◃◂ خٰاطِرٰاتِ کِتٰابـی ▸▹
Відкрити в Telegram
383
Підписники
Немає даних24 години
+17 днів
+130 днів
Архів дописів
واقعاً خدا ۴۰۵ رو داره میسازه برام.
اینکه آقای طریقت (نویسنده، گوینده، مترجم) هم تولدش ۵.۵ بود به کنار، اینکه فالوم کرده هم به کنار، ولی فکر نمیکردم استوریامو ببینه😭✨
وای خدا 😭🎀✨
بازم میگم، موتور محرک پیج و موقعیتی که الان توشم تو بودی و همون روزایی که توی خوابگاه تنها بودیم😭✨
Repost from 「آنشرلی با موهای مشکی」
تولدت مبارکمون باشه دختر🥹🎀
مرسی که به دنیا اومدی تا خوابگاه رو جای قشنگتری برای زندگی کنی
که با نزدیکتر شدن به تو، به ادبیات نزدیکتر بشم🥲✨
۵.۵.۵
انقدر گرمه که برای اولین بار تو عمرم میگم وقت قحط بود آخه؟ سگ تو مرداد به دنیا میاد آخه؟
امروز واقعا دارم میپزم.
کسی بگه بزرگترین تولد دنیا رو برات میگیریم بیا بیرون، میزنمشون
وای خدا، با تمام ویدیو مسیجای نرگس بغض کردم و بغض کردم و بغض قاطی لبخند…
چقدر خوشحالم که همین انگشت شمار آدمهای ناز رو توی زندگیم دارم.
یه جوری داشت توی ویدیو مسیجهاش ریکشن نشون میداد که مطمئنم کنارش میبودم با همون انگشت اشاره چشامو کور میکرد اگه نخونمشون
Repost from N/a
هم اکنون دارم تو پیوی مرضیه رو کتک میزنم که ریدینگ لیستش رو رها کنه و کتابی که من میگم رو بخونه🌹
+1
من نمیدونم پوریا کاکاوند چرا زندگیش به تاریخهای مهم گره خورده😂
امروز توی باغ کتاب، فیلمنامهش رو دیدم. برداشتم و رسیدم به صفحه آخر تاریخ رو دیدم و خدا لعنتم کنه که خندم گرفت. نه از تاریخ، از موقعیت زندگی ایشون.
پارسال که کلاس فیلمنامهنویسی باهاش شرکت کردم، یه جلسه گفت از تاریخ ۲۳ خرداد تا ۳ تیر کلاس برگزار نمیشه چون توی جشنواره نمیدونم چیچی توی نمیدونم کدوم کشور برنده شده و باید بره، جنگ شد. همه چی پرپر شد. نتونست بره جشنواره، تاریخ بلیط برگشتش ۳ تیر بود که جنگ تموم شد…
امروز هم که این صفحه رو دیدم…
کاری نکن آقای کاکاوند، آروم بشین شاید ایران خوب شد😂💔
روز ۷۶۶۹ - ۳ مرداد ۱۴۰۵
یکی از بهترین بخشهای روزم شده لبخند غریبهها.
امروز رفتم باغ کتاب برای رونمایی کتاب هلیا. وقتی رسیدم، گوشیم رو به خاموش شدن بود و برای برگشتن نیاز مُبرم به «نشان» داشتم. تمام لاکرهای شارژ گوشی باغ کتاب پر بودن و من دنبال یه لاکر خالی از این سر به اون سر میرفتم. آقای نگهبان باغ کتاب یه مرد قد کشیدهی به اصطلاح رعنا بود که وسط موهای خاکستریش به اندازه یه کاسه خالی شده بود. وقتی دید سرافکنده دارم برمیگردم، پرسید: هیچ کدوم خالی نبود. سرم رو بالا انداختم. گفت گوشیت چیه؟ گفتم تایپ سی میخوره. کولهش رو از زیر میز بالا کشید، شارژش رو با سیم رنگی رنگیش بیرون آورد و گوشیم رو بغل دستش زد به شارژ. گفت برو هرچقدر خواستی دور بزن من اینجا مراقبشم.
با همهی کثیفیهای دنیا؛ من هنوز هم ترجیح میدم به آدمها لبخند بزنم و اعتماد کنم. شاید که قانون محبت، محبت میاره روی اعتماد، اعتماد میاره هم صدق کنه.
موقع برگشت، یه خانم و آقای مسن روی پلههای طویل محوطه باغ کتاب ایستاده بودن، دست خانم یه بادکنک صورتی بود. موهای قهوهای رنگش با باد تکون میخورد، دست شوهرش رو گرفته و منتظر بودن که عکاس -یه دختر جوون دوربین به دست پایین پلهها- ازشون عکس بگیره. راه میرفتم و حاضر نبودم نگاهم رو ازشون بگیرم. نگاه خانم هم بهم افتاد. یه جوری لبخند گوش تا گوش زد و رد نگاهش همراهیم کرد، که منم یه لبخند بزرگ تحویلش دادم. کل مسیر برگشت من بودم و باقیموندهی همون لبخند. نمیدونم چرا، کاش یه روزی بفهمم چه قدرتی توی لبخند آدمها وجود داره که انقدر به وجد میارتم.
نمیدونم آدمهایی که امروز من رو میدیدن رو چه هوایی مشغول دردودل میشدن. از راننده اسنپ بگیر که درمورد جنگ و مسائل سیاسی و قیمت گوشت و تخم مرغ با منی حرف میزد که هیچی از سیاست حالیم نبود، تا اپراتور لیزر که سیر تا پیاز زندگیش رو توی همون چند دقیقه ریخت رو پته و زد زیر گریه. اگه یکم دیگه ادامه میداد کم مونده بود بوسش کنم که گریه نکنه.
حتی آقایی که همزمان باهام سوار آسانسور شد و درمورد مزخرف بودن شهرک و آسانسور صحبت کرد.
امروز روی پیشونیم چی نوشته بودن؟
فکر کنم تاثیر خوندن کتابای روانشناسی باعث همچین چیزی شده، شایدم ترکیب رنگ سفید سورمهای لباسام جلب اعتماد میکنه؟!
