«پایا، Paya»
Відкрити в Telegram
Показати більше
Країна не вказанаКатегорія не вказана
331
Підписники
Немає даних24 години
-27 днів
+1230 день
Архів дописів
330
ملیک غدا فی کل بلدة اسمه عزیزا و محبوبا کیوسف فی مصر لقد سعدالدنیا به دام سعده و ایده المولی بألویة النصر کذلک تنشا لینة هو عرقها و حسن نبات الارض من کرم البذر و لو کان کسری فی زمان حیاته لقال الهی اشدد بدولته أزری بشکرالرعایا صین من کل فتنة و ذلک ان اللب یحفظ بالقشر یبالغ فی الانفاق والعدل و التقی مبالغة السعدی فی نکت الشعر و ماالشعر ایم الله لست بمدع و لو کان عندی ما ببابل من سحر هنالک نقادون علما و خبرة و منتخبو القول الجمیل من الهجر جرت عبراتی فوق خدی کبة فانشأت هذا فی قضیة ما یجری و لو سبقتنی سادة جل قدرهم و ما حسنت منی مجاوزة القدر ففی السمط یاقوت و لعل وجاجة و ان کان لی ذنب یکفر بالعذر و حرقة قلبی هیجتنی لنشرها کما فعلت نار المجامر بالعطر سطرت و لولا غض عینی علی البکا لرقرق دمعی حسرة فمحا سطری احدث اخبارا یضیق بها صدری و احمل اصارا ینؤ بها ظهری ولا سیما قلبی رقیق زجاجه و ممتنع وصل الزجاج لدی الکسر ألا ان عصری فیه عیشی منکد فلیت عشاء الموت بادر فی عصری خلیلی ما احلی الحیوة حقیقة واطیبها، لولا الممات علی الاثر و رب الحجی لا یطمن بعیشة فلا خیر فی وصل یردف بالهجر سواء اذا مامت وانقطع المنی امخزن تبن بعد موتک ام تبر #سعدی
330
حبست بجفنی المدامع لاتجری فلما طغی الماء استطال علی السکر نسیم صبا بغداد بعد خرابها تمنیت لو کانت تمر علی قبری لان هلاک النفس عند اولی النهی احب لهم من عیش منقبض الصدر زجرت طبیبا جس نبضی مداویا الیک، فما شکوای من مرض یبری لزمت اصطبارا حیث کنت مفارقا و هذا فراق لایعالج بالصبر تسائلنی عما جری یوم حصرهم و ذالک ممالیس یدخل فیالحصر ادیرت کؤوس الموت حتی کانه رؤس الاساری ترجحن من السکر لقد ثکلت ام القری و لکعبة مدامع فیالمیزاب تسکب فیالحجر بکت جدر المستنصریة ندبة علی العلماء الراسخین ذوی الحجر نوائب دهر لیتنی مت قبلها ولم ار عدوان السفیه علی الحبر محابر تبکی بعدهم بسوادها و بعض قلوب الناس احلک من حبر لحا الله من یسدی الیه بنعمة و عند هجوم الناس یألف بالغدر مررت بصم الراسیات اجوبها کخنساء من فرط البکاء علی صخر ایا ناصحی بالصبر دعنی و زفرتی اموضع صبر و الکبود علی الجمر؟ تهدم شخصی من مداومة البکا و ینهدم الجرف الدوارس بالمخر وقفت بعبادان ارقب دجلة کمثل دمٍ قانٍ یسیلُ الی البحرِ وفائض دمعی فی مصیبة واسط یزید علی مد البحیرة والجزر فجرت میاه العین فازددت حرقة کما احترقت جوف الدما میل بالفجر ولا تسألنی کیف قلبک والنوی جراحة صدری لاتبین بالسبر و هب ان دارالملک ترجع عامرا و یغسل وجه العالمین من العفر فاین بنوالعباس مفتخر الوری ذوو الخلق المرضی و الغرر الزهر غدا سمرا بین الانام حدیثهم وذا سمر یدمی المسامع کالسمر و فی الخبر المروی دین محمد یعود غریبا مثل مبتداء الامر ااغرب من هذا یعود کمابدا و سبی دیارالسلم فی بلدالکفر؟ فلا انحدرت بعد الخلائف دجله و حافاتها لا اعشبت ورق الخضر کان دم الاخوین اصبح نابتا بمذبح قتلی فی جوانبها الحمر بکت سمرات البید و الشیح و الغضا لکثرة ماناحت اغاربة القفر ایذکر فی اعلی المنابر خطبة و مستعصم بالله لم یک فی الذکر ضفادع حول الماء تلعب فرحة اصبر علی هذا و یونس فی القعر؟ تزاحمت الغربان حول رسومها فاصبحت العنقاء لازمة الوکر ایا احمد المعصوم لست بخاسر و روحک والفردوس عسر مع الیسر و جنات عدن خففت بمکارة فلابد من شوک علی فنن البسر تهناء بطیب العیش فی مقعد الرضا ودع جیف الدنیا لطائفة النسر ولا فرق ما بین القتیل و میت اذاقمت حیا بعد رمسک والنخر تحیة مشتاق و الف ترحم علی الشهداء الطاهرین من الوزر هنیا لهم کأس المنیة مترعا و ما فیه عندالله من عظم الاجر «فلا تحسبن الله مخلف وعده» بان لهم دارالکرامة والبشر علیهم سلام الله فی کل لیلة بمقتلة الزورا الی مطلع الفجر اابلغ من امر الخلافة رتبة هلم انظروا ما کان عاقبة الامر فلیت صماخی صم قبل استماعه بهتک اساتیر المحارم فی الاسر عدون حفایا سبسبا بعد سبسب رخائم لایسطعن مشیا علی الحبر لعمرک لو عاینت لیلة نفرهم کأن العذاری فیالدجی شهب تسری و ان صباح الاسر یوم قیامة علی امم شعث تساق الی الحشر و مستصرخ یا للمرة فانصروا و من یصرخ العصفور بین یدی صقر؟ یساقون سوق المعز فی کبد الفلا عزائز قوم لم یعودن بالزجر جلبن سبایا سافرات وجوهها کواعب لم یبرزن من خلل الخدر و عترة قنطوراء فی کل منزل تصیح باولاد البرامک من یشری؟ تقوم و تجثو فی المحاجر و اللوی و هل یختفی مشی النواعم فی الوعر؟ لقد کان فکری قبل ذلک مائزا فاحدث امر لایحیط به فکری و بین یوی صرف الزمان و حکمه مغللة ایدی الکیاسة والخبر وقفت بعبادان بعد صراتها رأیت خضیبا کالمنی بدم النحر محاجر ثکلی بالدموع کریمة و ان بخلت عین الغمائم بالقطر نعوذ بعفوالله من نار فتنة تأحج من قطر البلاد الی قطر کان شیاطین القیود تفلتت فسال علی بغداد عین من القطر بدا و تعالی من خراسان قسطل فعاد رکاما لایزول عن البدر الام تصاریف الزمان و جوره تکلفنا ما لانطیق من الاصر رعی الله انسانا تیقظ بعدهم لان مصاب الزید مزجرة العمرو اذا ان للانسان عند خطوبه یزول الغنی، طوبی لمملکة الفقر الا انما الایام ترجع بالعطا ولم تکس الا بعد کسوتها تعری ورائک یا مغرور خنجر فاتک و انت مطاط لا تفیق و لاتدری کناقة اهل البد وظلت حمولة اذا لم تطق حملا تساق الی العقر وسائر ملک یقتفیه زواله سوی ملکوت القائم الصمد الوتر اذا شمت الواشی بموتی، فقل له رویدک ماعاش امرؤ الدهر و مالک مفتاح الکنوز جمیعها لدی الموت لم تخرج یداه سوی صفر اذا کان عندالموت لافرق بیننا فلا تنظرن الناس بالنظر الشزر و جاریه الدنیا نعومة کفها محببة لکنها کلب الظفر ولو کان ذو مال من الموت فالتا لکان جدیرا بالتعاظم والکبر ربحت الهدی ان کنت عامل صالح وان لم تکن، والعصر انک فی خسر کما قال بعض الطاعنین لقرنه بسمر القنا نیلت معانقة السمر امدخر الدنیا و تارکها اسی لدار غد ان کان لابد من ذخر علی المرء عار کثرة المال بعده و انک یا مغرور تجمع للفخر عفاالله عنا ما مضی من جریمة و من علینا بالجمیل من الصبر وصان بلادالمسلمین صیانة بدولة سلطان البلاد ابی بکر
330
گاهی همیشه از خدا سپاسگزار بودهام که در بدترین شرایط، هیچگاه تنهایم نگذاشت؛ هیچگاه.
