uk
Feedback

Не попадись на ботовода! Telemetrio знаходить і позначає такі канали мітками 👉 Хочеш бачити мітку, оформляй підписку

Panda world 🐼

Panda world 🐼

Відкрити в Telegram

به دنیای پاندا خوش اومدی✨ برات از نقاشی ها و داستان هام گذاشتم، دوست داشتی نظرت رو بگو، چه تو کامنتا چه ناشناسم. ناشناسم: http://t.me/BChatPlusBot?start=sc-u0lx29zcHIrD

Показати більше
Країна не вказанаКатегорія не вказана
230
Підписники
+224 години
+67 днів
+830 днів
Архів дописів
Repost from N/a
The story of Sunshine's , ch0
The story of Sunshine's , ch0

sticker.webp0.06 KB

به خاطر رفت و آمد برق عزییز، وای فای خرابه و یکی در میوون نت دارم...

منم ببر

چه اشتباها

تا یه مدت طولانی نیاز دارم برم خودمو پرت کنم تو دریا

بعد از مسابقه و نقد و رای گیری بچه ها میخوام چالش بذارم چون فعلا آرت بلاکم از نقاشی معذورم

sticker.webp0.06 KB

اگه میخوای مطمئنشی میتونی هرچیزی که میخوایو چک کنی یا با خودش صحبت کنی جرات نمیکنه بعد از شکایتی که ازش کردم دروغ بگه" اول چند ثانیه منگ به او خیره بود و بعد نگاهش را مثل یک انسان گناهکار پایین انداخت ، احساس حماقت میکرد . چطور گذاشته بود ذهنش به هر سمت و سویی برود و هر خیالپردازی ای که میتوانست را کرده بود؟ از خودش شرمسار بود ، چندین برابر بدتر از قبل . هرچند هرکسی جای او بود همین فکرهارا را میکرد ، اما مینل یک هفته را صرف دور شدن و عقب انداختن این گفت و گو به صورت منطقی کرده بود ! "من واقعا...متاسفم...باید به جای دعوا کردن باهات حرف میزدم نه اینکه...اینطوری همه چیزو...و خودمو بهم بریزم" تک خند خشکی زد و فین فین کرد ، با گوشه ی استینش ته مانده ی اشک گوشه ی پلکش را پاک کرد. "درک میکنم اگه حداقل الان دیگه فکر کنی یه تختم کمه" نگاه دیوید روی لب هایش گیر کرد و خودش هم ناخداگاه لب به خنده باز کرد ، دلتنگ این لبخند بود هرچند تلخ ... "بهت که گفتم اگه لازم باشه هزاربار دیگه هم میگم هرگز به اون چشم بهت نگاه نکردم و نمیکنم" سرش را بالا اورد و با چشم های گرد و شفافش به او نگاه کرد : ولی من... لبخندش واضحتر شد و دستی به سرش کشید و موهایش را بهم ریخت که یک پلکش را بست. "هرکسی یه طوریه مینل ، خب توهم اینطوری ای شاید یکم با بقیه فرق داشته باشی ولی ایرادش چیه؟ من همونطوری که هستی دوستت دارم ولی دلم نمیخواد ببینم افکارت از داخل دارن تورو میخورن" به طرز عجیبی احساس ارامش میکرد ، ولی و اما و اگر ها هنوز هم وجود داشتند ، اما وقتی ان لبخند اطمینان بخش را میدید انگار در پس زمینه کم رنگ تر میشدند. سرش را کمی کج کرد و بالاخره بعد از یک هفته ان لبخند زیبایی که دیوید انتظار دیدنش را میکشید را به چشمان مرد هدیه کرد "باشه..."

مینل بالاخره سکوت کرد و سرش را بالا اورد ، حال دیوید میتوانست ان نگاه مات و توخالی را ببیند ‌. احساس سوزش میکرد ، انگار جسم تیزی مدام به سینه اش فشرده میشد و همین باعث شده بود عضلات صورتش را کمی در هم جمع کند . دیدن مینل در این حال روحو روانش را می آزرد و گیجی نگاهش حال کم کم داشت رنگی از درک میگرفت. "تمام این مدت فکر میکردی من همچین دیدگاهی نسبت بهت دارم؟فکر میکنی ازت خسته شدم؟" جمله اش آنقدر مستقیم بود که ذهن پسرک را متوقف کرد ، حالا رنگ به نگاهش بازگشته بود و احساساتش شروع به گردش کرده بودندند چشمانش گرد شد "ها؟" دیوید نفسش را اهسته بیرون داد و با ترکیبی از درک و درد به چهره ی مینل نگاه کرد ، باید با این پسر چه کار میکرد؟ بازهم اشتباه قبلی اش را کرده بود ، با فکر اینکه به او فضا میدهد اورا با افکارش تنها گذاشته بود . خواست لب به سخن بگشاید که صدای لرزان مینل به گوشش رسید "مگه همینطور نیست؟ تو گفتی داری توی تصوراتت زندگی میکنی!" "نه من گفتم داری با تصورات خودت دنیارو قضاوت میکنی مینل ! احساساتو دیدگاهت اشتباه نیستن مینل ، چیزی که اذیتت می‌کنه اینه که قبل از اینکه از من بپرسی میزاری ذهنت هرچیزی رو بسازه و بعد باورش میکنی" مینل لب هایش را روی هم میفشرد و جوشش اشک هایش پشت سد چشمانش را احساس میکرد پس از شدت شرم سرش را پایین انداخت . "خب این یعنی من دیوونمو مشکل دارم" صدایش شکست و حال شانه هایش به اهستگی میفتادند . "اینطور نیست منظور من این نبو-" اما با دیدن قطرات اشکی که از چانه اش جاری میشد و لرزش شانه هایش حرفش در دهانش گیر کرد و بعد از مکثی کوتاه نفسش را اهسته بیرون داد ،جلو رفت و فضایی که صبورانه سعی میکرد چند ثانیه ی قبل به او بدهد تا احساس خفگی نکند را پر کرد ‌. به نرمی صورتش را با دستانش قاب گرفتو بالا برد ، همینطور که رد اشک هایی که پشت هم سرازیر میشدند را میبوسید متوجه لب هایش که روی هم فشرده میشدند تا صدای هق هقش را خفه کنند شد. لبخند کوچکی به صورت غرق در اشک و چشمان تیله ای پسرکش زد . "اشکالی نداره ، لازم نیست جلوشو بگیری" همین جمله کافی بود تا پس از چندثانیه صدای هق هقش حینی که سرش را در سینه ی مرد فرو میبرد بلند شود . خجالت میکشید...خیلی خجالت میکشید از نشان دادن ضعفش هنوز هم خجالت میکشید ان هم بخاطر همچین چیز مسخره ای و حالاهم که اینگونه جلویش زار میزد و مثل یک کودک چندساله به نظر میرسید. لرزش بدنش و خیسی اشک هایش را از پشت لباسش حس میکرد و با همان لبخند نرم و محوش درحالی که به موهای قهوه ای رنگش نگاه میکرد دست نوازشی به آن کشید. "من...یه احمقم...شبیه دیوونه ها شدم...نمیدونم چه مرگمه" شنیدن این حرف ها از زبان او قلب مرد را به درد میاورد ، با ترکیبی از درد و دلخوری و دلسوزی از بالا به او خیره شد . "همچین چیزیو راجب خودت نگو ...تقصیر منم هست زیادی با خودت تنهات گذاشتم باید میفهمیدمو زودتر باهات حرف میزدم" بالاخره سرش را از سینه ی مرد بیرون آورد و همینطور که هنوز به او نزدیک ایستاده بود در میان اشک هایش به او نگاه کرد "تو که منو ول نمیکنی نه؟" خم شد و بوسه ای اهسته روی گوشه ی ابرویش زد و با صدای آرامی تکرار کرد : نه مینل نه هرگز اینکارو نمیکنم هق هقش را خورد و اینبار با نگاه بی تردید به چشمان سبز مرد خیره شد : پس بهم توضیح بده دیوید احساس میکرد سر خانه ی اول برگشته ، هرچند این کار اجتناب ناپذیر بود پس فقط نفسش را اهسته بیرون داد : راجب چی ؟ "راجب اون دختر...بهم همه چیزو بگو" درحالی که اشک هایش را با مچش پاک میکرد کاملا از او فاصله گرفت تا ببیندش و دیوید اما دست هایش را از روی کمرش برنداشت فقط به اندازه ای فضا داد که کاملا اورا ببیند. "همون روز هم بهت گفتم ، اون دختر فقط دانشجومه اما پاشو از گلیمش درازتر کرد و به حریم شخصیم وارد شد ما هیچ رابطه ای نداریم و بعد از اون روز بخاطر ورود بی اجازه به اتاقم به مدیریت گزارشش کردم و دیگه حق حضور توی کلاسامو نداره" چشمان مینل کمی گرد شد ، اینکه تا این حد برای او پیش رفته بود کمی غافلگیرش کرد ، هرچند او حتی اگر دنیارا هم میگرفت همیشه کمترین انتظارات را برای خودش داشت... "پس اون...جای بوسه روی گردنت هم..." "بعد از ارائه اومده بود دفترم ، فکر میکردم فقط اومده حرف بزنه و وقتیم بغلم کرد سعی کردم ازش جداشم ولی گفت بخاطر خوشحالیشه " دستی به پشت گردنش کشید و ادامه داد . "زمانیم که اونکارو کرد شکه شدم ، وقتیم به خودم اومدم تو اومده بودی داخل من جدن هیچ رابطه ای باهاش ندارم

