امیر نوشت :)
Відкрити в Telegram
بندهِ خدا نکند ما خواب کسی باشیم که سال ها پیش در زیر درخت بلوطی به خواب رفته باشد یادداشت هام...
Показати більшеІран142 065Категорія не вказана
270
Підписники
Немає даних24 години
-97 днів
+730 днів
Архів дописів
270
نه امید وصل دارم که تو را به بر بگیرم
نه توان دلبریدن که سر سَفر بگیرم
اگرم چراغ جادو بدهد زمانه روزی
چه بهجز تو آرزوییست که در نظر بگیرم
شب قدر عاشقان است و به گریه باید امشب
ز کتاب گیسوانت ورقی به سر بگیرم
به هوای بوسه تا صبح در انتظارم امشب
که بگیرم از لبت جامی و وای اگر بگیرم
نگرفته می سرم را و دلم در این امید است
که اگر پیالهای هست یکی دگر بگیرم
چو خود آمدم به بامت که شوم اسیر دامت
پس از این تو را به نامت مگذار پر بگیرم
۱۰ شهریور سالروز تولد دکتر #فاضل_نظری
270
لقمه وسط!
امشب حوصله آشپزی نداشتم... هوس ساندویچ کرده بودم، ولخرجی کردم؛ بعد از اسکرول زیاد، بالا و پایین، بالاخره برگشتم سر جای امتحانپسدادهای که از آنجا خرید میکنم و سفارشم را ثبت کردم.
و مشغول کارهای شخصیام و مرتب کردن خانه شدم. وقتی پیک رسید، صدای موتور را شنیدم، ولی همین بین مشغول صحبت تلفنی با مادرم بودم و پنج دقیقهای پایین معطل شد.
وقتی گوشی را برداشتم، یک صدای نازک بود، شبیه به بچهمدرسهایها. خیلی خیلی مؤدب بود، تعجبم برده بود؛ چون غالباً اگر پیک معطل شود، فحشکِشم میکند. گفتم حتماً به خاطر سن کم است. رفتم پایین.
بچه ۱۴، ۱۵ ساله رنجکشیدهای بود، با سری که تراشیده بود و تکپوش رنگورورفته مشکی...
ساندویچ کمی بلند بود، ولی عجیب بود؛ دو طرف ساندویچ را گرفته بود. وقتی تحویل داد، یک لحظه که خواستم دستم را پایین بیاوریم، ساندویچ نصف شد!
جلو را که نگاه کردم، دیدم پسر موتور را روشن کرد و سریع رفت. هیچ واکنشی نشان ندادم...
پسر بیچاره، نمیدانم از فرط چقدر گرسنگی یا شاید هم هوس ساندویچ را بریده بود و یک لقمه از وسط ساندویچ خورده بود...
گفتم که همان جای همیشگی بود؛ یک سس سیر و یک سس کچاپ هم کمتر روی ساندویچ بود و به شکل ناشیانهای، وقتی همه سسها را از پلاستیک بستهبندی باز کرده بود، همه را ریخته بود توی کاغذ جلد ساندویچ...
هنوز نمیدانم واقعاً اینقدر گرسنه بود یا با چه هوسی این کار را کرده بود... ولی هر چه بود، دلم برای پسر بچه خیلی سوخت.
پ.ن: اگر مورد هدف ترور بیولوژیک بودم، بدونید از کجا خوردم😉
270
همنشینی با کسی، دلتنگیام را کم نکرد
کاش میشد لحظهای از دستِ تنهایی گریخت..
#فاضل_نظری
270
Repost from امیر نوشت :)
کاش میشد یک شب از دیوار این غربت گذشت
از حصار سنگی تقدیر بی حسرت گذشت
دل به دریا میزدم گر پای رفتن بود، حیف
عمر در زندان شایدها و در حیرت گذشت
روح ما در بند تکرار است و تن زندان ماست
خوش بر آن مستی که از این تنگنا راحت گذشت
ما اسیر سایه های خویشتن ماندیم و باز
عشق چون نوری که میتابید با سرعت گذشت
چشم بر هم زد جهان و قصه بودن تمام
ساعتی تردید آمد این چنین فرصت گذشت
آسمان آبیست اما پشت ابر تیرگی
کاش میشد یک شب از دیوار این غربت گذشت
#هدیه_معماریان
