🌑𝓛𝓸𝓽𝓼 𝓲𝓷 𝓽𝓱𝓮 𝓶𝓸𝓸𝓷🌒
Відкрити в Telegram
«در دل شبهای طولانی،وقتی دنیا به خواب فرو میره من با کلمه ها حرف میزنم،اینجا جنگلی از متن هاست که درختانش از دل تنهایه منو تو روییده اند ،"اسم تو"هستم عاشق خلق کردن از هیچ☕📖.» اینجا بیا حرف بزنیم : https://t.me/uuyyiioopp قصه هاتو بگو : @bangtan6915
Показати більшеКраїна не вказанаКатегорія не вказана
299
Підписники
Немає даних24 години
-77 днів
-4730 днів
Архів дописів
خوشگلای من 😍
عاشقتونم 💖
امیدوارم با این وضع کشور بتونین هنوز پابرجا باشین 🦁☀️
ناامید نشید ✨
دوستون دارم ❤️
شب بهیرررر 🌑💫
بعضی وقتا
همه چی به نا حق تصمیم گرفته میشه
وقتی که دلت میخواد جوری داد بزنی که ستاره ها صداتو بشنون ولی چاره جز گریه تو خودت نداری
وقتی داری میمیری ولی هیچکسو نداری
نمیتونی با کسی حرف بزنی
از همه میترسی
ولی کاری نمیتونی بکنی جز اعتماد به گذر زمان شاید گاهی وقتا انقد گریه کردی که حالت بد شد
خواستی خودت خودتو نجات بدی
ولی تیر خلاص اونجا خورد تو قلبت
که وقتی فکر کردی خودت اون غریق نجاتی هستی که میتونی خودتو نجات بدی یادت میاد
دقیقا از کسی ضربه رو خوردی که حتی فکرشم نمیکردی...
این داستان خیلیامون تو سکوت شب گوشه اتاق با آب های زلال آویزون از گونه هامون💔
میگذره:)
مثل همیشه لیونا همه کارهایی که برای مراقبت از هاکان میتونست انجام بده رو انجام میداد
کنار هاکان نشسته بود
آهی کشید و گفت
- نمیخوای پاشی؟ دلم برات تنگ شده ها
لبای هاکان سفید بود رنگش هم پریده بود
لیونا از روی مبل طوسی رنگی که هاکان روش دراز کشیده بود پاشد
احساس تشنگی کرده بود
وقتی پاشد
که به سمت آشپزخونه بره
یکی دستشو از پشت گرفت
به محض اینکه برگشت
کشیده شده بود به سمت مبل و تو بغل هاکان بود
تعجب کرده بود ، بغض داشت ، باورش نمیشد ، چشماش خیس شده بود
- ه ، هاکان؟
- یکم همینجوری بمون
لیونا باورش نمیشد
الان چیشده بود؟
تو بغل کی بود؟
هاکان زنده بود؟
- توهم زدم آره توهمه
خواست از بغل هاکان بیاد بیرون میخواست پاشه
اما هاکان محکم تر گرفتش
- نه توهم نیست
چشمای هاکان بسته بود
اما حاضر نبود لیونا رو ول کنه
بعد چند دقیقه
لیونا پاشد
- لیونا؟
- هاکان ، ازت متنفرم
لیونا زیر لب غر میزد ولی وقتی چشمش به هاکان افتاد
- به چی میخندیی؟
هاکان زمزمه کرد
- بچه کیوت ، عامم نه نه ببخشید ببخشید داشتی میگفتی
- خیلی مزخرفی
- بیاااا بیا لیونا ببخشید
لیونا داشت میرفت
تا هاکان دستشو گذاشت روی سرش
- آخخ درد میکنه
- خوبی؟ چیشدی؟ هاکان ، آب بیارم؟ چیکاری؟
هاکان شروع کرد به خندیدن
- عوضی
هاکان بغلش کرد
- چیکار کردم مگه؟
- چرا بهم نگفتی داری میمیری؟
- صبر کن الان من پاشدم
- ها یعنی چی؟!
- زنگ بزن هنری
- ب باشه
لیونا به سمت گوشیش که روی میز ناهار خوری بود رفت
گوشیشو برداشت به هنری زنگ زد
- الو هنری
چند دقیقه بعد زنگ خونه به صدا درومد
لیونا درو باز کرد
- سلام هنری هستم
- سلام منم لیونا هستم
- من دارم میمیرم شما اونور دارید خودتون رو معرفی میکنیدد؟
- عا آره راست میگه بفرمایید
- چته صداتو انداختی تو کلت
- هنری من زندم عجیب نیست
- دو ماهت تموم شده؟
- آره
- پس ، نکنه هاکان تو
- قرار نیست بمیرم؟
- آره ، آره هاکان تو
- بچه ها
لیونا حرفش تموم نشده بود که هاکان پاشد و بغلش کرد
- اه اه اه چندشا
- لیونا نمیمیرم
هاکان بغض کرده بود و لیونا رو بغل گرفته بود و دستاش رو قفل کرده بود طوری که میگفت این دختر مال منه
همه چی داشت خوب پیش میرفت
تا وقتی که
گوشی لیونا زنگ خورد
- الو
- بیا خونه
----------
باز چی شده بود؟
دوباره چه اتفاقی در پیش روشون داشتن؟
فرد پشت گوشی کی بود؟
......
رمان : عشق یک خون آشام✨
پارت نوزده
https://t.me/kagame7
امروز رمان رو دوتا پارت بزارم که کلااا تموم شده(بیست پارته) یا یکی امروز بزارم یکی فردا؟
در خونه رو باز کردم
وارد که شدیم پدرم نشسته بود
مادرمم کنارش ، من که میدونستم هر اتفاقی که بیوفته مقصرش همونه ولی نمیتونستم چیزی بگم
- هاکان ، تو کی؟
- پدر لطف...
