uk
Feedback
امیر نوشت :)

امیر نوشت :)

Відкрити в Telegram

بندهِ خدا نکند ما خواب کسی باشیم که سال ها پیش در زیر درخت بلوطی به خواب رفته باشد یادداشت هام...

Показати більше
Іран140 714Категорія не вказана
271
Підписники
Немає даних24 години
+17 днів
+530 днів
Архів дописів
photo content
+3

دنیا چه بیهوده بود و واژه چنان الکن وقتی نتوانستم روبه رویت بایستم فریاد بزنم دوستَت دارم... آسدعلی آقا جانم آقای شهیدم
دنیا چه بیهوده بود و واژه چنان الکن وقتی نتوانستم روبه رویت بایستم فریاد بزنم دوستَت دارم... آسدعلی آقا جانم آقای شهیدم

تنها کسی که در ادبیات دیپلماتیک تهدید به مقابله به مثل میکرد تهدید به اتمی شدن ایران میکرد و تهدید معتبر هم میکرد، حرف صدمن یه غاز تحویل نمیداد شهید علی لاریجانی بود خطای محاسباتی از شهادت ایشان شروع شد...

چقدر جای نبود دکتر لاریجانی این روزها بیشتر درد میکند...

photo content

نبودنت آسان نبود از همان دهمِ اسفند من با چشم خویشتن دیدم که جانم می‌رود

اللهم انا لانعلم منهم الا خیرا

امشب با حاج‌آقا داوری صحبت میکردیم پرسیدم یعنی ممکن نیست آقا مجتبی را برای نماز روز پنج‌شنبه مشهد ببینیم؟ حاجی جواب داد خیلی بعید است دشمن حاضر است هر بی‌آبرویی هر هزینه‌ای به جان بخرد اما آقامجتبی را ترور کند، کشتن صدهزار دویست هزار انسان ذره‌ای برایش ارزشی ندارد! یعنی فکر کنید دشمن از همین الان موشک و جنگنده‌اش را آماده گذاشته در لحظه رهبر ما را ترور کند... یادم افتاد قدیم‌تر ها میگفتند بالای کعبه تک‌تیرانداز گذاشته‌اند در لحظه امام زمان را در لحظه‌ای که به کعبه تکیه میزند به شهادت برساند! فکر میکردیم خرافه است مسخره میکردیم الان آن لحظات را زندگی میکنیم... دردناک‌تر اینجاست نایب امام‌زمان در غیبت صغری است و عده‌ای دنبال کفش‌لیسی ونس و قاتلین امام شهید

ما به شهیدمان وداع نمی‌کنیم بلکه می‌گوییم به‌ امید دیدار به‌ امید دیداری همراه با پیروزی خون بر شمشیر به‌ امید دیداری در شهادت... #سیدحسن_نصرالله

لِشهيدنا لا نَقول وداعاً بل ‏نَقول إلى اللقاء إلى اللقاء مع إنتصار الدم على السيف إلى اللقاء في الشهادة إلى ‏اللقاء في جوار الأحبة..

آرزويم فقط اين است زمان برگردد تيرهايي که رها شد به کمان برگردد سالها منتظر سوت قطارم که کسي باسلام و گل سرخ و چمدان برگردد من نوشتم که تورا دوست ندارم اي کاش نامه‌ام گم بشود، نامه رسان برگردد روي تنهايي دنيا اگر افتاده به من بايد امروز ورقهاي جهان برگردد پيرمردي به غزلهاي من ايمان آورد به سفر رفت و قسم خورد جوان برگردد مهسا تيموري‌ ‌ ‌‌‌ ‌ #برنامه‌ناشناس‌پلاس‌ ‌ ‌‌‌ ‌

Repost from نیمچه🍃
خواب نمی برد مرا یار نمی خرد مرا مرگ نمیدَرَد مرا آه چه بی بها شدم..¹²⁸💔

یک چالش نویسندگی برای رهبر شهید داشته باشیم؟ برای ویژه نامه نشریه هم استفاده میکنیم ان شا الله

Repost from Funical
انیمیشن #لگویی باید برخاست 🇮🇷✊🏻 چقدر پرمفهوم چقدر زیبا @Funical

و خدا خواست سفری که هیچ چیزش جور نبود آقا طلبید... عشق نامه‌ این سفر را به صورت روزنگار خواهم نوشت...

هیچ وقت حتی تصور هم نمیکردم این روزا رو درگیر بدو بدو برا آخرین دیدار باشم. همه‌ی ذوقم برا قبولی کنکور این بود که یه روز بتونم دیدار با دانشجویان و حتی آرزوی بزرگترِ دیدار خصوصی با نخبگان رو داشته باشم و مثل دختر پسرهای نخبه‌ی دیگه، با ذوق و قلبی سر شار از عشق مدال خیالیم رو تقدیم حضورتون کنم. تمام کاخ امید روزهای من شما بودین. تمام ناامیدی هام با یه غیر رسمی و دو تا خنده‌ی قشنگتون از بین میرفت. تمام چیزی که از حق میدونستم وجود نور توی چهره‌ی عالِمِ بر حقی بود که به جای بوسیدن دستش، اون دست بچه‌ها رو میبوسید. تمام احساس پناه رو با عکس دختر/پسرای کوچولویی که تو آغوشِ امنتون جا گرفته بودن برام تفسیر میشد. تمام ذوق هرساله‌ی من برای حضور در مشهد توی لحظه‌ی تحویل سال و دیدنتون از نزدیکِ بسیار دور رو شامل میشد. تو عالم بچگی مینشستم تو رواق و فقط هوایی که توش نفس میکشیدین رو نفس میکشیدم. تو اون عالم چیزی از حرفاتون سرم نمیشد اما دوستتون داشتم…

