uk
Feedback

Не попадись на ботовода! Telemetrio знаходить і позначає такі канали мітками 👉 Хочеш бачити мітку, оформляй підписку

闇 | 𝖄𝖆𝖒𝖎

闇 | 𝖄𝖆𝖒𝖎

Відкрити в Telegram

𝕀𝕟 𝕥𝕙𝕚𝕤 𝕓𝕠𝕕𝕪, 𝕒 𝕤𝕠𝕦𝕝 𝕙𝕒𝕤 𝕕𝕚𝕖𝕕. هر ویدئویی خواستید توی بات بگید که بذارم چنل. برای صحبت با من: @DepressedGuyinDepressedSity_bot

Показати більше
Країна не вказанаКатегорія не вказана
420
Підписники
Немає даних24 години
-127 днів
+7730 днів
Архів дописів
undressed.mp32.67 MB

#vibe
+3
#vibe

Kings & Queens.mp32.99 MB

Breakin' Dishes.mp33.79 MB

Gabriela.mp33.77 MB

MONTAGEM DAUNTLESS (Super Slowed).mp32.12 MB

خب خب ادامه محتوامون رو میذاریم.

یه ۱۰ دقیقه‌ی دیگه جواب چالش های بخش اول رو از چنل اصلی بر میدارم و میذارم چنل چالش ها. اگر نتونستید ببینید روی پیام پین شده بزنید که اونجا ۱۰ دقیقه‌ی دیگه جواب چالش های بخش اول گذاشته میشه. و اینکه اصلا پاک نکنید. وگرنه ممیتونم جواب رو براتون بذارم.

خب دوستان جواب چالش بقیه چنل ها در بخش دوم، فردا تقریبا همین ساعت گذاشته میشه.

افسانه‌ی پری سرخ: بخش چهارم
شب‌ها، هنگامی که ماه از پشت کوه برمی‌آمد، قطره آرام می‌تپید. چون دلی که هنوز چیزی را از یاد نبرده باشد. و اگر رهگذری از آنجا می‌گذشت و دست به گل می‌برد، صدایی از ژرفای زمین برمی‌خاست؛ صدایی نرم و دور، چون آواز کسی که از پسِ هزاران سال خواب، نام خویش را به یاد آورده باشد. می‌گفت: «خون، بهای زندگی نیست؛ پیمان زندگی است. آن‌که همه‌چیز را برای زنده‌ماندن نگاه می‌دارد، سرانجام چیزی برای زیستن نخواهد داشت.» پس گلبرگ‌ها می‌لرزیدند، باد می‌وزید و در آن سوی جنگل، جایی که هیچ‌کس راهش را نمی‌دانست، پری‌ای بی‌نام چشم می‌گشود؛ نه زنده، نه مرده، نه در آسمان و نه در خاک. او دیگر خون نداشت. اما هنوز، هرگاه جانداری در جهان می‌گریست، چیزی در سینه‌اش به درد می‌آمد. و این، شاید، واپسین جادوی او بود. -پایان-

