uk
Feedback
Belqis novels

Belqis novels

Відкрити в Telegram

" عضو انجمن ونوس " فعالیت چنل↶ 🗓️ هر روز به‌جز جمعه‌ها 📌 از بخش پین چنل می‌تونید، رمان موردنظرتون رو پیدا کنید. 📖 برنامه پارت‌گذاری: زیر سایه‌های آزرث ➜ روزهای زوج شیطانی که او دید ➜ روزهای فرد 💬 گفت‌وگو با نویسنده↶ @belqisnovelbot

Показати більше
Країна не вказанаКатегорія не вказана
962
Підписники
+924 години
-37 днів
+34130 день
Архів дописів

🤩Fz  ꧇
︙  pearl of waves  ꧇  #Hyunjin ㅤㅤㅤ𝁘   ocean whisper  ⊹  #Straykids

🏝Vl  ꧇
︙  pearl of waves  ꧇  #Bangchan ㅤㅤㅤ𝁘   ocean whisper  ⊹  #Straykids

sticker.webp0.28 KB

🤩Ed  ꧇
︙  pearl of waves  ꧇  #Yuta ㅤㅤㅤ𝁘   ocean whisper  ⊹  #IgniteTheDawn #Manhwa

داستان از این قراره که ، این آقائه یه عمر مثل یه ددی فول آپشن زندگی میکنه، ولی... تهش چون خیلی بدجنس بوده، به دست بچه‌ها میمیره و اینبار دوباره بدنیا میاد😏تو جسم بیست‌وچندی سالش

آره خلاصه

خدایی بچه‌هاش کشتنش؟😶💔

سطح زیبایی

من برگشتم با ددی گابریل🤤

Repost from N/a
بیا اینجا و تو دنیای رمانای فانتزی غرق شو🪽 :: https://t.me/+aEBfUryirqUxNzNk ::
+1
بیا اینجا و تو دنیای رمانای فانتزی غرق شو🪽 :: https://t.me/+aEBfUryirqUxNzNk ::

وایییی خیلی خفنهههه😍✨ آخه نگاش کننن چقدر جذاب و هاته این مرد🤌😩 وایسا ببینم... می‌خوای بگی پرنس گابریل رو نمی‌شناسی؟😶☝️ مگه رمان قمارباز رو نخوندیییی؟؟
همون پرنس دردسرسازی که تصمیم گرفته بود اصلاح بشه، ولی ناخواسته‌ یه اشتباه می‌کنه و خانواده خودش نا‌جوانمردانه از قصر بیرونش می‌کنن😢 سالها تنهایی کشید و توی درد و رنج مرد💔 اما وقتی چشماشو باز کرد، دید که برگشته به جوونی خودش!😱
جوونی‌هاش چه شکلی بود؟🙂‍↔️ ددی🫦 جیگر طلا💋 باهوش😎 و یه ذره بدجنس😏✨ حالا یه پرنس خوشتیپ داریم که می‌دونه آینده چه شکلی رقم می‌خوره. می‌خوای ببینی چیکار می‌کنه؟ پس سریع بیا بخوننننن💃 𝅭 ㅤ𝅭ㅤ⎯⎯ㅤㅤ𔘓ㅤ  ⎯⎯ ㅤ𝅭ㅤ 𝅭 📎🏷 https://t.me/+aEBfUryirqUxNzNk

⊹*🃏#قمارباز⊹˚₊‧ ╭•┄‌࣭┄⚜┄‌┄ֹ┄‌࣭┄🕯┄┄┄‌✨┄ֹ┄‌࣭┄🤍┄┄ֹ┄‌࣭ │ ✦وضعیت : درحال انتشار ✦نوع نوشتار : ناول بلند ✦ژانر : #رومنس #تاریخی
⊹*🃏#قمارباز⊹˚₊‧ ╭•┄‌࣭┄⚜┄‌┄ֹ┄‌࣭┄🕯┄┄┄‌✨┄ֹ┄‌࣭┄🤍┄┄ֹ┄‌࣭ │ ✦وضعیت : درحال انتشار ✦نوع نوشتار : ناول بلند ✦ژانر : #رومنس #تاریخی #انتقام #خانواده #ماورائی #تناسخی #فانتزی #اکشن #درام #روان‌شناختی #عاشقانه‌پنهان #سیاسی ✧مشخصات✧ فصل اول، پارت: 56 برای خواندن اینجا کلیک کنید✨ │ ╰•ֹ┄‌࣭┄ֹ⚜┄‌࣭┄┄┄ֹ‌🕯┄┄┄‌✨┄ֹ┄‌࣭┄🤍┄┄ֹ┄‌࣭
لایک و کامنت یادتون نره! ‌(⁠♡⁠ω⁠♡⁠ ⁠)⁠ ⁠~

