◃◂ خٰاطِرٰاتِ کِتٰابـی ▸▹
Відкрити в Telegram
386
Підписники
Немає даних24 години
+27 днів
+330 днів
Архів дописів
یعنی در وضعیتی از فروپاشی روانی و جسمی قرار دارم که خیلی دارم خودمو کنترل میکنم کل زندگیمو به هم نریزم، دلیت اکانت نزنم، همه حسابای کاریمو به فنا ندم، گوشیمو خاموش نکنم و مثل بچهها نشینم یه گوشه گریه کنم.
کنوا داره زندگیمو راحتتر میکنه.🤲🏻
یه جزوههای گوگول مگولی براتون درست کردم😭🎀
از وقتی روانشناسی میخونم و نظریه (علی الخصوص فروید)، احساس میکنم دیگه دلم نمیخواد بچه داشته باشم. چرا انقدر بزرگ کردن یه بچه سخته، هرکاریش کنی توی بزرگسالی یه مرضی میگیره که آخرش شخصیت چرتوپرتی پیدا کنه.
بعد چپ بره راست بره با لحن اوا خواهری بگه تروما دارم تروما
از نظر روحی دلم میخواد همه کتابامو یه جا با سرعت برق و باد بخونم.
برای هرکدومشون ذوق دارم و خوندنشون خیلی داره طول میکشه. واقعا در انتخاب کتابهای جدیدم اینطوریم که میون صدتا دلبر این ور برم یا اون ور.
از اون طرفم کتاب جدید میخرم و تقریبا هر ماه به تعداد دلبرانم اضافه میشه.
همه اینا باعث شده موازی خوانی کنم، اونم با شدت بالا. مثلا در حال حاضر ۷ تا کتاب رو همزمان دارم میخونم و این درحالیه که ۴ تا کتاب رو وسطش ول کردم چون کتابهای جالبتری صدام میزدن.
حس بدبختی توأم با خشنودی.چالش جدید زندگیم اینه که یکم با برنامه کتاب بخونم بلکه به این وضع دچار نشم و تا اطلاع ثانوی حتی اگه قیمت قدیم هم پیدا کردم، کتاب نخرم. باشد که خدا به دادمان برسد.🤲🏻
در درونم چیزی اتفاق افتاده بود و بدترین چیزها همیشه در درون آدمها اتفاق میافتد. اگر اتفاق در بیرون بیفتد، مثل وقتی که اردنگی میخوریم، میشود زد به چاک. اما از درون غیرممکن است. وقتی به این حالت دچار میشوم میخواهم بروم بیرون و دیگر به هیچکجا برنگردم. مثل این است که وجود دیگری در من باشد. شروع میکنم به زوزه کشیدن، خود را روی زمین میاندازم، سرم را به این طرف و آنطرف میکوبم تا بیرون برود. اما غیر ممکن است، پا ندارد، آدم که خیلی از داخل پا ندارد، راستی، انگار که حرف زدن در این باره حالم را جا میآورد. مثل این است که قدری بیرون میریزد. میفهمید چه میخواهم بگویم؟
زندگی در پیش رو | رومن گاری
زندگی اونقدری سخت هست که با آدمایی که براتون سختترش میکنن قطع ارتباط کنین.
چه میخواد رابطه باشه چه دوستی.
تاکسیک و فلان رو ول کنید، اگه کنار کسی حس راحتی ندارید، به خودتون لطف کنید و روابطتون رو تموم کنید.
احساس میکنم مغزم وظیفه خطیر هدایت بدن و احساساتم رو سپرده به هورمونام و بازنشست شده.
درحالی که در ندارترین موجودی کارتیم به سر میبرم، کتاب جدید سفارش دادم.
من یک سفیه هستم.
آمار طلاق رو دیدید؟🥲
از هر ۲ ازدواج یکی به طلاق میرسه...
واقعا ناراحتم کرد.
دیشب که جلسه دورهمی کتابخونها رو توی دانشگاه برگزار کردم، وسط صحبت بچهها یه لحظه فکر کردم چقدر توی این یکسال تغییر داشتم.
منی که تا پارسال از قرار گرفتن توی جمع آدمهای جدید بدم میومد، از قیافهم میبارید با یه آدم جدید حال نمیکنم، به وضعیتی رسیدم که در صمیمانهترین حالت ممکن باهاشون برخورد میکنم.
مهربونتر شدم، یاد گرفتم خودم و احساساتم رو کنترل کنم.
اون لحظهای که توی بوفه خوابگاه، کسی که حساب و کتاب میکرد بهم گفت روز خوبی داشته باشی، یه لبخند گوش تا گوش زدم و با خوشحالی جوابش رو دادم. از همون جوابهایی که میدیدم آدما میدن و من با یک لبخند خشک و خالی حسرت میخوردم که چرا اجتماعیتر نیستم، مثل اونا.
یه روزی توی کانال ملینا خوندم «بگذار سقوط کنی، آنکه خواهی شد تو را خواهد گرفت»
و من خوشحالم از سقوطی که باعث شد آدم به نسبت بهتری بشم.
البته خالی از لطف نیست بگم، ادامهی این تغییرات مثبت رو مدیون آدمی هستم که از صبح تا شب عامل ذوق و لبخند روی لبامه.
ذوقی که از ۴ سال پیش فراموشش کرده بودم و اون برام زندهش کرد.
