خواهر هری پاتر
Відкрити в Telegram
روزمرگیها، زیبایی و زشتیها ناشناس: http://t.me/HidenChat_Bot?start=106192480 شاپ دستسازه هام: https://t.me/Akaycandle
Показати більшеКраїна не вказанаКатегорія не вказана
865
Підписники
+224 години
-167 днів
+42930 днів
Архів дописів
+2
وسط راهم از یه داداشی بامعرفت چایی گرفتیم که حساب نکرد، گفت مهمون منید❤️
البته ماام بیمعرفتی نکردیم و ظرفش رو پر برگردوندیم
+5
بدین صورت
(ازشون اجازه ی فیلمبرداری گرفتم و عکس عزیزانی که تو عکسا هستن با اجازه خودشون و اوکیه)
از جمله رستورانهای سرراهی
کرمانشاه و کردستان، یه خوراکی خوشمزه به اسم کلانه دارن.
تو کردستان با پیازچه درست میکنن و کره، و تو کرمانشاه با پیچک و روغن کرمانشاهی
و با دوغ میخورن
+2
بعدش بچه ها مارو بردن یه جای قشنگ دیگه
که شنا ممنوع بود
ولی توجهی بهش نمیشد :) و مردان سرزمینم با لباس زیر در حال شنا کردن بودن :)))
دیگه کلی باهم صحبت کردیم و باهم بیشتر آشنا شدیم
و من وااااقعا خوشحالم که کسایی رو دیدمکه حرف مشترک باهم داشتیم🥰🫂
و با یه سری از سنت های شهرای مختلفم آشنا شدم البته
و هی نیاز نبود بگیم خبببب دیگه چخبررررر
بعدش دوستامون رو دیدم
که ازونا بودن که همون لحظه تو دلت میگی خدایا چقدر خوبن اینا 🥲
و خیلی خوشحال بودم که بچههاام چایخور بودن😎
خب
قصه ی سفر امروز از اینجا شروع میشه
که به لطف محدودیت تردد تهران، دو روز تبدیل شد به ۸ ساعت :)
من بهمن ۱۴۰۲ وارد دانشگاه شدم و باید میرفتیم خوابگاه خودگران
حالا این خوابگاهی که مارو فرستاده بودن، نه حیاط داشت و نه محوطه ای
و نه تهویه ی درست حسابی ای :)
خلاصه که فقط یه سالن گنده بود و دورتادور اتاق
یه آشپزخونه که همیشه کثیف بود :|
البته اسم خوابگاه حسابی بود :):
و سه تا دستشویی و سه تا حموم! (کنارهم)
یه از خدا بیخبری هی میرفت تو این دستشوییها، آثار برجسته ای بهجا میداشت و میومد بیرون
اتاق کناری هم یه دختری بود که هرروزِ خدا میرفت از این آثار عکس میگرفت و میذاشت تو گروه خوابگاه :))) اسمشو میذاریم بلقیس
ینی میرفتی تو گروه یه عکس رو باز میکردی، میدیدی هنر یکی اونجاست :) آنچا گذشتی که ر طول چند روز اتفاق افتاده بود بهت لبخند میزد
بعد یه شب من رفتم سرویس، برگشتم که مسواکم رو بردارم، دیدم یکی از دستشویی اومد بیرون و باز دستشویی کثیف مونده بود
من نتونستم بشناسمش، چون اونجا خیلی با کسی کاری نداشتم
خلاصه بلقیس اومد و رفت عکسشو گرفت و حالا ساعت ۱ شب گیر داده بود که باید اینو پیدا کنیم :)))
از قضا، همون موقع یکی از هم اتاقیهاش هم اومد که مجرم رو پیدا کنیم و من فهمیدم این دختر ورودی مهر ۴۰۲ عه
و من یه سری کلاسام باهاشون بود
اون شب باهم آشنا شدیم
و شدیم دوستای خوبِ هم :))))
دنیا خیلی سادهست
ما سر 💩 یه نفر باهم اشنا شدیم و هنوزم این خاطره رو هرجا میشینیم میگیم
خلاصه که در هر شری، یه خیری هم هست :))))