آرمینا با تمام توانش می‌دوید. سینه‌‌‌اش می‌سوخت، نفس در ریه‌هایش گیر می‌کرد، اما حاضر نبود حتی ذره‌ای از سرعتش کم کند. ساق برهنه‌ی پایش به سنگ‌های تیز و خارهای جنگل برمی‌خورد و می‌برید، سوزش شدیدی ایجاد میکرد… اما درد در برابر ترسی که پشت سرش نفس می‌کشید، هیچی نبود. صدای قهقهه مردها هنوز نزدیک بود. _ «هِی... دختر! فرار نکن... بهت سخت نمی‌گیریم.» خنده‌هایشان بلندتر شد. یکی دیگر با لحنی کثیف‌تر داد زد: _ «باور کن بیشتر تو قرار لذت ببری تا ما...» آرمینا پلک‌هایش را محکم روی هم فشار داد. _ (خدای نور... تو رو به خودت قسم، کمکم کن...) نفس‌هایش را با زور بیرون می‌داد، عمیق و بریده‌بریده، فقط برای اینکه زمین نخورد… فقط برای اینکه بتواند چند لحظه بیشتر بدود. _ (نباید وایسم... نباید بذارم بهم برسن...) تمام هجده سال زندگیش را از خودش محافظت کرده بود؛ از نگاه‌ها، از حرف‌ها، از هر چیزی که می‌توانست لکه‌ای روی نجابتش بیندازد،. اما حالا… سه مرد، با چشم‌هایی پر از هوس، داشتند مثل شکار دنبالش می‌کردند، و او فقط می‌دوید. بی‌پناه، تنها، با امیدی که داشت ذره‌ذره در سینه‌‌اش می‌لرزید. لب‌هایش بی‌اختیار تکان خورد: _ «خدای مهربون... ولم نکن...» همان موقع، صدای شُرشُر آب به گوشش خورد. قلبش یک لحظه تندتر کوبید. اگر اشتباه نمی‌کرد… اگر واقعاً صدای رود بود… یعنی هنوز شانس داشت. _ (رود ساوئه...؟ خدایا، خودِشه...؟) امید، ضعیف اما زنده، دوباره در وجودش جرقه زد. اگه فقط چند دقیقه دیگر دوام می‌آورد، می‌توانست خودش را به دروازه‌های بندر میرتاو برساند و نجات پیدا کند. وقتی بالاخره رودخانه را دید، پاهایش سست شد و دنیا جلوی چشم‌هایش تار شد. _ «نفس... نمی‌تونم...» سرفه‌های پی‌درپی امانش را برید. با حرص هوا را به درون ریه‌هایش می‌کشید، اما انگار چیزی وارد نمی‌شد. خودش را به تنه‌ی درختی کنار رود رساند و به آن تکیه داد. چشم‌هایش را بست و چند نفس بریده کشید. صداهای حرف زدنشان را می‌شنید... نزدیک و نامفهوم. اما معنی‌شان را نمی‌فهمید، انگار به زبانی دیگر حرف می‌زدند. با گیجی چشم باز کرد و به جریان آب خیره شد. آن‌سوی رودخانه... چیزی توجهش را جلب کرد. مردی آنجا بود. کنار آب نشسته بود، با بالاتنه‌ی برهنه و بدنی عضلانی. پوست گندم‌گونش زیر نور کمرنگ می‌درخشید. سرش پایین بود و با دقت، لبه‌ی خنجرش را تیز می‌کرد؛ بی‌خبر از دختری که این‌سوی رود، با مرگ فاصله‌ای نداشت. قلب آرمینا محکم به سینه‌اش کوبید. _ (خدایا... این کمک توئه... یا بدترش؟) صدای مردان حالا واضح‌تر شده بود. _ «فکر کردی می‌تونی فرار کنی؟!» _ «دیر یا زود می‌گیریمت، دختر!» همان لحظه، مرد کنار رود مکث کرد. انگار تازه متوجه صداها شده باشد، سرش را بالا آورد. چشم‌هایش مستقیم در چشم‌های آرمینا قفل شد. آرمینا یخ زد. نه می‌توانست حرکت کند، نه نگاهش را بدزدد. وحشت از نگاهش می‌بارید. _ (اگه اون از اینا بدتر باشه چی...؟) نفس‌هایش تند و نامنظم بالا می‌آمد. ضربان قلبش آن‌قدر شدید بود که خودش صدایش را می‌شنید. صدای سم اسب‌ها نزدیک‌تر شد. انتخابی نداشت. نگاهش برای یک لحظه لرزید، بعد قدمی به سمت آب برداشت. _ (راه دیگه‌ای ندارم...) مرد بی‌حرکت ایستاده بود و فقط به دختر آن‌سوی رود خیره شده بود. آرمینا تازه متوجه رنگ چشم‌هایش شد، چشم‌هایی طلایی، گرم مثل خورشید و درخشان مثل نور ماه. قلبش لرزید. _ (چشم‌های طلایی... از نواده‌های هوراسپه...)

