uk
Feedback
Belqis novels

Belqis novels

Відкрити в Telegram

" عضو انجمن ونوس " فعالیت چنل↶ 🗓️ هر روز به‌جز جمعه‌ها 📌 از بخش پین چنل می‌تونید، رمان موردنظرتون رو پیدا کنید. 📖 برنامه پارت‌گذاری: زیر سایه‌های آزرث ➜ روزهای زوج شیطانی که او دید ➜ روزهای فرد 💬 گفت‌وگو با نویسنده↶ @belqisnovelbot

Показати більше
Країна не вказанаКатегорія не вказана
974
Підписники
+524 години
-127 днів
+32830 день
Архів дописів
میبینم که لالا کردید و نیستید

خب‌خب

تو کـلبه با ی پـسر جـذاب گیر افتاده😈❌🍷
https://t.me/+TmYAGbELqX44NmI8 صدای قیژ قیژ در باعث شد تو خودم جمع شم. - بهوش اومدی جوجه‌ کوچولو؟ ترسیده به فرد ناشناس خیره شدم، تقریبا #برهنه رو به روم ایستاد. - ل…لباسام و کی عوض کرده؟ دستی رو موهام کشید و با لحن #خشنی که سعی بر پنهون کردنش داشت پچ زد: - اونقدر خون و گِلی بودی که مجبور شدم حمومت هم کنم. هینی کشیدم و سعی کردم از جام پاشم، با سرگیجه‌ی وحشتناکی گرانش زمین بهم غلبه کرد که دستش دور #کمرم حلقه شد. - بیهوشت و بیشتر دوس داشتم. الان سرتقی! - باهام چیکار کردی هان؟ فشار دستش دور #کمرم بیشتر شد و خندید. - اگه میخواستمم اونقدر کثیف بودی که به دل نچسبی کوچولو! Link: https://t.me/+TmYAGbELqX44NmI8

رمان جنجالی:خاڪِ بیدار نویسنده:سایه ژانر:سیاسی.اجتماعی‌.عاشقانه.درام قانون، اگر عدالت نباشد خودش زنجیر است🔥⛓ ایران از همان آ
رمان جنجالی:خاڪِ بیدار نویسنده:سایه ژانر:سیاسی.اجتماعی‌.عاشقانه.درام قانون، اگر عدالت نباشد خودش زنجیر است🔥⛓
ایران از همان آغاز، با روحی سرکش و آزادی‌خواه پا به جهان گذاشت؛ دلی لبریز از عشق به سرزمینش. با گذر زمان، به صدایی برای زنان تبدیل شد؛ صدایی برای برابری و شکستن سکوت. اما در پس این مسیر روشن، سایه‌هایی از دشمنی و سیاست، راهش را تاریک کردند. و درست در میان این تضادِ نور و تاریکی، داستان واقعی ایران شکل می‌گیرد…
برای دیده شدن، باید جنگید👥️

𝐈𝐍 𝐓𝐇𝐄 𝐄𝐌𝐁𝐑𝐀𝐂𝐄 𝐎𝐅 𝐒𝐇𝐀𝐃𝐎𝐖 نویسنده:سایه ژانر:مافیایی،رازالود،اورتیک،جنایی،عاشقانه اسلحه را روی سرم گذاشته ب
𝐈𝐍 𝐓𝐇𝐄 𝐄𝐌𝐁𝐑𝐀𝐂𝐄 𝐎𝐅 𝐒𝐇𝐀𝐃𝐎𝐖 نویسنده:سایه ژانر:مافیایی،رازالود،اورتیک،جنایی،عاشقانه
اسلحه را روی سرم گذاشته بود _ میخوای من و بکشی؟میتونی شلیک کنی؟ بی رحمانه به چشمانی نگاه کردم که دلیل جنونم بود که حالا من را دشمن و غریبه میدید _ زود باش دیگه کارت رو تموم کن میدیدم درگیری اش با خودش را او به سمت من اسلحه گرفته بود اما انگار او بود که اسلحه قصد کشتنش را داشت +از اول هم مشخص بود برام آرام که تو مایه تباهی منی اسلحه را از روی سرم برداشت +نداشتن تو ذره ذره من و میکشه و من نمیزارم که فقط خودم بسوزم آرام تویی که مسببش هستی هم میسوزی
جایی که هوس، از قانون قوی‌تره❤️‍🔥

