودت تمام حواسم را میان باد به رقص درآورده است، اما تمام تلاشم را میکنم تا بهترین وداع را داشته باشم... پس، برای تو مینویسم، باشد که آخرین کلماتم روح خسته ات را نوازش کنند. عزیز من، مدتی از خاموش شدن برق چشم هایت میگذرد. اگر درست به یاد داشته باشم... دو سال و شش ماه و پانزده روز است که رفته ای. نه آنقدر زیاد که فراموشت کنم، نه آنقدر کم که هر روز را به یادت ببارم. زمان، مرا میان تاریکترین مرز ممکن قرار داده است؛ مرزی بین وهم و حقیقت. چیزی که عقلم را سلب کرده و کرم های آزاردهنده اش را بین ورق هایم چپانده. با این حال، ته مانده های روحم را برایت مرکب این نامه میکنم، تا بدانی همیشه تو را به یاد داشته ام. من همه چیز را به یاد دارم. نه فقط خیالت را، من دست های آشفته ای که برای سکوت التماس میکردند را به یاد دارم. تمام آن لبخند های گیج و مبهوت، کلمات نامرتب در هم پیچیده... همه چیز را مرور میکنم. گمان میکنی حرف های تلخم چندان شباهتی به خداحافظی ندارند، نه؟ بیش از حد برای تو تلخ و سرد هستند... اگر با خواندنشان شکستهتر بشوی چه؟ راستش را بخواهی، تا به حال هیچ یک از افرادی که میشناختم و میشناسم برایم آنچنان عزیز نبوده است که بخواهم در آخرین دقایق باقیمانده از عمرم برایش چیزی بنویسم و با او سخن بگویم؛ برای همین است که پریشانتر از کودکی گم گشته به دور خود چرخ میزنم. اما پس از تو.. درست بعد از دیدن تو.. حتی اینکه تن نحیفت میان دانه های خاک جا خوش کرده، مانع علاقه ام نسبت به نوشتن برای تو نمیشود، میخواهم برایت بگویم و تو گوش فرا دهی... بگویم که حتی گذشت زمان هم نتوانست صدای خنده های دلربایت را از سرم بیرون کند، که خاک نتوانست سیمای شیرینت را از پشت پلک هایم پاک کند، که باد نتوانست عطر موهایت را از سلول به سلول تنم جدا کند. که هیچ چیز نتوانست تو را آنطور که اشک هایم سقوط کردند، از صخرهٔ خاطراتم بیاندازد. باید با چنین زخمی چه کنم؟ زخمی که شیرینترین مخلوق عالم با شهدش برجای گذاشته، زخمی که هیچ مرهمی جز پایان ندارد! آه.. درد بیپایان من، لرزش دست های فرسوده و خسته ام مانع از این میشود که با خطی خوش برایت بنویسم، دیوار میشود که نتوانم بیشتر از این کلماتم را ردیف کنم؛ درک میکنی مگر نه؟ جز برای خودت.. همیشه درک زیادی داشتی! به دنبال آخرین جمله ای میگردم که قادر باشد طغیان اشک چشمانم را آبی زلال کند؛ آبی که قایق چوبی خاطرات تو را به دور دست ها ببرد.دور دست ها، جایی در زیر یک درخت تنها!
1 014
sticker.webp0.40 KB
1 014
𝚻𝗁𝖾𝗒 𝐃ᦅ𝗇'𝗍 𝚱𝗇ᦅ𝗐
𝚨𝖻ᦅ𝗎𝗍 𝐔𝗌 #𝖩𝗄 !¡
1 014
sticker.webp0.57 KB
1 014
𝚻𝗁𝖾𝗒 𝐃ᦅ𝗇'𝗍 𝚱𝗇ᦅ𝗐
𝚨𝖻ᦅ𝗎𝗍 𝐔𝗌 #𝚻hv !¡
1 014
Repost from DÉSOLÉ
حس یه پایان پیوند خورده به یه شروع رو میده.
ملودی که نواختی عمیقا پسند بندهست
و بنده ذاتا همیشه بابتش تحسینت میکنم
زیبا بود.