روزگارِ بد گاهی میآید و گاهی میرود، اما بیشترِ وقتها به زندگی آدمی سرک میکشد. شادیها در زندگی کوتاهاند؛ آنقدر کوتاه که شاید فقط یک دقیقه یا نیم ساعت دوام داشته باشند، اما باقیِ زندگی در اندوه و حالتی حزنآلود سپری میشود.
و هر زمان که من به عمیقترین و تاریکترین حالِ بد فرو رفتهام، خدا دوستی برایم فرستاده است. فرقی نمیکرد آن دوست چه کسی یا حتی چه چیزی باشد؛ چون همیشه میدانستم این آدمها از طرف خدا میآیند و روزی هم میروند.
چند سال پیش، وقتی کسی از زندگیام رفت، برای اینکه احساسِ ناکافی بودن نکنم، کسی را داشتم که سرم را بر زانوهایش بگذارم و گریه کنم. اما آن پناه کوتاهمدت بود؛ رفت، و رفتنش سخت بود. آنقدر سخت که هنوز هم میآزاردم. بعد از آن دیگر نمیتوانستم به کسی پناه ببرم.
وقتی برگی از درخت میافتد، باز هم زیر سایهی همان درخت خشک میشود و از بین میرود؛ اما مرا باد با خود دور کرده بود. یا شاید بهتر است بگویم تبری، آن درخت را از جا کنده و از ما دور کرده بود، و ما برگهای جداشدهای بودیم که بر زمین افتاده بودند؛ بیهیچ سایهای بر سر.
بگذریم... سخن از آن درخت نیست که از جا کنده شد و ما را زیر آفتاب سوزان، به حال خود رها کرد و رفت؛ سخن از آن صبح است که با آمدنش، روزهای سوزانِ بد گذشت.
بعد از آن صبح، دیگر تنها یک تکه برگِ جداافتاده از درخت نبودم.
خوب سخنان فلسفی خود را دور می کنم؛ می خواهم بگویم که آدمی که اکنون کنار ماست جان فداییهای بیشماری برای امثال من و من انجام داد و هنوزم در حال جان فدایی است، تا ما از شاخه های این سرزمین نسوزیم زیر آفتاب، آدم که آزارش می دهم، خیلی ها آزارش دادهام از برای ننوشتن و فعالیت انجام ندادن ها و بابت خیلی موضوعات ناراحت کردهام ایشان را.
ولی بودنش دوایی مرحم است، نه اینکه هیچ وقت بدون رهنمایی زندگی ام را نمی توانم ادامه بدهم بلکه آدمی دل ببندد نمی تواند دل بکند، آن درخت که می پرستیدمش و دوستش داشتم فقط در جا ایستاده بود، این ما بوده ایم که رهایش نمی کردیم و می افتادیم می سوختیم و دوباره می روییدیم. ولی با این آدمی که اکنون کنار من است می خواهم بگویم آبی روان است ایشان، نه دردی دارد و نه سوزی زخم ها را پاک می کند و دل آدمی را از آن گذشته پاک می کند.
اکنون که از درد های فروان که رنج می کشیدم دور شدهام و سبکبال شده ام. می توان گفت این آب روان برای من درمان بوده است و هیچگاه طعم سوختن را نچشیدهایم.
نفرتی که بر دل و جان ریشه دوانده بود، مثل سرطانی بود که درمانی سخت بود ولی این آب شفای نیز داشت تا این ریشه مضر و بد را از دل و جانم بکند و دور بی اندازدش؛ من ناسپاسی های بسیاری کردهام و اعتراف می کنم تردید داشتهام از داشتنش می ترسیدم برای اینکه روزی نشود این آب هم خشک شود و تنها بمانم.
عجیب ترین بخش زندگی در این است که عشق هردورفته و این یکی که با من است هنوز در جان و دلم زنده است، آدمی باور نمی کند که نفرت که در رگ رگ وجود آدمی ریشه دوانده بود چنین شسته شود.