ری‌اکشن😏

╭┄┄┄┄┄❖༺ 𝑺𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘'𝒔 𝑶𝒇 𝑨𝒛𝒂𝒓𝒕𝒉 ༻❖┄┄┄┄┄╮ ┏┄┄⊶ تایماس هیچ‌وقت به چیزی جز قدرت و بازی‌های دربار اهمیت نمی‌داد؛ تا ای
╭┄┄┄┄┄❖༺ 𝑺𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘'𝒔 𝑶𝒇 𝑨𝒛𝒂𝒓𝒕𝒉 ༻❖┄┄┄┄┄╮ ┏┄┄⊶ تایماس هیچ‌وقت به چیزی جز قدرت و بازی‌های دربار اهمیت نمی‌داد؛ تا اینکه نورآی، شاهدختی با ظاهر آرام و روحی سرکش، وارد مسیرش شد. دختری که برای اولین‌بار هیولای درون تایماس رو بیدار کرد؛ اما وقتی فهمید نورآی سهم برادرش از تاج‌وتخته، وسواسش تبدیل به چیزی خطرناک‌تر شد. ┗┄┄⊷ ┏┄┄⊶ 𝐂𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫𝐬 ┊📖 Telegraph : خوندن چپتر سی‌وششم ┗┄┄⊷ ┏╾ #Shadows_Of_Azarth ♠ ┊Status : Ongoing ┊Genre : Dark Romance • Historical Fantasy🔞 ┊Author : Belqis ├ ┊Characters : Taymas • Nurai ├ ┊Chat With Author : @belqisnovelbot ┗┄┄┄┄╾☛ @belqisnovel ╰┄┄┄┄┄❖🖤❖┄┄┄┄┄╯

رمان جنجالی:خاڪِ بیدار نویسنده:سایه ژانر:سیاسی.اجتماعی‌.عاشقانه.درام قانون، اگر عدالت نباشد خودش زنجیر است🔥⛓ ایران از همان آ
رمان جنجالی:خاڪِ بیدار نویسنده:سایه ژانر:سیاسی.اجتماعی‌.عاشقانه.درام قانون، اگر عدالت نباشد خودش زنجیر است🔥⛓
ایران از همان آغاز، با روحی سرکش و آزادی‌خواه پا به جهان گذاشت؛ دلی لبریز از عشق به سرزمینش. با گذر زمان، به صدایی برای زنان تبدیل شد؛ صدایی برای برابری و شکستن سکوت. اما در پس این مسیر روشن، سایه‌هایی از دشمنی و سیاست، راهش را تاریک کردند. و درست در میان این تضادِ نور و تاریکی، داستان واقعی ایران شکل می‌گیرد…
برای دیده شدن، باید جنگید👥️

𝐈𝐍 𝐓𝐇𝐄 𝐄𝐌𝐁𝐑𝐀𝐂𝐄 𝐎𝐅 𝐒𝐇𝐀𝐃𝐎𝐖 نویسنده:سایه ژانر:مافیایی،رازالود،اورتیک،جنایی،عاشقانه اسلحه را روی سرم گذاشته ب
𝐈𝐍 𝐓𝐇𝐄 𝐄𝐌𝐁𝐑𝐀𝐂𝐄 𝐎𝐅 𝐒𝐇𝐀𝐃𝐎𝐖 نویسنده:سایه ژانر:مافیایی،رازالود،اورتیک،جنایی،عاشقانه
اسلحه را روی سرم گذاشته بود _ میخوای من و بکشی؟میتونی شلیک کنی؟ بی رحمانه به چشمانی نگاه کردم که دلیل جنونم بود که حالا من را دشمن و غریبه میدید _ زود باش دیگه کارت رو تموم کن میدیدم درگیری اش با خودش را او به سمت من اسلحه گرفته بود اما انگار او بود که اسلحه قصد کشتنش را داشت +از اول هم مشخص بود برام آرام که تو مایه تباهی منی اسلحه را از روی سرم برداشت +نداشتن تو ذره ذره من و میکشه و من نمیزارم که فقط خودم بسوزم آرام تویی که مسببش هستی هم میسوزی
جایی که هوس، از قانون قوی‌تره❤️‍🔥