اما رشته ی افکارش به سادگی با حلقه شدن دست های گرم عامل این افکار آشفته پاره شد ، برای چند لحظه چیزهایی که درباره ی ان نگران بود بخاطر انچه که دیوید در ذهنش آن را "بزرگی" میدانست رنگ باختند . با حس ناگهانی حضور او کمی ابتدا از جا پرید اما چون کاملا در محاصره ی دستان مرد بود نتوانست زیاد تکان بخورد. "ه..هیچی!" و با سماجت سعی کرد خودش را ازاد کند ، دلش نمیخواست به او بگوید فاصله بگیرد چون محض رضای خدا انها یک هفته بود که باهم قهر بودند! معلوم است که دلش برای اغوشش تنگ شده اما...غرور نداشته اش اجازه ی اعتراف به این را نمیداد. پسرک که به هر صورت زورش به دیوید نمیرسید ، اما تکان خوردنش را که دید بالاخره نفسش را اهسته کنار گوشش بیرون داد و با صدای آرامی نجوا کرد : "فقط یه ذره اینطوری بمون" مینل از چیزی که خودش در صدای مرد آن را "مظلومیت" مینامید و احتمالا برای هر شنونده ی دیگری چیزی شبیه غرغر خرس بود ، ناخداگاه کمی از تقلایش کم کرد دلش نمی امد بیشتر از این پسش بزند و با گذشت لحظاتی تسلیم گرمای آغوش او شد و از تقلا دست برداشت . انگار که امواج اشفته ی افکارش حتی برای لحظه ای با گرمای آغوش مرد به ساحل ارامش رسیده باشد ، انقباض شانه هایش به اهستگی پایین امد و با حس چانه ی دیوید روی شانه اش ناخداگاه سرش را کمی به سمتش متمایل کرد تا کاملا به او تکیه بدهد ، انقدر غرق لمسش بود که متوجه نشد دیوید انگشت خونی ازش را با دست دیگرش پوشانده و پایین میاورد ، بله ، او به عادات مسموم پسرک لجبازش وارد بود و حتی خیلی بدتر از این هاراهم میدانست... نیم نگاهی به ان انگشت دردناک کرد و اهی کشید مینل اهمیتی نمیداد که لمس این مرد چطور برای لحظاتی ذهنش را از آشفتگی نجات داده ،خوب میدانست که اگر خواستار رهایی از این افکار است خودش نمیتواند به نتیجه ی منسجم و درستی برسد ، او میدانست که باید در آخر شکایت های سطحی اش از این آغوش را به همین آغوش بازگرداند ! تا خود دیوید کلاهش را قاضی کند و ببیند از دیدگاه خودش و دیدگاه مینل ، در نهایت با منطقی بی احساس کدامشان درست میگوید و شاید هیچیک هم واقعا مقصر نباشد ، یا برعکس ، هردو مقصر باشند! تا شاید بدین گونه ذهنش آرام بگیرد و دست از این فکرهای مزخرف بردارد...اما چه میکرد که زبانش به سخن نمیرفت؟ مینل پلک هایش را بسته بود و نمیخواست جواب سوال دیوید را بدهد ، به دو دلیل ، یک اینکه روبه رو شدن با نگاه دیوید بی انکه دلش نرم شود برایش سخت بود و دلیل دوم اینکه از خودش و افکارش خجالت میکشید که اورا اینگونه از او دور کرده بودند. دیوید نگاه کنکاشگر اما نرمش را روی صورتش چرخاند ، بله ، دیدن پسرک تمام عصبانیت و دلخوری را از دلش شسته بود و تا همینجای کار هم خیلی خودش را کنترل کرده بود تا این کار را نکند! اگر منطق و احترامی که برای فضای شخصی مینل قائل بود وجود نداشتند شاید خیلی زودتر از این ها این کار را میکرد ،چون چه میکرد که اهمیتی نداشت یک مرد بالغ است ؛ احساسات و دلتنگی اش در برابر این پسرک لجباز از هم میپاشید... بوسه های نرمش یکی پس از دیگری ، بی عجله و بدون فشار روی شقیقه ، گونه و پلک ان طرف صورت مینل که مقابلش بود فرود می امدند ، چیزی شبیه به یک...خواهش "باهام حرف بزن ، باشه؟ اینطوری نباش...حداقل سرم غر بزن یا بهم فحش بده" مینل با دلخوری رو گرفت ، اما این دلخوری بیشتر متوجه خودش بود تا دیوید چون بعد از یک هفته اگر بازهم اورا سرزنش میکرد احساس مزخرفی نسبت به خودش میگرفت! پلک هایش را دوباره بست ، به تمام چیزهایی فکر کرد که تمام این یک هفته جوابی برایشان یافته بود و در حین مشاجره در برابرش ساکت مانده بود دیوید با انتظار و گیجی به حالاتش خیره بود ،میدانست که ذهنش را مرتب میکند. و بالاخره با یافتن ان جمله ی مسمومی که بارها راجبش فکر کرده بود ، پلک هایش به سرعت باز شد و تکانی خورد سرش را به پایین متمایل کرد و دستانش را به ارامی پس زد و از دیوید فاصله گرفت اینبار نگاه مرد حتی بیش از قبل گنگ بود و در چهره ی نصفه و نیمه ی پسر که از زیر چتری های بلندش حال مشخص نبود دنبال نشانی میگشت که به او بگوید اینجا چه خبر است "تو فکر میکنی من...دیوونم؟" و ان سخنان مسموم که روی قلبش سنگینی میکردند بالاخره راهشان را از سینه اش به زبانش باز کرده بودند و مسمومیتشان را به فضا انتقال دادند. با این جمله ، دیوید یخ زد "چی؟" "تو فکر میکنی من دیوونم که همه ی اون حرفارو زدم و مشکل دارم که بخاطر همچین چیزی ازت دور شدم حتما ازم خسته شدی و دلت نمیخواد با ادمی که صبح تا شب باید دلیل چیزارو توضیح بدی زیر یه سقف بمونی اره حتما همینطوره تو... کلماتش را پشت سر هم و بدون مکث کنار هم میچید ، انگار مغزش بیش از حد این احتمال را تجزیه و تحلیل کرده بود اما دیوید دیگر تحمل شنیدن این توهمات شاخو برگ گرفته ی اورا نسبت به خودش نداشت! "مینل!"

