uk
Feedback
سایه‌‌ای رَوشن

سایه‌‌ای رَوشن

Відкрити в Telegram

به سراغ من اگر می‌آیید نرم و آهسته بیایید مبادا که ترک بردارد چینی نازک تنهایی من. سهراب سپهری

Показати більше
Країна не вказанаКатегорія не вказана
260
Підписники
-124 години
+67 днів
+2930 день
Архів дописів
امیدوارم در دیدارهای بعدی یک مشت کاغذ سفید نباشیم.

دلم نمی‌خواهد هیچ پی‌دی‌افِ دانلود کنم من طوری امیدوارم که چند سال قبل را به یادم می‌آورد هنگامی‌که مکتب‌ها بسته شد و می‌گفتم دوباره باز می‌شود.

«تو مانند ماه کامل شب چهارده‌ای، انسان فقط باید تمام شب به تماشایت بنشیند و حتی پلک هم نزند.» برای تویِ که می‌دانم موقع خواندن این جمله لبخند می‌زنی.

می‌گفت: آدم همیشه حرف نمی‌زند، گاهی به حدی تماشاگر است. که چشم‌هایش کم‌سو می‌شود.

باد از غمِ او به فریاد آمده بود. موتر با شتاب می‌رفت و هر آنچه در پیش داشت، پشت سر می‌گذاشت. با خود اندیشیدم: چرا رهایش نمی‌کند؟ چرا همه‌چیز باید او را به یاد معشوقش اندازد؟ گویی گوشش به صدای درونم آشنا بود. آرام گفت: «چگونه فراموشش کنم؟ آنگاه که نام او در کتابی آسمانی جاویدان است.» #مریم_رحیمی.

🖤♥️ به من میگویی صبور باشم، کاش بیایی و ببینی که چقدر ساکت شده‌ام. #شهناز_بخشی

اگر اجازه می‌دادند، واقعاً از زندگی دست می‌کشیدم و می‌رفتم. به لانه‌ی کِه آشیانه‌ای تو بود، می‌زیستم. به وطنِ تو پناه می‌بردم؛ زیرا تو در هر جا باشی، همان‌جا برایم وطن است. #شهناز_بخشی

تو با من طوری رفتار کردی، که شکارچی با پرنده‌ای بالای درخت انجام داد.

خیلی خوب خسته‌ام.

جای زخم هیچ حرفی خوب شدنی نیست تنها فراموش می‌شود، و موقع ناراحتی‌ها دوباره به سراغتان می‌آید.

من ابر سیاه‌ام نمی‌بارم نمی‌بارم.

چیزی که در این جهان برایم دوردسترس است، صحبت کردن با پیرمرد و پیرزن‌هاست. یک روز به دوستم گفتم دلم می‌خواهد هر وقت جایی در راه پیرمردی را می‌بینم، با او حرف بزنم. او گفت: «خوب، حرف بزن.» نوشتم: در این‌جا نمی‌شود. تنها پدربزرگی داشتم که ته لهجه‌ی زیبایی داشت و قصه‌های ناتمامی می‌گفت. فکر می‌کنم در زمان حیاتش قدر آن گنج را به درستی ندانستم. دیشب خواب مرگ پدربزرگم را دیدم و در خواب هزار بار با ناله می‌گفتم: «بگویید دروغ است.» وقتی صبح بیدار شدم، به یاد آوردم سال‌ها از مرگ او می‌گذرد. سال‌ها قبل، یکی از همین روزهایی که هوا کم‌کم سرد می‌شد، به عصای خود تکیه داد و به سوی بادهای دوردستی نگاه کرد. در حالیکه آسمان از نظر ما آفتاب زرد پر بود، گفت: «در این زمستان بچیم مه نخاد دوام بیارم.» یک ماه بعد آن‌چنان در بستر مریضی افتاد که سخنش از یاد همه ما رفت. هر چه زمستان سردتر و یخ‌زده‌تر می‌شد، مریضی در او محکم‌تر گره می‌خورد و در اولین ماه زمستان، او طوری ما را وداع گفت که به سخنش رسیدیم؛ او زمستان را دوام نیاورد. در جلد قرآنش که هر صبح می‌خواند، هنوز هم خطی که با دستان لرزان می‌نوشت، هست. عصایش را عمه‌ام برد؛ عصایی که سال‌ها قبل، در یکی از همین روزها حرف او را درک کرد و مانند رفیق دیرینه گفت: «تکیه کن به من، پیرمرد.» حالا که رفتنی هستی شانه من با تو است. دلم برای پدرکلانم تنگ است و می‌دانم دیگر هرگز هم‌صحبتی شبیه او پیدا نخواهیم کرد. و بله، خواب عزیز که برایم یادآور شدی، ما قدر او را به درستی نفهمیدیم.

گاهی دریای بزرگ برای ماهی کوچک دنج تر از تُنگ‌اش است.

شب بخیر برای اینکه رنجوری و هنوزهم لبخند می‌زنی.

گیج‌کننده‌ام برای خودم.

اگر نفس عمیقی بگیرم و به زندگی ادامه بدهم باز هم نمی‌شود.

چه سودی دارد که ظاهر شریف و آراسته‌ای داشته باشید. در حالیکه درون‌های شرور و شیطانی دارید‍؟

به باورم انسان هنگامی حقیر می‌شود،که دروغ می‌گوید.

حرفی بزن، چیزی بگو تا این سکوت پیوسته بشکند.

؛
؛