uk
Feedback

Не попадись на ботовода! Telemetrio знаходить і позначає такі канали мітками 👉 Хочеш бачити мітку, оформляй підписку

سُرَنْجْ🍊

سُرَنْجْ🍊

Відкрити в Telegram

ناشناس: http://t.me/HidenChat_Bot?start=6400926137 شناس: t.me/soraanj?direct

Показати більше
Країна не вказанаКатегорія не вказана
213
Підписники
Немає даних24 години
+27 днів
+130 днів
Архів дописів
دعای عهد، فرهمند.

ببخشید شیطون نبود همش خودم بودم.

انقد به جنگ فکر نکنید، وقتی حواسمون هست نمی‌زنه. اگر رومونو کنیم اونور می‌زنه. مثل دفعه قبل.

اکسپلورم شده پر از غذا، هوس کله‌پاچه، اشترودل، شاورما، سوخاری و چیزهای دیگه کردم. الهی العفو.

یه کاری برام بکن، مثلا همین الآن اذون مغربو بگو بگو برای تو گفتم.

دعای سحر، سید جواد ذبیحی

امشب به یاد تو بودم، عزیزی که پارسال همین موقعا سپردمت به خاک. روحت غرق آرامش.

بهمن امسال طولانی‌ترین بهمن عمرم بود.

تو به ما نزدیکی، ما از تو دور.

من می‌دونم چی شده، خدا هم می‌دونه چی شده، پس مهم نیست بقیه چی فکر می‌کنن.

امام على عليه السلام:
«اليَأسُ عِتقٌ مُجَدَّدٌ.»
قطع اميد كردن، آزادى دوباره است.

مرا دوباره صدا کن مرا که یادت هست؟

روتین لب و روتین دست چیه دیگه، من هنوز به روتین صورت نرسیدم.

گفتم حداقل میگی رمضان رو تبریک ولی رفتی دادی تنفر رو ترجیح

✨✨

نمی‌دانم چه شد که تصمیم گرفتم به استادم بگویم "دلم براتون تنگ شده". انگار واقعا ماهی که بر خشک اوفتد، قیمت بداند آب را‌. استاد خلیلی عزیزم، ببخشید که از رأفت شما سوء استفاده می‌کردم و در کلاس‌ها حاضر نمی‌شدم. خاک بر سر دانشجویی که درس نمی‌خواند.

با غم‌ها چه کنم؟

Repost from N/a
و این تازه آغاز داستان بود که هر از چند وقت یک جایی را می‌زدند و سر زبان ها می‌افتاد که: «فلان جا رزدن» و بعد مردم سرازیر می‌شدند برای تماشای خانه های خراب شده! و نمی‌دانم چرا وقتی سال‌ها بعد از برنامه راز بقا دیدم که یکی از گله گاومیش‌ها هنگام عبور از رودخانه طعمه‌ی تمساح شد و بقیه گاو‌میش‌ها با نیم‌نگاهی به هم‌نوع نگون‌بخت خود با سرعت بیشتر پا به فرار گذاشتند، یادم به مراسم تماشای خانه‌های بمب خورده در زمان جنگ افتاد؟ خوب یادم است که یکی از شب‌های زمستان شاید اول تاریکی هوا بود و هنوز پدرم به خانه برنگشته بود که آتش بازی آسمانی آغاز شد! به این ترتیب که اول برق قطع و بعد صدای آژیر قرمز از نیروگاه بغل خانه‌مان بلندشد و بعدش ضدهوایی‌ها شروع به کار کردند… این را هم بگویم که پدافندهای آن زمان چیزی شبیه مسلسل‌های دو لول با فشنگ‌هایی بزرگ بودند که روز به روز تعدادشان در کوه‌های اطراف شیراز بیشتر و بیشتر می‌شد و رد شلیکشان هم در آسمان به صورت دو خط چین موازی قرمز رنگ دیده می‌شد! مادرم که نمی‌دانم چرا از مردن خودش و فرزندانش نمی‌ترسید، موقع بمباران نه تنها هیچ اقدامی برای مثلا نجات خودش و ما انجام نمی‌داد بلکه او هم مانند من و خواهرم از پشت پنجره سال پذیرایی خانه‌مان به تماشای آن آتش بازی می‌نشست! تنها درخواست مادرم این بود که همه‌مان با هم یک جا باشیم که اگر مردیم همه با هم بمیریم و اگر زنده ماندیم هم همه با هم… و البته باوجوداین‌که هیچ‌کداممان ظاهراً از مرگ نمی‌ترسیدیم، فرود آمدن بمب‌ها و لرزیدن زمین هربار برایمان ترسناک و شوکه کننده بود. و آن‌شب هم دست کم دو بمب به پیکر شهر وحشت‌زده اصابت کرد… فردای آن روز شایع شد که خیابان‌های اصلاح‌نژاد و قدمگاه که دو خیابان موازی بودند را زده‌اند و این‌طور شایع شد که در خانه‌ای که در خیابان اصلاح‌نژاد بمب خورده، جشن تولدی برپا بوده و ده دوازده بچه هم کشته شده اند! وقتی این خبر را شنیدم بی‌اختیار یادم به افشین افتاد! افشین پسری هم‌سن خودم بود که در تابستان قبلش که به استخر شهید حمزه می‌رفتم، ساعت استخرش با من یکی بود و ما آن‌جا با هم دوست شده بودیم و در حالی که خانه هیچ کداممان تلفن نداشت، فقط محل خانه همدیگر را پرسیده بودیم و او گفته بود که خانه شان خیابان اصلاح نژاد است! و منی که هنوز بعد از نزدیک به چهل سال که از آن زمان می‌گذرد هنوز ته‌چهره افشین و رنگ و فرم کمبربند نجات پلاستیکی را که به کمر می بست یادم است، معلوم است که آن زمان چه حالی شدم! آیا خانه‌ی افشین را زده بودند؟! آیا خانه های اطرافشان را زده بودند؟ آیا افشین هم آن‌جا دعوت بوده و کشته شده!؟ و از آن‌جا که دیگر هرگز افشین را ندیدم، این سوال هنوز هم برای من بی‌پاسخ مانده است!

خدایا به ما توان بده که بتوانیم روزه بگیریم و به تو نزدیک بشویم. قربانت بشوم.

رمدان کغیم