شرکت کننده دهم
@Yuri_h_i
قدم زدن اهسته اش روی پارکت طبقه ی بالا روی مخش رژه میرفت ، تا کی میخواست به این شکنجه ی فکری ادامه بدهد؟ باهم زندگی میکردند پس باهم غذا میخوردند ، باهم به دانشگاه میرفتند و درکل تمام روز را باهم وقت میگذراندند و حالا تصور کنید تمام روزتان را صدای بوق ممتد مانیتور علائم حیاتی پر کند و خبر از توقف قلب رابطه تان با کسی بدهد که تمام شب و روزتان را با او میگذرانید و دل در گرو او دارید! به راستی که انسان‌ها موجودات عجیبی هستند ، اما از اینها گذشته پسرک چشم آهویی قصه ما از همه ی انسان‌هایی که دیوید در عمرش دیده بود عجیب تر بود ! میتوانست نصف بیشتر روزش را با او بگذراند و حتی یک کلمه هم با او سخن نگوید ان هم بخاطر برخوردی با دانشجویی که دیوید واضحا ان را تصادفی و خارج از اختیار خودش توصیف کرده بود . اما مینل هم همینقدر از درون آشفته و سردرگم بود ، نمیدانست باید عذرخواهی کند که حسادت کرده یا عصبانی باشد که دوست پسرش تا این حد به یک دانشجوی ترم اولی نزدیک است و از انها بدتر اورا در سخنرانی اش فوق العاده و باهوش خوانده ! به چه جرعتی آن عفریته ی کوچک را با همچین کلماتی توصیف میکرد؟ چه اهمیتی داشت که آنها در یک جلسه ی ارائه ی رسمی بودند و باهم آن پروژه را هدایت کرده بودند؟ کلماتی که در گذشته خطاب به خودش گفته میشد حالا بخاطر شخص دیگری از دهان این مردکه ظاهربین خارج میشدند... با خودش چه فکری کرده بود؟ اصلا مگر یک ارائه با استادش کافی بود تا بخواهد بگوید او دانشجوی خوبی است و اصلا با چه جرعتی به مرد او تا این حد نزدیک میشد و چه اجازه ای داشت که در دفتر کارش ...! مینل با خودش گفت که میتواند صدها برابر بهتر از او باشد! و آن دختر میتوانست فقط یک حشره ی کوچک و موذی و حتی یک مار خوش خط و خال باشد که شب ها مردان را اغوا میکند ، به خانه میبرد و میکشد و تکه تکه میکند و گوشتشان را میپزد و میخورد! متوجه نبود که حین فکر به این خزعبلات مریضگونه ناخن انگشت شستش را تا حد خونریزی جویده اما ایستادنش از حرکت و توقفش مقابل پنجره ی بیرون باعث شد توجه دیوید جلب شود...زیرا صدای قدم های همخانه اش در طبقه ی بالا قطع شده بود. خیلی خب ، اینچنین سکوتی حتی از حرکات اهسته و قدم های محتاطانه ی او هم مرد را بیشتر آزرده میکرد ! با خستگی ناشی از کار طولانی مدت پشت میزش نفسش را بیرون داد و عینکش را از روی صورتش برداشت و چشمانش را با انگشتانش ماساژ داد ، فاصله ای که بینشان افتاده بود اورا تا حد مرگ کلافه کرده بود اما چه میکرد که آهوی کوچکش بیش از حد سمج و لجباز بود! گذشته از سماجت به خودش اجازه نمیداد فضای فکری اورا بهم بزند ، درک میکرد که نیاز به فضا دارد اما فضای او فاصله ی زیادی بینشان انداخته بود ، فاصله ای که قلب اورا چنگ میزدو دردش را دو چندان میکرد وقتی دستی نبود که اورا نوازش کند. البته دیوید حتی فکرش را هم نمیکرد که اعمال مینل در سکوت خودشان عذرخواهی ای بی صدا بابت افکار مخدوش و پارانوییدگونه و عادت بدبینی مزمنش باشد، همینکه هرروز برای هردویشان غذا اماده میکرد ، بدون اینکه دیوید بفهمد روی میز کارش قهوه میگذاشت یا لباس فردایش را اتو میکرد و روی جارختی آویزان میکرد ، کارهای ساده ای که اگر واقعا پشیمان نبود مثل همیشه بی سرو صدا انجامشان نمیداد ، اگر واقعا فکر میکرد مقصر نیست اورا به حال خودش رها میکرد تا کمبودش را در جای جایو لحظه به لحظه ی زندگی اش حس کند و بفهمد او چگونه مراقب هر ثانیه ی زندگی اش بوده و همراهی اش میکرده تا سرانجام بفهمد چقدر به او احتیاج داشته و بالاخره بدون اینکه مینل از او بخواهد اظهار پشیمانی کند . این دیدگاهی بود که مینل داشت ،《 من مقصرم اما تو به من نیاز داری !》 وقتی دیوید بالاخره از این افکار آشفته و اگر و اما و شاید ها خسته شد ، متوجه شد ظرفیت روانی او در میان امتحانات ، دانشجویان بد اخلاق و مزخرف و مشکلات روزمره اش جا مانده و میتواند این سکوت سنگین خانه را با یک مشت فرو بریزد ! پس دیگر صبوری را جایز ندانست ، با خودش گفت اگر مینل میخواست فکر کند تا به حال انجامش میداد ! وقت آن است که دوباره من بزرگی کنم هرچند ان چیزی که دیوید در دلش آن را "بزرگی" میخواند بیشتر به رفع دلتنگی کودکانه اش میمانست تا بزرگی. مینل هنوز در افکارش غرق بود ، امواج انها اورا حتی جایی دورتر از آنچه دقایقی قبل بود برده بودند و حالا رسما از کاه ، کوه ساخته بود! "ممکنه که اون زن اغفالش کرده باشه که به من خیانت کن؟ اصلا نکنه این دفعه ی اولش نباشه؟ کی...دیگه کی؟ خانم هارپر؟ مگه نمیگفت اون تایپش نیست؟ یا شایدم باز...یه پسر باشه؟ نکنه راجب اینکه من تنها پسریم که باهاش بوده هم دروغ گفته؟ چندبار؟ از کی بهم دروغ میگفته؟چندوقته داره بهم خیانت میکنه؟یعنی چون ازم خسته شده...؟" "به چی اینقدر عمیق فکر میکنی؟"