افسانه‌ی پری سرخ: بخش سوم
پری به یاد ستاره افتاد؛ به یاد گوزن؛ به یاد رودخانه‌ای که از جنبش بازمانده بود و کودکی که در آغوش مادرش مرده بود. همه‌ی آن‌ها در برابر چشمانش جان گرفتند. و ناگهان دریافت که دست‌هایش نه تنها توان بخشیدن دارند، که می‌توانند جهانی را نیز به سوگ بنشانند. «چگونه این خون را از خود دور کنم؟» شاه گفت: «نمی‌توانی.» «پس چگونه از کشتن بازایستم؟» «با بخشیدن آنچه از آن تو نیست.» پری به او خیره شد. شاه ادامه داد: «خون تو نه برای زنده‌کردن مردگان، که برای گشودن بندهاست. اما هر بار که از سر دلسوزی، مرگ را پس می‌زنی، بندی تازه بر پای جهان می‌افکنی. اگر می‌خواهی جهان دوباره بجنبد، باید خونت را به چشمه بازگردانی.» «و اگر چنین کنم؟» «تو از میان خواهی رفت.» پری خاموش شد. شاه گفت: «نه مرگ تو را خواهد پذیرفت و نه زندگی نامت را به یاد خواهد داشت. درختان از تو خواهند گذشت، رودها تو را نخواهند شناخت و هر کس که روزی تو را دیده باشد، چهره‌ات را از یاد خواهد برد. گویی هرگز نبوده‌ای.» پری پرسید: «و تو؟» شاه گفت: «من نیز خواهم مرد.» برای نخستین بار، پری در چهره‌ی او نه شاهی بی‌رحم، که پدری خسته را دید؛ کسی که از بیمِ از دست دادن، همه‌چیز را از دست داده بود. اما دلسوزی، همیشه به معنای بخشیدن نیست. پری به سوی تخت رفت و دست بر دل سرخ شاه نهاد. دل در سینه‌ی او تندتر تپید. «اگر خون را بازگردانم، آیا آن‌ها که مرده‌اند بازخواهند گشت؟» شاه گفت: «نه.» «آیا ستاره‌ی من دوباره در آسمان خواهد درخشید؟» «نه.» «پس چه چیزی را نجات خواهم داد؟» شاه به درهای بسته‌ی تالار نگریست. «آنچه هنوز نمرده است.» پری زانو زد. برای نخستین بار پس از سالیان دراز، دستکش‌های برگینش را به کناری افکند. کف دست‌هایش سپید بود و در میان آن‌ها، رگ‌هایی سرخ می‌تپیدند؛ چون جویبارهایی که زیر برف راه خویش را گم نکرده باشند. با ناخن، پوست دستش را شکافت. خون بیرون زد، نه چون چشمه‌ای خروشان، که چون اشکی آرام. قطره‌ی نخست بر سنگ افتاد و تالار لرزید. قطره‌ی دوم بر ریشه‌های تخت چکید و استخوان‌ها شکفتند؛ از میان آن‌ها برگ‌هایی ریز و سبز سر برآوردند. قطره‌ی سوم به دل شاه رسید. مرد، یا آنچه از مرد برجای مانده بود، چشمانش را بست. دل سرخ در سینه‌اش شکافت. خون از میان شکاف‌ها بیرون ریخت و چون رودی سرکش، در تالار پیچید. دیوارها ترک برداشتند، ستون‌ها فروغلتیدند و ستارگان مرده، یکی پس از دیگری، از سقف جدا شدند. پری بر زمین افتاد. بال‌هایش به خاکستر بدل می‌شدند و گیسوانش چون رشته‌های سپید بر سنگ می‌ریختند. خون از دستانش می‌گذشت، اما دیگر چیزی را نمی‌کشت؛ هر قطره، بندی را می‌گشود و هر بند که می‌گسست، جایی از جهان دوباره به جنبش درمی‌آمد. در دوردست، رودخانه به راه افتاد. در بیشه، پرندگان آواز سر دادند. در سرزمینی دور، کودکی که هنوز در زهدان مادر بود، نخستین بار جنبید. و در آسمان، جایی که سالیان پیش ستاره‌ای فروغلتیده بود، نقطه‌ای کوچک روشن شد. پری لبخند زد. شاید آن ستاره، ستاره‌ی او نبود، شاید جهان هرگز چیزی را بازنمی‌گرداند اما روشنایی، هرچند اندک، روشنایی بود. شاه زیرزمین کنار او زانو زد. استخوان‌هایش یکی‌یکی فرو می‌ریختند و از میانشان خاکستر برمی‌خاست. «دخترم...» پری سر بلند کرد. او این واژه را هرگز نشنیده بود؛ نه از دهان مادری، نه از زبان پدری، نه حتی در خواب‌هایش. خواست پاسخی دهد، اما صدایش از گلو برنخاست. شاه دست بر سرش کشید؛ دستی سرد و لرزان. «کاش تو را به جای جهان، برگزیده بودم.» پری چشمانش را بست. این سخن، دیرتر از آن رسیده بود که بتواند چیزی را دگرگون کند؛ اما زودتر از آن بود که بی‌هیچ ردی بگذرد. برای همین، اشک ریخت و اشک او، این بار، خون نبود. سال‌ها گذشت. جنگل بی‌سپیده، دیگر بی‌سپیده نبود. درختانش برگ‌های سبز می‌دادند، رودهایش آواز می‌خواندند و شب‌هایش ستارگانی داشت که هیچ‌کس نامشان را نمی‌دانست. مردمان پیرامون جنگل می‌گفتند در ژرفای بیشه، پری‌ای می‌زیسته که با خون خویش، جهان را از بند رهانیده است. برخی می‌گفتند او مرده؛ برخی باور داشتند به آسمان رفته و برخی سوگند می‌خوردند که در شب‌های بارانی، میان درختان دیده‌اندش؛ با دو بال سپید و گیسوانی که باد آن‌ها را چون پرچمی خاموش به جنبش درمی‌آورد. اما هیچ‌کس چهره‌اش را به یاد نمی‌آورد. تنها نشانه‌ای از او مانده بود. در دل جنگل، کنار چشمه‌ای که دیگر خون از آن نمی‌جوشید، گل سرخی می‌رویید که هرگز پژمرده نمی‌شد. نه خاری داشت و نه بویی؛ تنها در میان گلبرگ‌هایش، قطره‌ای سرخ می‌درخشید که نه خشک می‌شد و نه فرو می‌چکید.

