نیلیشرابی|مبینا وفا
Відкрити в Telegram
ᝰ.ᐟ کارشناسی ارشد آموزش زبان فرانسه دانشگاه تهران مینویسم و مستند میکنم و آکاردئون میزنم
Показати більшеКраїна не вказанаКатегорія не вказана
1 277
Підписники
+424 години
Немає даних7 днів
+72230 днів
Архів дописів
1 277
دوباره صدای فریاد میاد؛ از همین میترسیدم، از اینکه یه روز به خودم بیام و ببینم دیگه از جزئیاتی که توی زندگی میبینم، عکس نمیگیرم. صبحها آسمونو نگاه نمیکنم، شبها شعر نمینویسم. از اینکه هیچ چیزی نیست که از ته دل خوشحالم کنه یا بهم این حسو بده که از خودم رضایت دارم.
1 277
یهو یه صدای بلند تو مغزم داااد میزنه. خیلی میترسم از شنیدنش؛ انکارش میکنم. ولی فکرم درگیر میشه. من چه راهیو اومدم؟ یادمه کی بودم؟ یادمه یه هیفده هیجدهسالهی ناپخته بودم که نه شخصیتی از خودش داشت، نه هویت، نه سلیقهای! یادم میاد چه بلاهایی سر خودم آوردم. چه گندایی تو زندگیم بالا آوردم. یادم میاد رفتم دانشگاه، چقدر شوق داشتم، چقدر تشنهی پیدا کردن خودم بودم!
1 277
این اولین باره تو زندگیم که از یه چیز عربی خوشم میاد؛ پریشب معنیشو خوندم، خیلی قشنگه. دوس دارین موزیکویدیوشو با زیرنویس فارسی درست کنم براتون بذارم؟
1 277
تمام دیشب خوابتو دیدم، گره. فکر کن زندگی یه طنابه و من، یه موجود میکروسکوپیام. تنها کاری که باید بکنم راه رفتن روی این طنابه. یهو از دور، یه منظرهی باشکوه میبینم، یه کوهستان تو در تو! از مواد تشکیلدهندهی طناب تغذیه میکنم و راهمو ادامه میدم، به امید رسیدن به منظرهی جدید، به امید اینکه ته این طناب پوسیده، چیز قشنگی هم هست.
میرسم به کوهستان، میبینم این فقط یه گرهی کور بزرگه. همهی درزهاشو امتحان میکنم، زخمی میشم، ولی دیگه راه رد شدن هم پیدا نمیکنم. حالا پشت گرهی کوری گیر کردم که تمام راهو به امید کوهستان بودنش اومده بودم.
تمام دیشب خوابتو دیدم؛ تمام امروز بغض داشتم. چه خزعبلاتی! من موجود میکروسکوپی نیستم،
ولی تو گرهی بزرگ این طنابی که تو خوابم هم باز نمیشه.
۰۵/۰۵/۱۵
1 277
یادگاری تئاتر آتشسوزیها، لباس جدید ساینا، میشه بلند شی بغلت کنم؟ و شبش که نخوابیدم که وقت داشته باشم غصه بخورم. ۰۵/۰۵/۱۰
1 277
خون ریختهشده، هیچ درختی رو باقوام نکرد. همهی این کارا فقط «تبر به جون خود خریدن» بود.
1 277
تو نسل ما، یه اصطلاح رایجی هست به اسم «لاولایف»؛ همون زندگی عاطفی/عشقی شاید.
وارد سالن دفاع میشم، ساینا رو میبینم که مضطربه؛ بغلش میکنم و بغضم میگیره. بعد از دفاع، نمرهی داورها که اعلام میشه، از خوشحالی گریه میکنم.
شقایق رو از دور میبینم. به این فکر میکنم که چقدر به آدمای اطرافم افتخار میکنم. تو کافه چایی رو میگیرم جلوی دهنش:(چای میخوری؟!) از خنده غش میکنیم. چون یهو مثل این تازهنامزدکردهها شدیم که میشینن یه گوشه، کیک و میوه میذارن دهن هم. ولی از قیافهی ساینا خیلی معلومه که دلش گرفته.