ته ری‌اکشناتون این بود واقعا😒

00:00

00:00

‼️پارت‌ها موقت هستن و بزودی پاک میشن❌️💦

ری‌اکشنم نزنید😏باشه

Repost from N/a
ᴛʜᴇ ᴅᴇᴠɪʟ ꜱʜᴇ ꜱᴀᴡ BELQIS/PART198 _ «دنبال چی می‌گردی الهام؟» ابرویی بالا انداخت، از ظرف میوه یه توت‌فرنگی برداشت و گفت: _ «هیچی، شوخی می‌کردم.» با حالتی که کاملاً مشخص بود حرفش رو باور نکردم، سر تکون دادم. الهام گاز کوچیکی به توت‌فرنگی زد. _ «خیلی جالبه، نه؟» _ «چی جالبه؟» نگاهش رفت سمت هارون. _ «اینکه دنیا چقدر عجیبه... کی فکرشو می‌کرد من و تو یه روز فامیل بشیم؟» _ «چطور؟» یه گاز دیگه زد و خیلی عادی گفت: _ «مگه نمی‌دونی؟ من و هارون قرار بود نامزد کنیم... فقط بخاطر اتفاقات اخیر افتاد عقب.» ابروهام توی هم رفت. همون لحظه حرف‌های زهرا توی ذهنم زنده شد. _ «شاید باورتون نشه، ولی الهام همین الانشم شیرینی‌خورده‌ی یه پسر پولداره... یکی دو ساله باهمن. هنوز عقد نکردن ولی قرار بوده به‌زودی عقد کنن.»» تازه دوزاریم افتاد. زیر لب زمزمه کردم: _ «پس اون ذلیل‌مرده این هارونه...» الهام سرشو چرخوند سمتم. _ «چیزی گفتی؟» زود خندیدم و سر تکون دادم. _ «نه، می‌گفتم دنیا واقعاً عجیبه.» _ «اوهوم... همینطوره.» _ «البته درستش اینه که بگیم ما فامیل حساب نمی‌شیم.» الهام اخم ریزی کرد. _ «چرا اون وقت؟» شونه‌ای بالا انداختم. _ «خب واضحه.» با انگشت به هارون اشاره کردم. _ «اون پسر شوهرِ عمه‌ی مرحوم منه. یعنی شوهرِ فوت‌شده‌ی عمه‌م. نه فامیل نسبیه، نه فامیل سببی. در عمل حتی روی کاغذم دیگه فامیل من حساب نمی‌شه عزیزم.» از ظرف میوه یه توت‌فرنگی انتخاب کردم که از مال الهام هم درشت‌تر بود. نگاهمو توی چشم‌هاش نگه داشتم و همون‌طور کامل فرو کردم توی دهنم. بعد با لپ باد کرده گفتم: _ «پس تو هم چه زنش بشی، چه نشی... برای من یه غریبه‌ای.» یه لبخند عریض زدم، برگشتم و از کنارش رد شدم. و قیافه‌ای که پشت سرم ازش جا موند، از خود توت‌فرنگی هم شیرین‌تر بود. رفتم سمت عمه و هارون. صدای آروم هارون به گوش می‌رسید که با حوصله داشت داروها رو برای عمه توضیح می‌داد. _ «خب این یکی رو هم گفتم، یادت نره. صبح و شب باید مصرفش کنی.» یه نگاه به اطراف انداختم. خبری از اسرین نبود. _ (این دختره کجا غیبش زده؟!) جلوشون وایستادم، دستمو مشت کردم و زدم به کمرم. توت‌فرنگی رو قورت دادم و گفتم: _ «عمه؟» عمه سرشو بلند کرد و نگام کرد. با دست به میزی که کیک روش بود اشاره کردم. _ «عصمت‌خانوم، تشریف نمیارین سر میز تولد؟»