یکم زیاد ولی...

sticker.webp0.06 KB

مانند مست ها خندید، دوباره چرخید و مکثی کرد. +من خودمم الان... قاتل حساب میشم؟ صدای دیشب دوباره در سرش پیچید و سرنگ درون دستش را روی تخت رها کرد. +نه، نه اگه با چیزی باشه که من تو ذهنم دارم قاتل حساب نمیشم. دوباره چند دقیقه ای در سکوت فرو رفت. +اصلا... بیا این بحث رو ولش کنیم- ... دو دقیقه دیگر ساعت سه بامداد میشد و خواب به چشمان اسکارلت نیامده بود. از بین انگشتانش به پنجره ای که پرنده ها قرار نبود جلویش سمفونی دیگری برگذار کنند نگاه کرد و اهی کشید. بلند شد و لباس استین بلندی تن ایریس کرد که جای سوزن روی ساعدش را بپوشاند؛ خب در راه ممکن بود کسی ان را ببیند، فکر کند که معتاد است و سعی کند ان را به کمپ ببرد. از این کارش میترسید، افراد قاتل جسد هارا همیشه پنهان میکردند، چه در کوه و چه در یخچالشان. امکان نداشت که کسی ردی او را پیدا نکند، پیدا میشد، قطعا. لباس های خودش را پوشید و ایریس را در بغلش گرفت. اما حتی اگر او را میگرفتند و به اعدام هم محکوم میکردند، باز چیزی بود که برایشان نوشته شده بود و تغیر نمیکرد. خودشان را به ماشین رساند، ایری را به ارامی در صندلی جلوی ماشین نشاند و خودش را هم روی صندلی راننده انداخت. +همه این کارا برای خودمونه ایری، خودت هم میدونی که چرا دارم اینجوری رفتار میکنم. دوست نداشت حتی کاری که کرده بود را به زبان بیاورد. ماشین را استارت زد، اطرافشان را نگاه ریزی انداخت و به سمت همان دریایی که اولین قرارشان را در ان سپری کرده بودند راه افتاد. عاشق آنجا بود، گردنبندشان که مانند حلقه طلایی برایشان ارزش داشت را هم همانجا همراه قلبش به ایریس هدیه داده بود. ... ماسه ها مانند ستاره ها میدرخشیدند و دریا اسمانی بود که همه انها را در بغلش میگرفت. بعد حدود بیست دقیقه رانندگی استرس زا به ساحل رسیده بودند. از ماشین پیاده شد و به اطرافشان نگاه کرد، حداقل اینجا کسی جلویش سبز نمیشد که نتواند کارش را انجام دهد. ایریس را دوباره در بغلش گرفت، به سمت ساحل برد و روی زمین نشاندش، بغل گرفتن شخصی که دیگر احساس شخص ندارد برایش سخت بود. خودش هم کنارش نشست، به صورت ماه نمایش نگاه کرد و چشمانش را پایین کشید. گردنبند ستاره اش بیشتر از همیشه برق میزد، دستهایش را سمت قفلش برد، بازش کرد و به گردن خودش انداخت. +حالا دیگه گردنبندت رو هم داری، از این به بعد به صورت رسمی اینجایی~ گونه اش را بوسید و دوباره بلندش کرد. +یه بار بهم گفتی که... دوست نداری زیر خاک گم بشی. به سمت اب راه افتاد و با قدم های ارام ارتفاع اب را ذره ذره بالا اورد. +یکم شاید احمقانه به نظر بیاد- نگاهش را از روی چهره اش برداشت و به انعکاس صورت خودش که زیر اشک ها داشت غرق میشد در اب زل زد. +احمقانه هست، ولی اگه میسوزوندم و بعد تورو به طبیعت میفرستادم هم دودش واضح بود و هم دل من همراهش اتیش میگرفت. جلوتر رفت و صداش بلند تر شد. +دلم برات تنگ میشه. کلماتش بین هق هق هایش گم میشد و نفس هایش سریعتر از ضربان قلبش بود. سرش را همراه تن ایریس زیر اب فرو برد که هوای درونش با اب جایگذین شود، هرکدام از این حباب ها میتوانستند اوازی دیگر بر روی لب هایش باشند نه؟ کم کم تنش سنگین میشد و ماهی های کوچکی که همیشه انجا بودند مانند فرشته هایی دور تنش پیچیدند، سرش را از زیر اب بلند کرد. +مراقب...جسمش باشید- به سمت ساحل رفت، ولی هنوز هم نمیتوانست چشمش را از ان نقطه بردارد. از دریا بیرون امد و با زانو هایش روی زمین افتاد. +من خیلی احمقم، بیش از حد. دست هایش را جلوی صورتش گرفت و با صدای لرزان ادامه داد. +لعنت به خودم، اسکارلت خودت رو میکشتی بهتر نبود؟ دوباره صدا در سرش تکرار شد، واضح تر از قبل داشت تاییدش نمیکرد. خودش را روی کمرش به زمین انداخت. +ایریس، من...میترسم- بلند شد و نشست. +میتونم ازت مراقبت کنم؟ میتونم همونجوری که خودت دوست داشتی ادامه بدم؟ زانو هایش را بغل کرد، لمس گرم و اشنایی را روی شانه هایش احساس کرد. +یعنی... میتونم؟ اشک هایش را پاک کرد و صدا این بار تایید کرد. +باشه... من واقعا دارم توهم میزنم. به سمت ماشین رفت، از صندوق پتویی برداشت و روی شانه هایش انداخت. ... ساعت یک ظهر شده بود. اینجا متروکه تر و ناشناخته تر از چیزی بود که فکرش را میکرد، برخلاف منطقه خودشان که همیشه چند نفری در خیابان هایش پرسه میزند. سوار ماشین شد و به خانه شان رفت، دیگر سردی اطرافش احساس نمیکرد و میتوانست بگوید که... خوشحال است. در را باز کرد و در اولین فرصت، گل قبلی که داخل گلدان بود را برداشت و لیلی جدیدی که گرفته بود را درونش گذاشت. ( کمک)