تاکسی! دیشب را طبق معلوم در حد ساعتی کوتاه چشم بر هم گذاشتم و تن نحیف خسته از بی‌خوابی‌ام را هر طور که بود به سر جلسه امتحان کشاندم. امتحان که تمام شد حوصله برگشت نداشتم، چند بار بین طبقات بالا پایین شدم با چند نفری گپ صمیمانه‌ای زدم با تَک و توکی هم درگیر لفظی پیدا کردم. نزدیک ظهر که شد چاره‌ای نبود باید به خانه و کنج تنهایی برمیگشتم... مسیر مترو و پیاده روی ده دقیقه‌ای تا آپارتمان، از مترو که پیاده شدم نای راه رفتن نداشتم، ترجیح دادم مسیر ده دقیقه‌ای را تاکسی بگیرم اولین تاکسی جلو پایم ایستاد خیابان باریک بود و تاکسی هم بدجور زد روی ترمز بووووووق بووووووق ببخشید آقا تا پمپ گاز میرسونید؟ راننده سری تکان داد سریع سوار شدم کنار دستم زنی میانسال و قدی نسبتاً کوتاه و مانتو سرمه‌ای با چمدانی حجیم نشسته بود مشخص بود مسافر است و اهل این طرف‌ها نیست ببخشید آقا من کاراندیش پیاده میشم کارت خوان دارید کارت بکشم؟چقدر میشه؟ ۲۰ تومن حاج خانوم راننده پیرمردی استخوان‌دار بود با موی طاس و سیبیل چخماقی که همرنگ موهای بازمانده دور سرش خاکستری شده بود یهویی یک صدای کلفت و ضمخت گفت: ببخشید متوجه شدم مردی جلو نشسته از پشت فقط پشت موهای جو گندمی اش را می‌دیدم. آقا راننده چرا به ما ظلم میکنید این ۵ هزار تومن پدر ندارد که به جای ۱۵، ۲۰ میگیرید! همزمان که مرد داشت بحث میکرد، راننده که جا خورده بود... گفت باشد شما کمتر بده و مرد همچنان بحث را ادامه میداد تا یک لحظه وسط کلامش توهین خیلی زشتی به امام حسین«ع» کرد. راننده با صدای نسبتا بلند گفت چرا به حسین توهین میکنی من ظلم کردم من بَدَم چرا به حسین توهین میکنی؟ زدم روی شانه مرد گفتم دهانت را نبندی دهانت را خرد میکنم، مرد هم سربالا جوابم را داد که فلان میکنم بَهمان میکنم و همچنان به توهین و بددهانی ادامه میداد... چند لحظه بعد به مقصدی که باید پیاده میشدم رسیدیم راننده زد کنار و ما همچنان بحث میکردیم... پیاده که شدم چهره مرد را دیدم... راستش را بخواهید شاید اگر اینقدر این روزها عصبی نبودم با او درگیر نمی‌شدم، یا حداقل اینگونه درگیر نمی‌شدم از بیرون پنجره چند بار با کف دست به صورتش زدم چون توان پیاده شدن نداشت مغلوب مغلوب بود دستانش را گرفتم و باز هم به صورتش زدم... یادم نیست آخرش چه گفتم و چه شد! فقط میدانم در لحظه تاکسی پا روی گاز گذاشت و رفت... وقتی رفت دلم گرفت مرد چروکیده‌ای با رنگ پوست کاملا تیره تیشرت رنگ و رو رفته ای پوشیده بود... از دندانش مشخص بود مواد مخدر مصرف میکنم و از گونی که لباس‌هایش را در آن داشت مشخص بود کارگر است و از کارگری ساختمان به خانه برمی‌گردد... شاید شاید... نمیدانم نمیدانم درست چه بود، غلط چه بود... فقط میدانم راه حسین کاری که من کردم نبود

یک کاناپه ی"یاسی" رنگ بود، که بیشتر از وظیفه ی خطیرش، عمل می کرد. یعنی علاوه بر لم دادن، جُور بعضی از لوازم خانگی را هم بر دوش می کشید: گاهی تخت خوابمان می شد، گاهی یک جفت صندلی غذا خوری. گاه محلی برای مطالعه و نوشتن و گاهی ردیفی از صندلی های یک سینمای خانگی کوچک؛ اتاق فکر محلی برای ریکاوری ذهن و حتی کار به جایی کشیده بود که نقش جایگاه vip را برای مهمانان عزیزتر بازی می کرد. قهر که می کردیم هر کسی نزدیک تر بود، تنهایی اش را می بُرد روی آن کاناپه و در ازای تمام خانه، کاناپه را برای خودش برمی داشت. آشتی هم که می کردیم، جشن کوچکمان را روی همان کاناپه می گرفتیم ... درست یادم هست وقتی که می خواستیم خانه را تحویل صاحبخانه بدهیم. اول کاناپه را رد کردیم. کاناپه، قلب خانه ی ما بود. چاره ای نداشتیم! برای دل کندن از خانه ای که سالها در آن خاطره ساخته بودیم، درست باید به قلبش شلیک می کردیم. #حمید_جدیدی

New dress :)
New dress :)