افسانه‌ی پری سرخ: بخش دوم
پری دست بر پهلوی او نهاد. گرمای خون را حس کرد؛ گرمایی زنده و درمانده، چون آخرین اخگر زیر خاکستر. می‌توانست بازگردد، می‌توانست چشم بپوشد و بگذارد جنگل راز خویش را در دل نگاه دارد اما گوزن، پیش از مرگ، سرش را بر زانوی او گذاشته بود؛ چنان‌که گویی در واپسین دم کسی را یافته بود که هنوز از جهان روی نگردانده است. پری دستکش از دست بیرون آورد. نخستین قطره‌ی خون که از کف دستش بر زخم گوزن چکید، آسمان شکافت. ابرها چون پرده‌هایی دریده از هم گسستند. از ژرفای زمین، صدای زنجیر برخاست و درختان، یک‌به‌یک، پوست انداختند. زیر پوست‌های مرده، تن‌های آدمیان پدیدار شد؛ هزاران تن که گویی سده‌ها در دل درختان زندانی مانده بودند. گوزن نفس کشید و زخم بسته شد. اما پری فریادی زد و بر خاک افتاد. در همان دم، گیسوانش از ریشه سپید شدند و یکی از بال‌هایش، از سر تا بن، رنگ خون گرفت. چیزی از جهان کم شده بود ولی او هنوز نمی‌دانست چه چیز. در سپیده‌دمی که هرگز از راه نرسید، پری به سوی کوه سرخ روان شد. راه، از میان درختانی می‌گذشت که نام خویش را از یاد برده بودند. سنگ‌ها زیر گام‌های او می‌جنبیدند و هر از گاه، از شکاف میانشان انگشتی بیرون می‌آمد و جامه‌اش را می‌گرفت؛ اما پری به پشت سر نمی‌نگریست. در پایان راه، دری یافت بلندتر از کوه و سیاه‌تر از ژرفای چاه. بر آن در، هزاران نام کنده شده بود، نام شاهان، نام پهلوانان، نام کودکان و نام کسانی که هرگز زاده نشده بودند. در میانه‌ی در، نامی بود که پری آن را می‌شناخت؛ هرچند نمی‌دانست از کجا. نام خودش، همان‌جا که باید نامش نوشته می‌شد، سنگ شکافته بود و از میان شکاف، خون بیرون می‌چکید. پری دست بر در نهاد. در باز شد. آن‌سوی آن، تالاری بود از استخوان و سنگ. ستون‌های بلندش از دنده‌های جانورانی ساخته شده بود که هیچ‌گاه بر روی زمین نزیسته بودند و سقفش چنان بلند بود که ستارگان مرده در تاریکی آن آویزان بودند. در پایان تالار، بر تختی از ریشه‌های خشک، مردی نشسته بود. نه پوست داشت و نه گوشت. تنش از خاکستر و استخوان ساخته شده بود و در میان سینه‌ی تهی‌اش، دلی سرخ می‌تپید؛ دلی بزرگ‌تر از یک خانه، پیچیده در رشته‌هایی از خون. شاه زیرزمین، او لبخند زد و گفت: «سرانجام آمدی.» پری شمشیر نداشت. زره نداشت و از هیچ خاندان جنگاوری برنخاسته بود. تنها