Repost from N/a
ᴛʜᴇ ᴅᴇᴠɪʟ ꜱʜᴇ ꜱᴀᴡ BELQIS/PART197 الهام اخم کرد. _ «اما خاله...» این بار صدای بم و آروم هارون وسط حرفش پرید؛ آروم بود، ولی جوری گفته شد که همه شنیدن. _ «نشنیدی عصمت چی گفت؟» ابروی من بالا پرید. _ (نه بابا... خوشم اومد. این یعنی حرف عصمت دوتا نمی‌شه.) یه نیشخند ریز گوشه لبم نشست. فکر می‌کردم هارون بی‌تفاوت‌تر از این حرف‌ها باشه، ولی انگار وقتی پای عمه وسط می‌اومد، قضیه فرق می‌کرد. الهام چند ثانیه دیگه هم بالا سرم وایستاد؛ طوری که انگار هنوز امید داشت خودم بلند شم. بعد بالاخره با قیافه‌ای درهم راه افتاد و اومد سمت این طرف میز. روی صندلی کنار من نشست. و من هم، در نهایت آرامش، قاشقمو برداشتم و یه زیتون پرورده گذاشتم دهنم. نمی‌دونستم بینی من مشکل پیدا کرده بود یا واقعاً الهام بوی عرق می‌داد؛ یه بوی تند و ناخوشایند که تا اینجا هم می‌رسید. از الهامی که همیشه به خودش می‌رسید و از سر تا پا مرتب بود، بعید به نظر می‌رسید. _ (این همه زور می‌زنی میگی «دوست‌پسرم، دوست‌پسرم»، لااقل یه دوش می‌گرفتی می‌اومدی گل! این چه وضعشه؟!) بقیه شام تقریباً توی سکوت گذشت. الهام و اسرین هنوز گاهی به هم تیکه می‌نداختن، ولی شدت کل‌کلشون خیلی کمتر از قبل شده بود. شام خورده شد، میز جمع شد و بالاخره نوبت رسید به بخش اصلی مراسم؛ کیک و کادو. البته اسرین از قبل شام اصرار داشت کیک رو بیاریم و کادوها رو بدیم، ولی عقل سلیم می‌گفت اگه این کارو بکنیم دیگه کسی دلش نمی‌خواد شام بخوره. برای همین قاطع جلوی حمله‌اش به کیک رو گرفته بودم و با افتخار اعلام کرده بودم: _ «مدیر برنامه‌های تولد پرنس چارمینگ منم، پس کسی حق دخالت نداره!» با یادآوری اون صحنه، لبخند روی لبم نشست. با کمک ناهید خانم میز رو آماده کردیم. بعد کیک آبی‌رنگم رو از یخچال درآوردم و روی اپن گذاشتم. عروسک سالیوان رو روی کیک قرار دادم و شمع آبی اکلیلی علامت سؤال رو هم کنارش گذاشتم. چند قدم عقب رفتم و از دور به نتیجه کارم نگاه کردم. _ «عالی شد.» کیک رو برداشتم و به سمت پذیرایی رفتم؛ جایی که اسرین با کلی ذوق میز مخصوص تولد رو دیزاین کرده بود. هارون یه عینک مطالعه به چشمش زده بود و در نهایت آرامش کنار عصمت نشسته بود. جعبه داروها و برگه‌های راهنماشون جلوی دستش بود و داشت یکی‌یکی توضیح می‌داد کدوم دارو رو چه ساعتی باید بخوره. اگه کسی از ماجرا خبر نداشت و اون دو نفر رو می‌دید، بدون شک فکر می‌کرد مادر و پسر واقعی هستن. نگاهم روی صورت خسته و چروک‌خورده عمه موند. _ (طفلک عمه من...) آهی از ته دلم کشیدم. همون لحظه مشت آرومی خورد به بازوم. _ «با چشات نخوریش.» صدای الهام بود. منظورش رو خوب فهمیدم، ولی خودمو به نفهمیدن زدم. نگاهمو از عمه گرفتم و گفتم: _ «کیو؟ عمه‌ام رو؟» یه نیشخند مسخره روی لبش نشست. _ «یعنی تو داشتی خاله عصمت رو نگاه می‌کردی؟» دستامو روی سینه جمع کردم و سرمو کمی کج کردم. نگاهم باریک شد. _ «دنبال چی می‌گردی الهام؟»

