milk soup
Закритий канал
شیر موز🍌
Показати більшеКраїна не вказанаКатегорія не вказана
385
Підписники
-224 години
-367 днів
-21930 днів
Архів дописів
385
چپتر ۳: رازی که سالها پنهان شده بود
تارا خشکش زده بود.
چکامه روبهرویش ایستاده بود؛ همان دختری که یک هفته تمام ناپدید شده بود، همان دختری که بیهیچ توضیحی رفته بود.
اما چیزی فرق داشت.
چشمانش.
آنها پر از غمی بودند که تارا تا آن روز ندیده بود.
---
«چرا رفتی؟»
صدای تارا آرام بود، اما لرزشش را نمیشد پنهان کرد.
چکامه نگاهش را پایین انداخت.
«چون فکر میکردم این کار درسته.»
«برای کی؟»
سکوت.
«برای تو.»
تارا خندید، اما خندهاش تلخ بود.
«تصمیم گرفتی به جای من، برای من تصمیم بگیری؟»
---
چکامه لبش را گاز گرفت.
برای چند لحظه فقط صدای آب رودخانه شنیده میشد.
بعد بالاخره گفت:
«مامانم داره از این شهر میره.»
تارا ماتش برد.
«چی؟»
«سه هفته دیگه.»
---
انگار دنیا برای یک لحظه ایستاد.
سه هفته؟
فقط سه هفته؟
---
«برای همین ازم دور شدی؟»
چکامه سر تکان داد.
«نمیخواستم وابسته بشی.»
«و خودت؟»
چکامه جوابی نداد.
همین سکوت کافی بود.
---
تارا چند قدم به او نزدیک شد.
«فکر میکنی من این چند هفته وابسته نشدم؟»
چکامه سرش را بالا آورد.
چشمانش برق میزد.
«تارا...»
«فکر میکنی وقتی نبودی حالم خوب بود؟»
---
اشک از گوشه چشم چکامه پایین افتاد.
«میترسیدم.»
«از چی؟»
«از اینکه یه روز از دستت بدم.»
---
تارا برای چند ثانیه فقط نگاهش کرد.
بعد آهسته گفت:
«احمقانهترین چیزی که شنیدم اینه که برای از دست ندادن یه نفر، قبلش ترکش کنی.»
---
چکامه بیاختیار خندید.
خندهای میان اشک.
همان خندهای که تارا مدتها منتظرش بود.
---
خورشید کمکم پشت ساختمانها پنهان میشد.
هوا رو به تاریکی میرفت.
تارا دستش را جلو آورد.
«بیا.»
چکامه به دستش نگاه کرد.
«کجا؟»
«هر جا.»
«این که جواب نیست.»
تارا لبخند زد.
«سه هفته وقت داریم. میخوام از تکتک روزهاش استفاده کنم.»
---
چکامه آرام دستش را گرفت.
گرمای دستش هنوز همان حس آشنا را داشت.
اما این بار هیچکدام رهایش نکردند.
---
در حالی که کنار هم از روی پل رد میشدند، هیچکدام متوجه پسری نشدند که از آن سوی خیابان نگاهشان میکرد.
پسری که انگار چکامه را میشناخت.
و از دیدن او در کنار تارا، اصلاً خوشحال نبود.
پایان چپتر ۳ 🌙
ادامه در چپتر ۴: «کسی از گذشته چکامه برگشته است»