سرنگ، ان را برداشت و دوباره به اتاقشان برگشت و از کشوی زیر تخت الکل، پنبه و چندین ویال در شکل های مختلف را بیرون اورد و روی تخت گذاشت. قلبش جوری تند میتپید که انگار در پارتی پایان دبیرستان کسی شرکت کرده بود و معده اش داشت مانند قابلمه ای پر میجوشید، استرس داشت که نکند نقشه هایش درست پیش نرود و ارزو هایش در دار اعدام بیفتد. پیدا کردن رگ در تن سرد از پیدا کردن سوزن در میان کاه سخت تر بود. مچ ایریس را گرفت و به ارامی شروع به فشار دادنش کرد، در اوج ناامیدی چیزی را زیر پوستش احساس کرد، خوشحال پنبه را به الکل اغشته نمود و روی پوست لطیف او کشید، شاید که دیگر مرده بود ولی هنوز هم بهداشت برایش مهم به نظر می امد. دوست نداشت که برایش از کلمه "مرده" استفاده کند، خاموشی موقتی گزینه بهتری برایش بود. سرنگ را درون رگش گذاشت و مقداری از ان را بیرون کشید؛ میدرخشید، عاشق این درخشش بود. قطره کوچکی را روی زبانش خالی کرد و سرنگ را روی میز گذاشت، چند مرحله ای را از یاد برده بود. کمربندی اورد و بازویش را با ان بست، دستش را باز و بسته کرد که رگ خودش را پیدا کند و پنبه را روی دست خودش کشید. دوباره سرنگ را برداشت و با لبخند کوچکی زمزمه کرد. +قراره دوباره برگردی، میدونم که نمیخواستی به این زودی چشم هاتو ببندی. پیشانی ایریس را بوسید و سرنگ را در رگ خودش خالی کرد. سرخوشی جنون امیزی شروع به پخش شدن در بدنش کرد، نمیفهمید که واقعا همچین حسی شبیه به هروئین را همراه داشت یا شوق خودش برای انجام این کار بود که باعث میشد همچین احساس کند. +نباید امشب زیاده روی کنم، کم کم میخوام روحمون رو یکی کنم که بهتر بفهممش. سرنگ را بیرون اورد، روی سوراخی که ایریس ایجاد کرده بود را با چسب پوشاند، کمربند دور بازویش را باز کرد و روی زخم خودش را با انگشتش گرفت. +همینطور نمیتونم جسمت رو نگه دارم. سرش را روی شانه اش گذاشت. +قول میدم زندگی بهتری رو ادامه بدی ایری، قول میدم. فشار روی تنش را برداشت و درحالی که داشت به ارامی اشک میریخت، خودش را در خواب پیدا کرد. ساعت را نگاه کرد، فقط حدود نیم ساعت گذشته بود. به صورتش نگاه کرد و صدای ظریفی در گوشش پیچید. +نمیخوام بیشتر از این منتظرت بزارم. از جایش بلند شد، دست و صورتش را شست و چراغ اتاقشان را روشن کرد. چند قطره خون روی پارچه روتختی شان ریخته شده بود، چهره ایریس توجهش را جلب کرد، لبخند کوچکی رویش شکل گرفته بود، یعنی خودش هم از این کار راضی بود؟ نزدیکش شد و سرنگ را دوباره برداشت. +یعنی واقعا مشکلی با این کارم نداری؟ صدایی در گوشش زمزمه کرد. صدا... اشنا بود ولی صدای همیشگی درون سرش نبود که همیشه وسوسه های عجیبی در تنش راه می انداخت. اهمیت نداد، سرنگ را دوباره درون رگ ایریس گذاشت و تمامی بیست و سه تا ویالی که داشت را پر کرد، به اندازه تمام سال هایی که اسم او در دفتر الهی زنده یاد میشد. دفتر برایش مهم نبود، این که ایری برای خودش زنده یاد میشد میتوانست تنها چیزی باشد که در لحظه برای اسکارلت مهم بود. ویال ها را توی شیشه مربایی ریخت، جای ایریس را درست کرد، خودش را بین سینه هایش جا داد و بغلش کرد. +دوستت دارم، ایریس. ... هوا افتابی بود اما اتاقشان سرد؛ دوباره خوابش برده بود؟ از روی تختشان بلند شد و سرش را گرفت. سرش بیشتر از حدی که با کلمات بشود ان را بیان کرد، درد میکرد. بیرون امد و بعد از ان که دست و صورتش را شست، شروع کرد به درست کردن قهوه مورد علاقه ایریس. حرف ایریس شد، چرا امروز زودتر از اسکارلت بیدار نشده بود؟ اسیاب را برداشت و احساس عجیبی لا به لای انگشتانش پخش شد، جوری که انگار هنوز هم گرمای دست ایری را فراموش نکرده بود، تنش لرزید. قهوه را درست کرد، به اتاق برد و اهنگین خواند. +صبحت بخیر ایریییی~ پیشانی اش را بوسید و لیوان را کنارش گذاشت. +قهوه مورد علاقت رو درست کردم، جبران دردی که دیشب تحملش کردی- جای ایریس را روی تخت درست کرد، صاف نشاندش و دستش را روی رانش گذاشت. سردردش دوباره برگشت و به ساخت و ساز روی کله اش ادامه داد. +نکنه دیشب واقعا مریض شده بودی؟ ارام خندید، چشمش را از رویش برداشت و لبخندش را خواباند. +من هنوزم احساس میکنم که تو از این کار راضی نیستی- به ان طرف تخت رفت، همان سرنگ خونین را برداشت و جلوی چشمش گرفت. +اگه ناراحت شده باشی واقعا خودکشی میکنم، هنوز هم از دارو مونده. خودش را روی تخت انداخت و چرخید که روی شکمش بیفتد. +حداقل خداتو شکر کن مثل قاتل هایی که سلامت روانشون از من کمتره گوشت تنت رو زنده زنده نخوردم یا خونت رو خیلی روی زمین نریختم.

