قصهگویِ ویندریا.
Відкрити в Telegram
_ویندریا؛ همانجایست که مَن قِصه گویش هستم. [همه نوشته ها شخصی هستن؛ امانت دار باشیم.] چنل بله:ba_ghalam جایی برای شنیدن قِصه هایت: https://t.me/HarfChatBot?start=10af191418f5
Показати більшеКраїна не вказанаКатегорія не вказана
323
Підписники
-124 години
+17 днів
-830 днів
Архів дописів
از اون روز، نمیتونم مطمئن باشم که هر چیزی که میبینم واقعیه یا انعکاسه.
هر صدای کوچیک، هر حرکت سایه، منو یاد اون میندازه.
گاهی حس میکنم دارم از بیرون خودم رو نگاه میکنم، و خودش توی ذهنم راه میره.
وقتی تنها هستم، سکوت سنگین میشه؛
و باز هم زمزمهها شروع میشه،
جملههایی که نمیفهمم مال من هستند یا اون..
#آنسویمن
کتاب جدید چیا خوندید؟ یا دارید میخونید یا قصد خوندنشو دارید؟🙂↔️😂✨
بهم بگید تا باهم دربارشون حرف بزنیم=))
ژانرش هرچی باشه قبوله.🫠🤝
امروز کتاب سمفونی مردگان از عباس معروفی رو شروع کردم:)))
هنوز فقط چند صفحه ای ازش خوندم اما به طرز عجیبی به دلم نشسته، چیزی که بیشتر از همه دوستش داشتم توصیفات باحال و خلاقانه نویسنده بود، اینکه یک چیز خیلی کوچیک رو تونسته بود اونقدر قشنگ توصیف کنه.✨
تا اینجا که خیلی خیلی دوستش داشتم=]🤝
امروز اومدم یکم خودمو از حالت استراحت خارج کنم و دوباره دست به قلم شم✊
(گیلی گیلییی چه خبر خوبیی🎀)
اما میدونید متوجه چی شدم؟؟💀
به طرز عجیبی اون همه ایده و موضوعاتی که تو مغزم بود ناپدید شده بودن و تبدیل به یک صفحه سفیدِ خالی شده بود.
بله، انگار چهار روز چیزی ننوشتن بیشتر از چیزی که فکر میکردم روم تاثیر گذاشته بود
ترسناک تر این بود که حتی اگر چیزی به ذهنم میرسید نمیتونستم اونطور که باید اونو بنویسم وَ این افتضاح بود!
از اونجایی که هیچی به ذهنم نمیرسید شروع کردم به نوشتن افکار و احساساتم تو اون لحظه، و انقدر ادامه دادم و درباره چیزهای مختلف نوشتم که اصلا بدون اینکه متوجه بشم قلمم خودش پیش میرفت:))✨
امروز بیشتر به این موضوع ایمان آوردم، اینکه وقتی فکر میکنیم چیزی برای نوشتن نداریم دقیقا همونجاست که باید بدون فکر فقط بنویسم.🤝
صورتم را نمی توانستم حس کنم..
جیمز، حرف میزد و حرف میزد، مانند یک دلقک بامزه قصد خنداندن مرا داشت
اما من به سختی میتوانستم لب هایم را، که مانند خطی صاف بود، کشیده کنم.
آدم جدی نیستم اما اینبار نمیدانم چم شده است، به گل های صورتی که برایم آورده بود نگاه کردم، و همان نگاه مرا یاد مادرم انداخت که همیشه میگفت:«هیچ وقت برای خوشحال بودن دنبال دلیل نباش، چون هیچ دلیلی تا ابد نمیتونه تورو شاد نگهداره، برای خوشحال بودن فقط باید بهتر به اطرافت نگاه کنی.»
#خطوط_بیهوا
لطفا ازش استقبال خوبی کنیدددد🫠✨
https://www.instagram.com/reel/DQ6_xANjEqX/?igsh=emEwZnlvN3N2eDMw
دوستداشتین نظرتون تا اینجای داستان رو بهم بگید:)))
اگه ایدهای واسه نتیجه دارید هم بهم بگیدد🙂↔️🫶
http://t.me/HidenChat_Bot?start=7470562731
مَن؛ گمشده در عالمی هستم پر از خودم!
هرسو را که می نگرم، تَن هایی با چهره من آنجا را احاطه کرده اند..
به من خیره ماندند، اما من دیگر نمیدانم، واقعا خودم را میشناسم؟
#سرود_نگاشتم
صبح، آینه افتاده بود روی زمین.
شکسته بود… ولی فقط از سمت من.
انعکاسم هنوز کامل بود، لبخند میزد، و انگشتش رو گذاشته بود روی شیشه، درست روبهروی قلبم.
خواستم لمسش کنم، اما لبه تیز آینه دستمو برید.
خون پخش شد روی شیشه، و اون شروع کرد به لب زدن چیزی که نمیشنیدم.
به حرفاش زل زدم تا فهمیدم چی میگه: «بیا اینطرف ؛ اینجا صداها ساکتن.»
#آنسویمن
امشب آینه رو آوردم وسط اتاق. هیچچیز دیگهای نیست… فقط من و انعکاسم.
گفتم: «میشنوی منو؟»
انعکاسم سرشو کمی کج کرد، دقیقاً مثل خودم، فقط چند ثانیه دیرتر.
بعد، بدون اینکه دهنمو باز کنم، از اون شنیدم:
«بالاخره حرف زدی.»
نفسهام سنگین شد. بخار روی شیشه نشست، ولی فقط از طرف اون بود، نه من.
گفتم: «تو کیای؟»
جواب داد: «من اونم که وقتی ساکتی، جاشو توی فکرت پیدا میکنه.»
#آنسویمن
سه شبه که نخوابیدم.
هر بار چشمامو میبندم، صدایی از زیر پوست دیوار میاد، شبیه زمزمه، اما با لحن خودم.
اول فکر کردم خیالاتمه. بعد دیدم فقط وقتی سکوت کامل میشه، شروع میکنه حرف زدن.
جملههایی که من هیچوقت نگفتم.
امشب صدا نزدیکتر شده...
انگار از پشت آینهست.
#آنسویمن
بچههاا
من ادمینم ، یه داستان کوتاه ۵ پارتی نوشتم
با حس و حال قصه نیمهشب
دوسدارین براتون بزارمش؟🙂↕️
همیشه باهم دعوا میکنند..
صدای درونِ ذهنم را میگویم، گاهی فریادهایشان انقدر بلند است که پرده گوشم را پاره میکند!
هرچه میخواهم این دعوا را تمام کنند اما صدایم را نمی شنوند..
البته تقصیر آنها نیست، مقصر خودِ من هستم!
اگر میتوانستم خودم انقدر به خودم اعتماد داشته باشم، شاید دیگر نیازی نبود برای انجام هرکاری به بحث آنها گوش دهم.
#خطوط_بیهوا
بچه هاا🦦
میخوام نیمچه داستانِ بعدی رو شروع کنم، از اونجایی که داستان کارآگاه جوزف موضوعش پیشنهاد شما بود
خواستم بگم بازم اگر موضوع درخواستی داردید من سرتا پا گوشم:)))
من اینجام اگر حرفی داشتید.🌟