دو بال داشت که یکی از آن‌ها به رنگ خون درآمده بود و دو دست که می‌لرزیدند. گفت: «چه می‌خواهی؟» شاه دست بر دل خویش نهاد. «آنچه از آن من است.» «من چیزی از تو نگرفته‌ام.» «تو نه؛ اما خونت گرفته است.» پری خاموش ماند. شاه از تخت برخاست. با هر گامی که برمی‌داشت، شکافی در زمین پدید می‌آمد و از شکاف، چهره‌هایی به بیرون می‌نگریستند؛ چهره‌هایی رنگ‌پریده با دهان‌های دوخته. «پیش از آنکه تو زاده شوی، من نگهبان خون بودم. همه‌ی جانداران، خون خویش را از چشمه‌ی من می‌گرفتند. درختان با آن ریشه می‌دواندند، جانوران با آن می‌دویدند و آدمیان با آن دل به دوست‌داشتن می‌سپردند.» «پس چرا اینجا زندانی هستی؟» شاه خندید. خنده‌اش چون افتادن کوه بر کوه بود. «زیرا روزی خواستم خون را از مرگ برهانم. خواستم هیچ‌کس پیر نشود، هیچ مادری بر گور فرزندش نگرید و هیچ دلی از بیم جدایی نلرزد. خون را در بند کردم تا از تن‌ها نگریزد؛ اما خون، چون هر چیز زنده، در بند نماند.» دست گشود. «جهان را از جنبش بازداشتم. مرگ را به زیر زمین فرستادم و زندگی را در رگ‌های خویش زندانی کردم. اما بی‌مرگی، زندگی نیست؛ تنها مرگی است که راه گریستن را نیز از یاد برده باشد.» پری به دل سرخ در سینه‌ی او نگریست. با بیم پرسید: «و من چه پیوندی با تو دارم؟» شاه لبخندش را از دست داد. برای نخستین بار، اندوهی کهن در چهره‌ی استخوانی‌اش پدیدار شد. «تو دختر منی.» سکوت. حتی ستارگان مرده نیز در سقف از جنبش ایستادند. پری یک گام پس رفت. «دروغ می‌گویی.» «کاش چنین بود.» شاه دست بر سینه‌ی تهی‌اش کشید. «هنگامی که خون از بند من گریخت، قطره‌ای از آن به جهان بالا رسید. آن قطره در دل ریشه‌ای افتاد و تو را زاد. تو آن بخشی از خون بودی که من نتوانستم به بند کشم؛ آن بخشی که هنوز می‌توانست ببخشد، بی‌آنکه چیزی در برابر بخواهد.» پری به دست‌های خود نگریست. به آن دست‌هایی که با یک قطره خون، ستاره‌ای را کشته بودند. «پس چرا هر بار که خونم بر زمین می‌چکد، چیزی می‌میرد؟» شاه پاسخ نداد. پری فریاد زد: «چرا؟» شاه سر فرود آورد. «زیرا تو از خون بی‌مرگی زاده شده‌ای. خون تو زندگی را بازمی‌گرداند، اما جهان بهای هر بازگشت را از جایی دیگر می‌گیرد. آنچه به تن گوزن بخشیدی، از جان ستاره‌ای کاسته شد. آنچه در رگ توست، دادوستدی است که جهان از آغاز با آن می‌چرخد.»