دکتر شاهوردیانی بعد از دفاع، دستشو میذاره پشتم و به پک پذیرایی اشاره میکنه: عکس بگیر ازش بذار تو کانالت، بنویس امروز دفاع بود؛ ازش چیزای مثبت بنویس.
-استاد یعنی منم یه روز همینجا دفاع میکنم؟
+بلهههه، چرا که نه!
پس هنوز دانشجوشم. دلم براش خیلی تنگ شده بود.
از کافه که برمیگردیم، تو مترو به تبلیغای shareit میخندیم که نمیذاره عکسامونو برای هم بفرستیم. قهقههم طولانی میشه و بدون مقدمه تبدیل به گریه میشه؛ ساینا قراره بره، دلم براش تنگ میشه و دیگه نمیتونم سرکوبش کنم.
نمیدونم هیچوقت ممکنه با شخص خاصی اونقد کنار بیام که باهاش لاولایفم رو (به اون معنای جاافتادهش) بسازم یا نه؛ ولی امروز دارم فکر میکنم چیزایی که احساسات منو درگیر میکنن همینچیزان. اینکه ساینا رو، شقایقو، چندتا از استادامو، خیلی دوست دارم. اینکه دوست داشتن، عمقش و خالص بودنش، به معنی خاصی محدود نمیشه و صرفاً دستهبندی میشه، و هنوزم چیزایی تو زندگیم هستن که براشون از ته ته دلم اشک شوق یا اشک دلتنگی بریزم.
کلمههای لاو و لاولایف رو، تقدیم میکنم به همهی آدما و مکانهایی که باعث میشن احساساتم جریان پیدا کنه.
سلام استاد، من بالاخره تو کانالم یه چیز مثبت نوشتم.
۴ مرداد ۱۴۰۵
1 277
خانم دستفروش مترو، گیرهسرای پاپیونی بامزهای داره. خیلی شلوغه، جا نیست نفس بکشیم، عصر چهارشنبه، همه خسته و مرده، به زور سرپا از سرکار به سمت خونه. یه دفعه یه دستی رو میبینم از وسط جمعیت کش میاد، از جلوم رد میشه و میره سمت گیرهسر پاپیونی قرمز؛ یه خانمه که چهرهش خیلی خوشگل ولی خیلی پژمردهست، میخواد گیرهسرها رو هرجور شده از اون لا-لوها نگاه کنه. توی شکمم خنک میشه، لبخند میزنم.
اولین بارایی که سوار مترو میشدم اصلا فلسفهی اینهمه فروشنده توی مترو رو نمیفهمیدم، ولی حالا میبینم آدمیزاد با چه چیزای کوچیکی سرپاست. چون چشمای خانمه رو که دنبال میکنم، مردمکش با دقت دنبال اون پاپیونی میگرده که از همه بیشتر دوسش داره، دستاشو میذاره روشون و یکی یکی نگاهشون میکنه. انگار حالا پژمردگی صورتش کمتره، جاشو داده به دقت و یه برق خیلی کمِ بچگونه توی چشماش.
منم از اون گیرهسر پاپیونیه خوشم میاد. راستی، خودم صبح که با تمام اضطراب و بیخوابی و خستگی، داشتم میرفتم دانشکده که امتحان بدم، سهتا گیرهسر گلی خریده بودم. رنگاشو با دقت و وسواس انتخاب کردم. منم تمام امروزو با چه چیز کوچیکی سرپا بودم!
این روزا دارم همه معناهای زندگیمو از دست میدم. دیگه هرچی نگاه میکنم هیچ برقی توی چشمام نمیبینم. شاید باید دوباره صبح بیدار شم به گلای بالکن آب بدم، شاید باید برای رادمهر پنکیک آبی درست کنم، یا فیلمای رمانتیک ببینم، سریالی شروع کنم که کمکم با شخصیتاش ارتباط بگیرم، یا نمیدونم، برم بازم تنهایی سینما، به حرکت برگ درختا دقت کنم، بالکن رو بشورم و با پای برهنه رو سنگ خیس راه برم.
شاید باید همین لحظه، همینجا، یهذره کمتر بمیرم، یهذره بیشتر سر پا شم، فقط چون خانم دستفروش مترو گیرهسرای پاپیونی بامزهای داره.
۳۱ تیر ۱۴۰۵