وقتی از رفتن این نفرت از وجود آدمی حرفی هم بزنی و باز هم حرف های خوب بشنوی تا آن رفته را ببخشایی و بر تو گفته شود «رها کن...»
و این رها کردن به معنی این باشد که خود را از بند رها کنم، هنوزم خشم گین می شود.
ولی امیدوارم خشم اندکی که در من ماندهاست از درونم بیرون شود...
هی هی زندگی نمی توانم از این بیشتر در وصف او بنویسم زبانم کوتاهی می کند، شاید دانش من کم باشد در مقابل شخصیت او🫠🥀
330
Repost from تاکستان انگور
باختم
باختم
تو را باختم ای همه خوبی!
قمارباز پاکباخته را مانم
که خشمگین و آزرده
میخواهد
بر هر چه در دنیایت
زخم دندانهای خویش را
بکارد
و دستش به جایی نمیرسد
از من گرفتندت
آنسان که سیلاب
صداقت باران را
آنسان که مرگ_
_ و کاری از دست برنمیآیدم
#لیلا_صراحت
#و_شب_دوباره_شب
#از_سنگها_و_آیینهها
#صص_۲۴۵
پ.ن: شعر کوتاه شده.
پ.ن۲: اوونه رد هنرِ بخارایی.
330
Repost from کتابخانه سیار
دوست داشتم در زندگیام چیزی شبیه همان ارغوان سایه میداشتم؛ حضوری خاموش، آرام و بیادعا که بتوانم مخاطب تمام حرفهای نگفتهام قرارش بدهم، برایش بنویسم و خودم را میان واژهها سبک کنم. نه لزومن چیزی که جواب بدهد یا راهحلی پیش پایم بگذارد، فقط چیزی که شاهد باشد شاهد آنچه بر من گذشته، شاهد شبهایی که از درون فرو ریختهام، شاهد رنجهایی که حتی توان گفتنشان را به آدمها نداشتهام. شاید انسان بیشتر از هر چیز نیاز دارد بداند چیزی در این جهان هست که دردش را دیده است؛ حتی اگر نتواند نجاتش بدهد. همان ارغوانی که پابهپای سایه قدم برمیداشت و بیآنکه صدایی داشته باشد، حضورش برای فهمیده شدن کافی بود. انگار بعضی حضورها نه با حرف بلکه فقط با بودنشان انسان را از فروپاشی کامل نجات میدهند. گاهی به ونگوک و نامههایش به تئو فکر میکنم، به اینکه تئو برای او فقط یک برادر نبود، او جایی برای برگشتن روح خستهی ونگوک بود آغوشی دوردست که با وجود فاصله از هر نزدیکیای واقعیتر بود. ونگوک برای تئو نامه نمینوشت بلکه داشت خودش را از میان تاریکی بیرون میکشید، داشت رنجش را به زبان میآورد تا زیر سنگینی سکوت دفن نشود و تئو، با تمام فاصلهای که میانشان وجود داشت، همیشه کسی بود که صدای او را میشنید، باورش میکرد و نمیگذاشت در جهان وحشتزده و بیرحم خودش کاملن تنها بماند. شاید انسان کمتر میشکند زمانکه بداند جایی در این دنیا حتی یک نفر هست که هنوز زبان روحش را بلد است. کاش من هم ارغوانی داشتم یا تئویی؛ کسی یا چیزی که بتوانم داستانهای زندگیام را برایش بفرستم، حتی اگر خاموش باشد، حتی اگر فقط شنونده باشد. گاهی آدم به پاسخ احتیاج ندارد؛ فقط میخواهد باور کند آنسوی این سکوت عظیم، حضوری هست که میشنود، که سنگینی این بار را حس میکند، یا دستکم انکارش نمیکند. شاید همین امید کوچک، بزرگترین خلاء زندگی انسان را پر کند؛ اینکه احساس نکند دردهایش کاملن بیصدا و بیاثر در تاریکی گم شدهاند. اما انگار جهان امروز دیگر ارغوانها را از آدم گرفته است. اگر هم وجود داشته باشند، ما دیگر آن توان قدیمی را نداریم که مثل سایه، بیپاسخ بنویسیم و آرام شویم. انسان امروز بیش از همیشه محتاج پاسخ شده، محتاج دیده شدن فوری، محتاج اطمینان. و اگر تئویی هم در این جهان وجود داشته باشد، فاصلهها آنقدر زیاد شدهاند، چهرهها آنقدر در هم و برهم شدهاند و آدمها آنقدر پشت نقابهای خود پنهان شدهاند که شناختن او تقریبن ناممکن به نظر میرسد. گاهی حس میکنم مشکل فقط نبودن تئو نیست؛ شاید ما دیگر توان اعتماد کردن به حضور یک تئو را هم از دست دادهایم. آنقدر از آدمها، از رفتنها، از نفهمیده شدن و از شکستن خسته شدهایم که حتی اگر دستی هم برای شنیدن به سمتمان دراز شود، مدتی طول میکشد تا باور کنیم واقعیست. و شاید تراژدی انسان امروز همین باشد اینکه بیش از هر زمان دیگری حرف برای گفتن دارد، اما کمتر از همیشه مخاطبی پیدا میکند که بتواند روحش را بیهراس نزد او بگذارد.