- بادیگاردشم
هاکان دستشو لای دستم قلاب کرد و بهم نگاه کرد و بعد ادامه داد
- و دوست پسرش
- میخواین چیکار کنین؟
- شاید ازدواج
- هاکان ، لیونا میدونه تو کی؟ اون میدونه باعث و بانی همه رنج های که کشیده تویی
- بابا؟ چی میگی
- اونه لیونا اون همون خون آشامیه که باعث شد تو تو بچگی زخمی شی این به خون تو نیاز داره نه خودت
- الان دیگه نه( صدای خیلی بلند و لحن فوق تند)
- اون داره میمیره(اینم همینطور)
- چی؟ هاکان؟
- لیونا آروم باش
- نه نه نه دوروغ میگه نه؟ دوروغه توروخدا هاکان دروغه بگو دروغه تورو خدا
- بزار برات توضیحش بدم
- بگو... توضیحش بده
- اون به خونت نیاز داره میفهمی لیونا اگه خون تو نباشه اون میمیره حالا فهمیدی هنری کیه؟دقیقا همون همدست کثیفشه که میخوان با همکاری هم تورو بکشن
- چی!؟
- من میمیرم ، ولی هیچوقت نیاز ندارم تو بهم خونتو بدی هیچوقت حتی اگه مسئله مردنم باشه
- نه نه نه نباید بمیری هاکان نه من هرچقدر بخوای بهت خون میدم هرچقدر
- لیونا
- بله پدر...
- دیوونه شدی؟
- آره من دیوونم
همون لحظه بود که هاکان لیونا رو به سمت خودش کشید دستشو روی گونه پر از اشک لیونا قرار داد و نزدیکش شد و بعد بوسیدش
پدر لیونا مات و مبهوت خیره شده به صحنه جلوش بود
بعد چند دقیقه بوسه ای که حس گرما رو به تمام وجودشون منتقل میکرد تموم شد آروم جدا شدند ولی این بار
آروم هاکان زیر لب زمزمه کرد
- عاشقتم ، لیونا
و بعد افتاد
- هاکان هاکان نه نه نه بابا توروخدا بابا توروخدا یک کاری کن خواهشت میکنم نجاتش بده بالا من بدون اون میمیرم بابا توروخدا خواهشت میکنم
- اون عمرش تموم شده به ما نیازی نداره بیخیالش شو لیونا
- نه نهههه توروخدا بابا اون زندس هنوز زندس عاجزانه خواهشت میکنم نجاتش بده
پدر لیونا با خشکی تمام درخواست های پر از گریه و مظلومیت لیونا رو رد کردی طوری که اصلا براش مهم نبود تنها دخترش اینطوری عاجزانه به پاش افتاده و خواهش میکنه و بعد برگشت به اتاقش
لیونا هاکان رو بغل کرده بود و گریه میکرد
- لطفا هاکان بیدار شو التماست میکنم
دست روی گونه ی هاکان گذاشته بود و آروم گریه میکرد سردرگم بود یعنی چی میشد؟
در نهایت یک فکری به سرش زد اشکاش رو با عجله پاک کرد گوشی هاکان رو برداشت رمزشو باز کرد رفت توی تماس ها و انگشتشو روی اسم هنری کوبید
- کجایی؟ هنری توروخدا بیا هاکان رو نجات بده
- تو لیونایی؟
- آره آره من لیونام توروخدا بیا داره میمیره التماست میکنم بیا
- کجایین؟ آدرس بده الان میام
لیونا لوکیشن رو برای هنری فرستاد
سرشو روی سینه هاکان گذاشت
هیچ چیزی نمیفهمید آروم زمزمه کرد
- چون خون آشامی نبض نداری یا چون داری میمیری؟
بعد چند دقیقه هنری خودشو رسوند هاکان رو کول کرد و با خودش به طرف ماشین برد
- هنری ، هنری بریم بیمارستان؟
- به هیچ وجه ، اگه بفهمن خون آشامه نه تنها نجاتش نمیدن بلکه میکشنش
باید ازش مراقبت شه تا شاید دوباره برگرده
به طرف خونه هاکان حرکت کردن اونو روی مبل داخل هال گذاشتن
لیونا باورش نمیشد تا همین چند ساعت پیش اونجا روی همون مبل روی شونه هاکان خوابش برد ولی الان اون داشت جلوی چشماش باز هم روی همون مبل میمرد
- هنری حالش چطوره؟
- امکان برگشتش به زندگی ضعیفه ولی هست
میتونی مراقبش باشی
- آره اره حتما
لیونا کل مدت از هاکان مراقبت میکرد دریغ از کمی استراحت
روز بعدش هربار میرفت سمت هاکان دستی به صورتش میکشید و دمای بدنش چک میکرد هرروز به هنری زنگ میزد و تمام چیزارو اطلاع میداد و انواع روش هارو ازش میپرسید
تا یک روز...
--------
امکان داره این یک روز مرگ هاکان هم باشه؟
امکان هم داره زنده بودنش رو تضمین کنه
چه خبر بود؟
هاکان برمیگشت؟
.....
رمان : عشق یک خون آشام✨
پارت هیجده
https://t.me/kagame7
سلام خوشگلا✨🎀
در حال حاضر این vpn ها فعال هستند و سرعت خوبی دارند:
biubiuVPN
VPN Hotspot Shield: Secure VPN
VPN - Fast VPN Super
BeePass VPN
Ostrich VPN - Proxy Master
X-VPN: VPN Fast & Secure
JumpJumpVPN: Fast & Secure
VPN Windscribe: Fast & Secure
Argo VPN
https://t.me/kagame7
