334
Підписники
-224 години
-187 днів
-8530 днів
Архів дописів
331
سرآغاز حکایت هیچگاه بیکفایتیِ محض نبود؛ آغازش تکیه بر احساسی بود که از روزنههای اعتماد عبور میکرد.
و اما تو، جانپرورده،
مسئولیت ایجاد آن بیکفایتی، بیهیچ چونوچرایی، بر گردن تو بود.
هیچکس هیچگاه مسئولیت چیزی را که در آن نقشی نداشته است به عهده نمیگیرد؛
پس اگر امروز بار این همه آشفتگی بر دوش توست، لابد روزی خودت آن را بر زمین گذاشتی.
شاید گمان میکردی اعتماد، چون ریشه دواند، دیگر از جا کنده نمیشود.
شاید نمیدانستی بعضی آدمها درست همانجایی که به آنها تکیه میکنی، آرامآرام ستونهای اعتمادت را میتراشند.
من تو را مقصرِ تمام آنچه گذشت نمیدانم؛
اما نمیتوانم انکار کنم که سهم تو در این ویرانی، کمتر از آن چیزی نبود که امروز وانمود میکنی.
حکایت از جایی تمام نشد که اعتماد شکست؛
از جایی تمام شد که دیگر دلیلی برای ترمیمش باقی نماند.
و چه تلخ است فهمیدن اینکه گاهی پایان یک رابطه، نه با رفتن آدمها،
که با ماندنِ بیمعنای آنها اتفاق میافتد.
پس بگذار این بار، سکوت آخرین جمله باشد؛
نه از سر بخشش،
نه از سر کینه،
فقط برای آنکه بعضی حکایتها را نمیشود ادامه داد،
وقتی راوی و مخاطب، دیگر هیچکدام شبیه ابتدای داستان نیستند.