آرمینا با تمام توانش می‌دوید. سینه‌‌‌اش می‌سوخت، نفس در ریه‌هایش گیر می‌کرد، اما حاضر نبود حتی ذره‌ای از سرعتش کم کند. ساق برهنه‌ی پایش به سنگ‌های تیز و خارهای جنگل برمی‌خورد و می‌برید، سوزش شدیدی ایجاد میکرد… اما درد در برابر ترسی که پشت سرش نفس می‌کشید، هیچی نبود. صدای قهقهه مردها هنوز نزدیک بود. _ «هِی... دختر! فرار نکن... بهت سخت نمی‌گیریم.» خنده‌هایشان بلندتر شد. یکی دیگر با لحنی کثیف‌تر داد زد: _ «باور کن بیشتر تو قرار لذت ببری تا ما...» آرمینا پلک‌هایش را محکم روی هم فشار داد. _ (خدای نور... تو رو به خودت قسم، کمکم کن...) نفس‌هایش را با زور بیرون می‌داد، عمیق و بریده‌بریده، فقط برای اینکه زمین نخورد… فقط برای اینکه بتواند چند لحظه بیشتر بدود. _ (نباید وایسم... نباید بذارم بهم برسن...) تمام هجده سال زندگیش را از خودش محافظت کرده بود؛ از نگاه‌ها، از حرف‌ها، از هر چیزی که می‌توانست لکه‌ای روی نجابتش بیندازد،. اما حالا… سه مرد، با چشم‌هایی پر از هوس، داشتند مثل شکار دنبالش می‌کردند، و او فقط می‌دوید. بی‌پناه، تنها، با امیدی که داشت ذره‌ذره در سینه‌‌اش می‌لرزید. لب‌هایش بی‌اختیار تکان خورد: _ «خدای مهربون... ولم نکن...» همان موقع، صدای شُرشُر آب به گوشش خورد. قلبش یک لحظه تندتر کوبید. اگر اشتباه نمی‌کرد… اگر واقعاً صدای رود بود… یعنی هنوز شانس داشت. _ (رود ساوئه...؟ خدایا، خودِشه...؟) امید، ضعیف اما زنده، دوباره در وجودش جرقه زد. اگه فقط چند دقیقه دیگر دوام می‌آورد، می‌توانست خودش را به دروازه‌های بندر میرتاو برساند و نجات پیدا کند. وقتی بالاخره رودخانه را دید، پاهایش سست شد و دنیا جلوی چشم‌هایش تار شد. _ «نفس... نمی‌تونم...» سرفه‌های پی‌درپی امانش را برید. با حرص هوا را به درون ریه‌هایش می‌کشید، اما انگار چیزی وارد نمی‌شد. خودش را به تنه‌ی درختی کنار رود رساند و به آن تکیه داد. چشم‌هایش را بست و چند نفس بریده کشید. صداهای حرف زدنشان را می‌شنید... نزدیک و نامفهوم. اما معنی‌شان را نمی‌فهمید، انگار به زبانی دیگر حرف می‌زدند. با گیجی چشم باز کرد و به جریان آب خیره شد. آن‌سوی رودخانه... چیزی توجهش را جلب کرد. مردی آنجا بود. کنار آب نشسته بود، با بالاتنه‌ی برهنه و بدنی عضلانی. پوست گندم‌گونش زیر نور کمرنگ می‌درخشید. سرش پایین بود و با دقت، لبه‌ی خنجرش را تیز می‌کرد؛ بی‌خبر از دختری که این‌سوی رود، با مرگ فاصله‌ای نداشت. قلب آرمینا محکم به سینه‌اش کوبید. _ (خدایا... این کمک توئه... یا بدترش؟) صدای مردان حالا واضح‌تر شده بود. _ «فکر کردی می‌تونی فرار کنی؟!» _ «دیر یا زود می‌گیریمت، دختر!» همان لحظه، مرد کنار رود مکث کرد. انگار تازه متوجه صداها شده باشد، سرش را بالا آورد. چشم‌هایش مستقیم در چشم‌های آرمینا قفل شد. آرمینا یخ زد. نه می‌توانست حرکت کند، نه نگاهش را بدزدد. وحشت از نگاهش می‌بارید. _ (اگه اون از اینا بدتر باشه چی...؟) نفس‌هایش تند و نامنظم بالا می‌آمد. ضربان قلبش آن‌قدر شدید بود که خودش صدایش را می‌شنید. صدای سم اسب‌ها نزدیک‌تر شد. انتخابی نداشت. نگاهش برای یک لحظه لرزید، بعد قدمی به سمت آب برداشت. _ (راه دیگه‌ای ندارم...) مرد بی‌حرکت ایستاده بود و فقط به دختر آن‌سوی رود خیره شده بود. آرمینا تازه متوجه رنگ چشم‌هایش شد، چشم‌هایی طلایی، گرم مثل خورشید و درخشان مثل نور ماه. قلبش لرزید. _ (چشم‌های طلایی... از نواده‌های هوراسپه...)

بـــرای خواندن چپتر سےودوم کلیک کنید
اینو داشته باشید👀واسه کسایی که میخوان بخوابن، یکم بعد بازم آپ میکنم!

بـــرای خواندن چپتر سےودوم کلیک کنید اینو داشته باشید👀واسه کسایی که میخوان بخوابن، یکم بعد بازم آپ میکنم!

پارت یک " شیطانے ڪه او دید "❌️💦

نبــــــود! هستیـد🚸