تنش را به او چسباند، در اغوشش گرفت و سرش را روی شانه اش جا داد. -من هیچوقت قرار نیست ترکت کنم. حتی زمانی که لیلی ها پژمرده شده باشن و کلاغ ها بال شکسته. پژمردگی لیلی؛ جرقه جدیدی در چشمان اسکارلت ایجاد شد، از لای انگشتانش به موهای ابی رنگ ایریس که در هوا معلق بودند و افتاب داشت برق زنده کننده ای به انها میداد نگاه کرد. رنگ موی صورتی او را بیشتر دوست داشت. ایری را متقابل بغل کرد و زیر گوشش زمزمه سر داد. +میخوام حتی اگه از این دنیا هم بری، روح شیرینت رو برای خودم نگه دارم. ایریس را از خودش جدا کرد و لپ های او را به ارامی لمس کرد. +دوست دارم چیزی که تورو زنده نگه داشته رو توی خودم جریان بدم. گونه اش را کشید و به ارامی خندید. +دوست دارم خونت رو توی بدنم گرم کنم- دستش را کشید و تنش را روی مبل انداخت. ایریس لبخندی ناز دار به او تحویل داد و به شانه اش تکیه کرد. -همیشه افکارت همینجوری بود، دوستت دارم- +منم دوستت دارم. نگاهش را برداشت، دست هایش را به هم قفل کرد و بغضش را مانند سنگ کوچکی قورت داد. ... ستاره ها مانند اکلیل، درون موهای ابریشمی شب پخش شده بودند. اسکارلت روی کاناپه دراز کشیده بود و داشت با انگشتانش ور میرفت. صبرش داشت به اتمام میرسید، البته که از چند ساعت پیش تمام شده بود و داشت فقط خوردش را کنترل میکرد که زمان بیداری ایریس این اتفاق نیفتد. امشب اگر انجامش نمیداد فرصتی دیگر جلویش سبز نمیشد و دیگر دل و جرئتش را هم نداشت. تنش را کند و نشست، به در باز اتاقشان زل زد، بروم؟ نروم؟ چه کاری باید بکنم؟ در یک حرکت ناگهانی بلند شد و درون اتاق را چک کرد. لعنتی- ایری هنوز نخوابیده بود، سعی کرد که از گوشه در کنار برود، اما چشم او سریع تر از فرارش اسکارلت را گرفت. -اسکارلت، میتونی بیای اینجا؟ نا مطمعن درون اتاق رفت، نکند چیز خاصی را فهمیده بود که نباید؟ +بله-؟ -میگم، سرم درد میکنه. چمیدونم میشه برام قرص بیاری؟ لطفا چشم های اسکارلت برق زد. اصلا همچین انتظاری را نداشت، فکر میکرد که قرار است دارو را پودر شده با اب مخلوط بکند و به هنگام خواب درون رگ هایش تزریق کند. ولی این... بسیار راحت تر و کم ریسک تر بود، با این شرایط که خودش قرص را خواسته و کاملا به او اعتماد دارد. +برات میارم عزیزم. ایریس سر او را گرفت و پیشانی اش را بوسید. اسکارلت از اتاق بیرون رفت، سریع و بی صدا صندلی را زیر پایش گذاشت، دارو را برداشت و پایین امد. با لرزش دست اذیت کننده اش که ناشی از استرس و اشتیاق بود لیوان ابی پر کرد و برای او برد. -مرسیی. لیوان و قرص را در دستش گرفت، در لحظه اول ان را خورد و لیوان را روی پاتختی کنارش گذاشت. اسکارلت خودش را به او نزدیک تر کرد و پتو را برایش بالا تر کشید. +امشب رو زودتر بخواب، باعث میشه دارو بهتر عمل کنه. -خودمم همین قصد رو داشتم، شبت بخیر کلاغک من. انگشتش را روی بینی او گذاشت، جایش را در تخت راحت تر کرد و چشمانش را بست. اسکارلت چراغ هارا خاموش کرد ولی جای رفتن یا خوابیدن کنارش، صندلی را رو به ایریس کشید و رویش نشست. خب احتمالش کم نبود که از دوز بالای دارو اوردوز کند و بالا بیاورد، دلش نمیخواست که همچین بمیرد. قرص حداقل باید تا چهارساعت دیگر اثر کند. اهی کشید و تکیه کرد. موهای ایری را نوازش داد، پوستش هنوز گرم بود، به صورت خیلی احمقانه ای گرم، جوری که انگار... فردا چشم هایش به همین رنگی که دارد دنیا را قرار است ببیند. ... دیگر صدای ماشین ها و پرندگان هم از بیرون نمی اید. صبر کن... اسکارلت خوابش برده بود؟ بلند شد و از ترس نفس نفس زد. +لعنت! ساعت را روی دیوار درحالی که چشم هایش داشت دنیا را مانند ادم مستی میدید که دیگر جهان نمیشناخت پیدا کرد، ساعت دو شب بود. از زمان دادن دارو حدود سه ساعتی گذشته بود. خیالش راحت شد، به ایری نگاه کرد... چرا دیگر تنش بالا و پایین نمیشد؟؟؟ به امید دوباره شنیدن ملودی ضربان قلب ایریس دستش را روی رگ گردنش گذاشت. وای، خاموش بود، خاموش بود و سرد تر از قبل. دستش را جلوی دهان خودش گذاشت و ماتم زده به جسد ایری نگاه کرد. چطور توانسته بود همچین کاری کند؟؟؟ ایری را روی کمرش خواباند، دو زانویش را دور او گذاشت و قلبش را لمس کرد. چه انتظار دیگری داشت؟ لبهایش را روی لبهای ایریس گذاشت و شیرینی ماندگارش را برای اخرین بار برای خودش حفظ کرد و بغضش ترکید، از رویش بلند شد، تن بی جانش را بغل کرد و با هر کلمه بیشتر فشارش میداد. +ببخشید، لعنتی ببخشید. او میدانست عذرخواهی کردن دیگر فایده ای نداشت، همینطور میلی برای نجات او هم در خود نمیدید، از روی تخت بلند شد، از اتاق بیرون رفت و اشک هایش را پاک کرد. هنوز میتوانست به او جان دوباره بدهد اما کسی که به دردسر می افتاد خودش بود و اصلا قصد همچین چیزی را نداشت. در کمد را باز کرد و دنبال چیزی گشت...