330
اینجا کلهاش که کج شده درست معلوم می شود مه یک ماه گم شوم تا اینی تابلو را خلاص کنم اینالی 💔
330
ایشان بابه کل ملت افغانستان است؛ نه راستی تنها افغانستان نه چندین کشور ها را بابهاش است. که عکسش توسط شاگرد ما خراب شد اینالی قرار است من بروم کارش کنم دوباره.
برایم کامنت کنید میگم چرا بابه کل است چون تمام ملت از برکت همی بنده خدا شکم شأن سیر میشه 🙃😌
330
Repost from دویستوچند تکه استخوان.
[نمیبینم که دیگه چشمِ کسی
واسه تنهاییِ ما گریه کنه...]
@kimiaa_bi
330
Repost from ضمایم
" حس خوانده شدن "
حس خوانده شدن زیباتر از آن لحاظ است که نویسنده به حداقل اینکه خواننده ی دارد و تلاش نوشتن اش بیجا نیست و هدر نمی رود خوش است .
اما این حس ممکن است متفاوت باشد ، خوانده شدن توسط کسانی که خواندن تو یا نخواندن ات برایشان فرق نمی کند چندان حس لذت ندارد .
اما اینکه خواننده کسی باشد که بعد از خواندن به تفکر فرو می رود و در پی رفتن در عمق ماجرا است لذت بخش است و این گونه خواننده به تنهایی بهتر از صد خواننده ی معمولی است .
نویسنده های که می شناسیم مدام متوجه این دوگونگی بوده اند برای همین تلاش می کردند که در سطح هر دو مخاطب بنویسند .
افراد عام یا معمولی
افراد خاص یا اهل فکر
غزالی "احیاء علوم دین" را برای همه می نویسد. اما تهافت الفلاسفه را برای خاص ها می نویسد همان های که او را می فهمند با این همه تلاش، تهافت الفلاسفه ها به دست عوام افتاد و تهمت ها بر او بستند یا از استناد به غزالی به تکفیر فیلسوفان مسلمان در همه موارد دست یازیدند.
یا ابن رشد در نوشته های خود می گفت که کتاب های مرا از نگاه عامی ها دور نگاه کنید و تنها کسانی حق دارند او را بخوانند که خاص اند .
همین کار را ابن خلدون نیز در " مقدمه " می کند و می نویسد که این کتاب را برای عوام ننوشته است بلکه به خواص و اهل فکر نوشته است.
افراد عامی آنهای که سطح علم شان به بلندی نیست که نویسنده را بفهمند یا در ادبیات گیر می کنند و یا در درک و فهم کمی می آورند . برای چنین افرادی ساده نویسی و عام فهم نوشتن بهتر است .
افراد خاص کسانی هستند که سطح دانش شان بلند است و نه در فهم ادبیات نویسنده گیر می کنند و نه در استدلال و منطق نویسنده و در هیچ صورتی از در تکفیر و تهمت وارد نمی شوند بلکه تفاوت را می پذیرند و برای رفتن به عمق ماجرا و امر تلاش می کنند .
"محمدناصر ساجدی"