Repost from N/a
ᴛʜᴇ ᴅᴇᴠɪʟ ꜱʜᴇ ꜱᴀᴡ [ꜱᴇᴀꜱᴏɴ ᴛᴡᴏ : ʀᴇᴅ ʙʟᴀᴄᴋʙᴇʀʀʏ] BELQIS/PART196 ‌نگاهم بین صندلی خالی روبه‌رو و جایی که من نشسته بودم رفت و برگشت. _ (مگه این یکی چه فرقی با بقیه داره؟) ولی چیزی نگفتم. فقط یکم خودمو کشیدم عقب و از جام بلند شدم که صدای اسرین بلند شد: _ «واسه چی بچه رو از جاش بلند می‌کنی؟» با دست به صندلی‌های خالی دور میز اشاره کرد و ادامه داد: _ «این همه جا خالیه، تشریفتو ببر رو یکی از اونا بشین.» به الهام نگاه نمی‌کردم چون درست بالا سرم وایستاده بود، ولی حرص رو می‌شد از توی صداش فهمید. _ «آره، چون من باید الان اونجایی می‌نشستم که تو نشستی، نه روبه‌روی هارون.» اسرین ابرویی بالا انداخت. _ «چرا حتماً باید روبه‌روی هارون بشینی؟» الهام پوزخند زد. _ «فعلاً که تو رفتی نشستی اونجا و نذاشتی من بشینم.» نگاهم ناخودآگاه از اسرین روی عمه و بعد هارون چرخید. عمه کلافه به ظرف‌های روی میز نگاه می‌کرد و انگار دنبال راهی بود که بحث رو جمع کنه، اما هارون مثل چند دقیقه قبل، بی‌صدا نگاهم می‌کرد. _ (فکر کنم چشماش قفل شده، طفلکی نمی‌تونه از روم برداره!) تو دلم پوزخند زدم و نگاهمو ازش گرفتم. راستش دیگه کم‌کم داشتم به زل زدن‌هاش عادت می‌کردم. الهام و اسرین هنوز مشغول کل‌کل بودن. اسرین با حرص گفت: _ «اصلاً کی واسه تو دعوتنامه فرستاده؟» الهام بی‌معطلی جواب داد: _ «به تو چه؟ مگه خونه بابای توئه؟» پوفی کشیدم و بی‌حوصله چشم چرخوندم که نگاهم افتاد به ظرف زیتون پرورده. یه لحظه همه صداهام محو شد. _ (وای آلمای بیشعور... چرا یادت رفت زیتون پرورده بخوری؟!) چشمام برق زد. عشق واقعی زندگی من نه آدم بود، نه احساسات؛ زیتون پرورده بود. دستم رو دراز کردم سمت ظرف که یهو صدای بلند الهام و تکونی که به صندلیم داد، باعث شد از جا بپرم. _ «آلما! نمی‌شنوی؟ میگم پاشو، می‌خوام اینجا بشینم.» دستم روی قاشق خشک شد. چشمام گرد شد.‌ واقعاً انقدر واجب بود دقیقاً روی همین صندلی بشینه؟ _ (لااقل محترمانه بگو. انگار طلبکارمه.) نگاهمو از زیتون گرفتم و سرمو سمتش چرخوندم. خواستم بگم: «پا نمی‌شم.» بعد با خودم فکر کردم بالاخره روبه‌روی دوست‌پسرش می‌خواد بشینه. خواستم کوتاه بیام و بگم «باشه، بلند می‌شم» که دوباره صدای نکره‌اش توی گوشم پیچید. چشماش رو درشت کرد و با حرص گفت: _ «واقعاً مشکل شنوایی داری؟» این بار دیگه عمه طاقت نیاورد. نسبتاً تند گفت: _ «الهام دخترم، برو اون طرف بشین. آلما جای خودش نشسته. این همه جا خالی هست عزیزم.» الهام اخم کرد. _ «اما خاله...» این بار صدای بم و آروم هارون وسط حرفش پرید؛ آروم بود، ولی جوری گفته شد که همه شنیدن. _ «نشنیدی عصمت چی گفت؟»

پارت موقت هست بچه‌ها🖐🍒

بچه‌ها فردا شب شرابط vip، رو میزارم و بهتون میگم عکس فیش واریزی رو کجا بفرستید؛