افسانه پری سرخ: بخش اول
می‌گویند پیش از آنکه ماه نامی داشته باشد و پیش از آنکه خورشید راه خویش را در آسمان بیابد، جهان در خواب بود؛ خوابی چنان ژرف که نه مرگ در آن معنا داشت و نه زندگی. کوه‌ها هنوز از دل خاک برنخاسته بودند، درختان ریشه در تن زمین ندوانده بودند و باد، این آواره‌ی بی‌آشیان، هنوز نمی‌دانست بر کدام دشت بگرید. آن روزگار، در دل جهان، چشمه‌ای می‌جوشید که نه آب، که خون از آن برمی‌آمد؛ خونی سرخ‌تر از آتش و تیره‌تر از بخت. هر قطره‌اش که بر خاک می‌چکید، ریشه‌ای می‌رویید و هر ریشه‌ای که در ژرفای زمین می‌خزید، رازی را به دل خود می‌سپرد. از یکی از همان ریشه‌ها، پری‌ای زاده شد. نه از شکوفه، چنان‌که پریان جنگل زاده می‌شوند؛ نه از مهتاب، چنان‌که سرودهای کهن می‌گویند؛ که از خونی برآمده بود که هزار سال در دل زمین گریسته و راهی به بیرون نیافته بود. نامش را هیچ‌کس نمی‌دانست. مادر نداشت، پدر نداشت و هیچ‌گاه در آینه، چهره‌ای جز چهره‌ی خویش ندیده بود. گیسوانش چون شبِ بی‌ستاره بر دوشش می‌ریخت و چشمانش رنگ برگ‌هایی را داشت که پیش از خزان، از بیمِ زمستان مرده‌اند. دو بال بر پشتش می‌رویید؛ سپید، باریک و شفاف، چون دو پاره یخ که ماه در آن‌ها به بند افتاده باشد. اما رگ‌های بال‌هایش سرخ بود. خون در آن رگ‌ها می‌دوید؛ آرام، خاموش و بیدار. پری هرگاه بال می‌گشود، بوی آهن و باران بر خاک برمی‌خاست. هرگاه می‌گریست، گل‌های پیر سر خم می‌کردند و هرگاه می‌خندید، پرندگان از آواز بازمی‌ماندند؛ زیرا خنده‌ی او نه نوید شادی، که یادآور چیزی بود که جهان پیش از آفرینش از دست داده بود. او در جنگلی می‌زیست که مردمان پیرامونش آن را جنگل بی‌سپیده می‌نامیدند؛ جایی که خورشید هرگز بر آن نمی‌تابید و مه، چون جانوری گرسنه، بر شاخه‌ها می‌خزید. در آن جنگل، درختان سخن می‌گفتند؛ اما نه با زبان، که با شکستن شاخه‌هایشان. رودها خواب می‌دیدند و خواب‌هایشان را در گوش سنگ‌ها زمزمه می‌کردند. گاه، از دل تنه‌ی درختی کهنسال، صدای گریه‌ی کودکی برمی‌خاست و گاه، از زیر خاک، دستی رنگ‌پریده بیرون می‌آمد و پیش از آنکه کسی به یاری‌اش بشتابد، دوباره ناپدید می‌شد. پری از هیچ‌یک نمی‌ترسیدتنها از خون می‌ترسید و نه از خون دیگران؛ که از خون خویش زیرا هر بار که قطره‌ای از خون او بر زمین می‌افتاد، چیزی در جهان می‌مرد. نخستین بار که انگشتش به خار گل سرخی خراشید، ستاره‌ای از آسمان فروغلتید و دیگر هرگز بازنگشت. بار دوم که زانویش بر سنگی کشیده شد و خونش بر خاک چکید، رودخانه‌ای در دوردست از جنبش ایستاد و ماهی‌هایش، یکی پس از دیگری، به خواب ابدی فرورفتند. بار سوم، هنگامی که در خواب ناخن‌هایش را در کف دست فشرد، کودکی در سرزمینی دور، بی‌آنکه بیمار باشد یا زخمی برداشته باشد، در آغوش مادرش جان سپرد. از آن پس، پری دستکش‌هایی از برگ‌های خشک بر دست می‌کشید و هر شب، پیش از خواب، کف دستانش را می‌بست تا مبادا در خواب نیز به خویش آسیبی برساند. اما خون، زندانی تن نیست. در رگ می‌گردد، در دل می‌تپد و راه خویش را بهتر از هر آواره‌ای می‌شناسد. در شبی که باد از شمال می‌وزید و درختان، نام مردگان را یک‌به‌یک بر زبان می‌آوردند، پری صدای کوبیده‌شدن چیزی را بر درختان شنید. سه ضربه، آنگاه خاموشی. سه ضربه‌ی دیگر و این بار، زمین زیر پایش لرزید. پری از پناهگاه خویش بیرون آمد. مه تا زانوانش بالا می‌آمد و شاخه‌ها، چون انگشتان پیرزنی نابینا، به سوی او خم می‌شدند. در میانه‌ی بیشه، گوزنی بر زمین افتاده بود. شاخ‌هایش سیاه و شکسته بود و پهلویش از زخم باز مانده بود. خون، آرام‌آرام از تنش بیرون می‌خزید و بر برگ‌های مرده می‌نشست. پری نزدیک شد. گوزن چشمانش را گشود. در آن دو چشم، نه بیم بود و نه خواهش؛ تنها اندوهی بود که گویی سالیان دراز در دل جانوری خاموش خانه کرده باشد. پری زانو زد و دست بر زخم او نهاد. گوزن ناگهان به زبان آدمیان گفت: «دست بردار.» پری خشک ماند. گوزن دوباره گفت: «اگر خون مرا ببندی، خون تو راه خواهد افتاد.» پری دست پس کشید. «تو کیستی؟» جانور پلک زد. از گوشه‌ی چشمش قطره‌ای اشک فروغلتید و در میان خون پهلویش گم شد. «من آنم که روزگاری درختان را سایه می‌دادم و اکنون حتی سایه‌ای ندارم.» «چه کسی تو را چنین کرد؟» گوزن لب گشود؛ اما به‌جای سخن، آوایی از گلویش بیرون آمد که شب را لرزاند. در همان دم، همه‌ی درختان بیشه روی به یک سو گرداندند. در دوردست، جایی که کوه با آسمان گره می‌خورد، روشنایی سرخی پدیدار شد. گوزن آخرین بار به پری نگریست. «شاه زیرزمین برخاسته است.» سپس سرش بر خاک افتاد.