با دستش به سر تا پای اسکارلت اشاره کرد. -اونم با این لباس؟ دستش را روی سرش کشید و چشمانش را مالید. -اه کی اعصاب گیر دادن بهت رو داره اخه، میرم مثلا دوباره بخوابم. توهم بیدار نمون لطفا. چرخید و دوباره به داخل اتاق رفت. اسکارلت صندلی را به زیر پایش کشید و دارو را در بالای کابینت گذاشت، جایی که مطمعن بود نه قد ایریس به ان میرسد و نه به ذهنش می اید که ممکن است چیزی در انجا باشد. بی صدا پایین امد، سر راه به گل ها خیره شد و گلبرگ هایش را نوازش کرد و زمزمه سر داد +قراره تا ابد اینجا باشی عزیز دلم. به درون اتاق رفت، لباس هایش را عوض کرد، تنش را در بین پتو پیچید و بدن گرم آیریس را جوری در بغلش گرفت که انگار بعد از این دیگر نمیتوانست کسی را در تختش بغل کند. ... اتاق ساکت و نمای بیرون با مه صبحگاهی دلگیر شده بود؛ اسکارلت چشم هایش را نیمه باز کرد و به صورت ایریس که در خواب مانند فرشته ای ناز بود نگاهی انداخت، هنوز هم دست هایش دور او پیچیده شده بودند و جوری مانند تنه درخت دورش خشکیده بودند که انگار همیشه قرار است در اغوشش بماند و هیچگاه دیگر انجا را ترک نکند. اصلا دلش نمیخواست که از گرمای او دور شود، به هیچ عنوان نمیخواست از دستش بدهد... همینطور در فکر دوباره به خواب میرفت که چرخیدن ایریس در اغوشش او را هشیار کرد. دست هایش را شل کرد، خودش را به خواب زد که ایری نفهمد بیدار بوده، از تخت بیرون امد و اتاق بیرون رفت. اسکارلت خودش را روی کمرش انداخت و فکرش را جمع کرد و به ارامی روی تخت نشست، دارو را کی قرار بود استفاده کند؟ دستش را روی صورتش کشید و به اشپزخانه رفت. -صبحت بخیر، میبینم که زود بیدار شدی اسک؟ لبخند ملیحی زد و به چهره منگ خواب اسکارلت نگاهی انداخت. +صبح بخیررر خمیازه ای کشید و به کابینت تکیه داد. +اسک چیه که تازه ساختیش؟ لقب جدیدمه؟ پوزخندی زد، چشمانش را خمار تر کرد و سرش را کج کرد که جواب را بشنود. -تو منو صدا میزنی ایری، منم گفتم با یه کوچیک شده از اسمت صدات کنم. قهوه؟ اسیاب دستی را برداشت تا دانه های قهوه را خرد کند. اسکارلت نگاه ریزی به داروی بالای کابینت انداخت و از پشت خودش را به ایریس چسباند، با دست هایش به ارامی شکم او را نوازش داد و لب هایش را روی رگ گردنش گذاشت. +چرا باید به قهوه ای که خانومم درست میکنه نه بگم؟ صورتش را بیشتر فرو برد، کم کم داشت تمامی وزنش را روی ایریس می انداخت، دست هایش را بالاتر کشید، شروع به بوسیدن گردنش کرد، بالا تر امد و به ارامی درون گوشش زمزمه کرد. +میدونی که هنوزم دوستت دارم~؟ ایریس به ارامی خندید و ریز نگاهی به اسکارلت انداخت. -اره، معلومه که میدونم و قراره با اینکه حافظم از ماهی ضعیف تره اینو توی یادم نگه دارم. اسیاب را روی زمین گذاشت، چرخید، به میز تکیه کرد و انگشتش را زیر فک اسکارلت کشید. -سحرصبحی شیطونیت گل کرده کلاغک؟ عاشق لقب کلاغک بود، دست هایش را روی کمر ایریس سفت تر کرد و تنفس گرمش را به صورت او کوبید. +خب میتونم بگم... شاید~ لب هایش را به لب های او نزدیک کرد و ایریس با یک حرکت غیر منتظره او را پس انداخت. اسکارلت ماتم زده به او نگاه کرد و نفس نفس زد. -الان حوصلش رو ندارم، بزار بمونه برای بعدا- اسکارلت میدانست که ان «بعدا» هیچوقت نمیرسد، از رویش کنار امد و سعی کرد این موضوع را اصلا درون چهره اش نشان ندهد. همان نگاه خمار را رویش نگه داشت و ایریس چرخید و کارش را ادامه داد، ولی این کار هنوز هم باعث نمیشد که نخواهد روی گردن او سوار شود و بوسه های زیری برایش هدیه کند. ... -امروز زیادی ساکت شدیا. اسکارلت به خودش امد، چند ساعتی شده بود که به انعکاس خودش در تلویزیون خالی زل زده بود و فکر میکرد، بابت تصمیمش کاملا مطمعن بود ولی باز هم... نمیدانست. ایری بشقابی را جلوی او گذاشت و توجه اسکارلت را به گودی زیر چشم های او جلب کرد. اهی کشید، دیشب نگذاشته بود که درست حسابی بخوابد. +اخه چی میتونم بگم؟ -چیزی هست که ناراحتت کرده؟ به ارامی کنارش نشست، صورتش را به او نزدیک تر کرد و سرش را برای شنیدن جواب خم کرد. اسک نگاهش را چرخاند و دوباره به تصویرشان خیره شد. +میدونی که هنوزم دوستت دارم؟ -این سوالو صبح ازم پرسیدی و جوابش بله بود، چی باعث میشه فکر کنی توی جوابم شک دارم؟ دستش را روی شانه اش گذاشت. +فقط میترسم که دیگه نتونی منو تحمل کنی، نخوای که تا ابدمون باهم باشیم. دست هایش را روی صورتش گذاشت و به بالشت پشتش تکیه کرد. -این امکان نداره. تو تا الان از این فکر ها نمیکردی، پس اسکارلتی که من میشناسم کجاست؟

