چتر برای چه؟خیال که خیس نمیشود.
Відкрити в Telegram
https://t.me/+pcpNqw4PhEg2MWRk پرایوت @playlistocean پلیلیست @sareliynbot ناشناسم
Показати більшеКраїна не вказанаКатегорія не вказана
579
Підписники
Немає даних24 години
+47 днів
+4430 днів
Архів дописів
Repost from le vent nous portera
— سالن مرجع، دانشکدهٔ زبانها و ادبیات خارجی دانشگاه تهران، فالاچیخوانی
من تماشای تو میکردم و غافل بودم
کز تماشای تو خلقی به تماشای منند
گفته بودی که چرا محو تماشای منی؟
آنچنان مات که یکدم مژه بر هم نزنی؟!
مژه برهم نزنم تا که ز دستم نرود
نازِ چشم تو به قدرِ مژه بر هم زدنی...
-فریدون مشیری
#شعر
خیلی ناراحتم ک نمیتونم آدمای موردعلاقمو همیشه خوشحال و دور از غم نگه دارم.
Tu sei per me una creatura triste,
تو برای من موجودی غمگین هستی، گلی ناپایدار از شعر، که در همان لحظهای که از عطرش سرمست میشوم، احساس میکنم از من میگریزد، دور، بسیار دور، بهخاطر فقرِ روحِ من، بهخاطر اندوهِ درونیام. وقتی دیوانهوار تو را در آغوش میکشم و لبانت را مینوشم، دیرزمانی، بیوقفه، باز غمگینم، دخترکم، زیرا حس میکنم قلبم خسته است از اینکه تو را اینگونه بد دوست میدارم. تو لبانت را به من میبخشی، و با هم میکوشیم از عشقی لذت ببریم که هرگز شاد نخواهد بود، زیرا روح ما از رؤیاهایی که پیشتر رؤیا دیدهایم، بیش از حد خسته است. اما من، منم که پست و حقیرم، و تو چنان بلندپایهای که وقتی به تو میاندیشم، چیزی برایم نمیماند جز سوختن در عشق برای اندک شادیای که به من میبخشی، نمیدانم از سرِ هوس است یا ترحّم. زیباییِ تو، زیباییای غمناک است چنان که هرگز جرأتِ رؤیایش را نداشتم، اما چنانکه خود گفتی، تنها رؤیاست. وقتی با تو از شیرینترین چیزها سخن میگویم و تو را در آغوش میگیرم، و تو به من نمیاندیشی، حق داری، دخترکم: من غمگینم، غمگین و بس پست. آری، تو برای من چیزی نیستی جز خیالِ ناپایداری با چشمانی بزرگ و رؤیایی، که ساعتی در آغوشم میفشاری و مرا از چیزهایی شیرین، آکنده از حسرت، پر میکنی. چنین است حالم، هرگاه خسته میکوشم در شعرهای آرام، اندوه خود را بگنجانم. گلی ناپایدار از شعری، هیچ چیز بیش از این، عشق من. اما تو نمیدانی، دخترکم، و هرگز نخواهی دانست، چه رنجی به من میدهی. ادامه میدهم، ای گل کوچکِ بلوند، که در زندگیات بس رنج کشیدهای، به تماشای چهرهات که میگرید، حتی آنگاه که میخندد — آه، شیرینی غمناکِ چهرهات! تو هرگز نخواهی دانست — من همچنان ستایشت خواهم کرد، در کنار تو، اندام کوچک و نغمت را، که نرمیِ بهار را دارد و چنان جانسوز و خوشبوست که دیوانه میشوم از اندیشهی اینکه روزی دیگری آنها را دوست خواهد داشت و در آغوش خواهد گرفت. من همچنان عاشقت خواهم بود، خواهم بوسید و رنج خواهم کشید، تا آن روز که به من بگویی همهچیز باید پایان یابد. و آنگاه دیگر تو دور نخواهی بود، و قلبم دیگر خسته نخواهد ماند، اما از درد فریاد خواهم زد و در رؤیا دوباره تو را خواهم بوسید و در آغوشم خواهم فشرد آن خیالِ از دسترفته را. و برای تو خواهم نوشت، برای یادِ جانسوزت، چند بیت اندوهگین که تو دیگر هرگز نخواهی خواند. اما برای من، آنها در دل، چون میخهایی سوزان، برای همیشه خواهند ماند. -Cesare Pavese#شعر
در پاسخ این پیام نوشت:
چشمات اگه اثر هنری بود میشد قشنگ ترین تابلوی جهان