-سسسلاااااممممم~ +سلامممم چیا گرفتی برای خونه ها؟ -اول این گلارو بگیر، خیلی هم چیز خاصی نگرفتم- اسکارلت خنده ریزی زد و گل هارا از دستش گرفت. -باز لیلیوم گرفتی؟ +میدونی که گل دوست دارم و بیشتر همه شون لیلیوم مورد علاقمه، البته اینارو برای تو گرفتم. آیریس کیسه هارا روی کابینت گذاشت، گلدان کوچکی که اولین گلش از اسکارلت را در آن هدیه گرفته بود را بیرون اورد و داخلش را با آب پر کرد. +بزارش داخل آب که خراب نشه. و به اتاقشان رفت که لباس هایش را عوض کند. اسکارلت گل هارا درون گلدان گذاشت، آخرین بشقاب هارا هم شست و روی زخمش چسب زخمی چسباند که بیشتر از این خونریزی نکند. چشمش دوباره به گلدان خورد، خم شد و ساقه اش را به ارامی گرفت، مانند تن ایریس ظریف بود و گلبرگ هایش به اندازه موهای او نرم بودند، تنها مشکلی که داشت... این بود که گل سرد بود، سردی که قرار بود بعدا تجربه اش کند، البته بعد از این که گرمایش را به خانه دیگری انتقال داد. +اسکارلت دقیقه میای اینجا؟ فکر میکنم زیپم گیر کرده- صدایش او را از فکر و خیال بیرون کشید، گل را ول کرد و شیره ای که با دستانش برخورده بود را به لباسش مالید و عطرش را صاحب شد. به سمت اتاق رفت. -الان میام. ... ساعت حدود سه صبح؛ هنوز هیچ اثری از خواب الودگی روی اسکارلت وجود نداشت، از روی تخت بلند شد سعی کرد به ارام ترین شیوه ممکن از اتاق بیرون برود. سرش جوری تیر میکشید انگار که طوفانی خشمناک در ان ایجاد شده بود. شیر آب را باز کرد، لیوانش را برداشت که ان را پر کند که چشمش به زخمی که روی انگشتش ایجاد کرده بود افتاد و تمامی افکاری که صبح داشت دوباره جلوی چشم هایش پخش شدند؛ چشمانش را گشاد کرد که بهتر جلویش را ببیند، کتش را برداشت، از خانه بیرون رفت و به سمت کلینیک نسبتا متروکی به دنبال دکتر خانوادگی شان راه افتاد. مسیر برای پای پیاده طولانی بود، اما نه طولانی تر از مدتی که بخواهد نظر اسکارلت را از انجام این کار بازدارد. نم نم باران باعث خیس شدن موهایش میشد و سردی اش باعث بدتر شدن سردردش، او که میدانست قرار است این مسیر را برود چرا لباس بهتری برای پوشیدن انتخاب نکرد؟ به ورودی کلینیک رسید، برخی از حروف وِیلمُنت به پایین ریخته بود و باعث میشد مردم فکر اشتباهی درمورد اسمش بکنند. در را با جیر جیر بلندی باز کرد، او هنوزم در اینجا کار میکرد؟ چشمش به منشی که روی صندلی اش خوابش برده بود برخورد، ارام به سمت بخش دکتر رفت و زمزمه کرد. +سباستین؟ در را باز کرد و سباستین کاملا هشیار نیم نگاهی به اسکارلت انداخت. ~اسکارلت؟ سرش را به سمتش چرخاند و به چشمانش خیره شد. ~اتفاقی افتاده؟ اسکارلت رو به روی او نشست و دست هایش را به هم گره کرد. +یه دوز قوی تر از اخرین دارویی که برای آیری گرفته بودم رو میخوام. سباستین ماتم زده به اسکارلت نگاه کرد و خم شد. ~یه دوز قوی تر؟ +اره. ریشش را خاراند و بعد بلند شد که از قفسه پشتش داروی مورد نظر را بردارد. ~مطمعنی؟ +بله کاملا مطمعنم. دارو را برداشت و به اسکارلت تقدیم کرد. ~تمامن مواظبش باش. اسکارلت ان را به ارامی از دستش گرفت و فک سباستین که داشت میلرزید نگاه کرد. +قطعا قراره همون کارو بکنم، نگرانی به خودت نده. هنگامی که داشت از کلینیک بیرون میرفت؛ همزمان خدایش را شکر میکرد که سباستین شخصی هست که زیاد سوال نمیپرسد و خیلی در کارهایش دخالت نمیکند، البته او عادت داشت که همچین سرویس هایی به خانواده شان بدهد، ولی قصدی که اسکارلت داشت متفاوت تر از انتظارش بود، قطعا متفاوت تر بود. در سریع ترین حالت ممکن جوری که باران داشت خودش را از جلوی اسکارلت کنار میکشید که مانع راهش نباشد و به او اسیبی نرسد به سمت خانه شان راه افتاد. لحظه ای به خودش فکر کرد که چرا و دارو را از جیب کتش بیرون اورد و به ان نگاه کرد؛ برخلاف انتظارش، هیچ احساس پشیمانی یا گناهی به او دست نداد و دوباره شروع به دویدن کرد و در اخر در حالتی که کل وجودش خیس اب شده بود و دیگر نمیتوانستند او را از کلاغ خیس تشخیص دهند خودش را به در خانه رساند، هلش داد که باز شود و در لحظه اول قیافه در هم رفته آیریس که با موهای ژولیده و لباس خواب چروکیده جلوی در ایستاده بود را دید، در را کاملا باز کرد و به ساعت مچی اش نگاه کرد؛ ساعت پنج و نیم صبح شده بود. -تا الان کجا بودی؟؟؟ +سردرد داشتم، قرص هم پیدا نکردم تو خونه رفتم خریدم. -از کی تا حالا مسیر داروخونه اون ور خیابون شده دو ساعت؟ +آیریس میدونی که خوشم نمیاد از اون خرید کنم. -به اینکه خوشت میاد یا نمیاد نیست، تو این هوا اخه ادم میره جای دور؟

شرکت کننده نهم
چنلش
لیلی: ~احمق، فکر کردی
چیزی با دوست داشتنش بهت میرسه؟ میدونستی اسکارلت اصلا تورو نمیخواد و حتی تا نکستش برنامه ریخته؟؟؟ سارا آیریس را هل داد و اورا به دیوار های پر خط خش دانشگاه کوبید، نباید دوباره گول تماس های الکی شان را میخورد و نباید به اینجا بازمیگشت و دوباره با سارا رو به رو میشد. سارا احمق حسودی بود که همیشه به علایق اسکارلت میخندید و آیریس را لایق دوست داشته شدن نمیدانست و فکر میکرد همیشه باید برایش قلدری کند. دستانش را روی شانه های آیریس فشار داد، صورتش را نزدیک او کرد و نفس هایش که همچو افراد مرده سرد بود مانند خنجری به گلویش فرو برد. ~چرا لال شدی؟ صدایش را به طرز مسخره ای نازک کرد. +نکنه فکر میکنی دخترشاه قراره با اسب سفیدش نجاتت بده و تا اخر عمرتون خوشبخت بشید؟؟؟ وحشیانه شروع به خندیدن کرد و اکیپ پشتش همراهی اش کردند. +خنده داره~... چطور خودتو لایق همچین چیزی دونستی؟؟؟ دست هایش را بیشتر فشار داد. -آخخ- ~نمیدونستم که میتونی حرف بزنی. سارا یکی از دستانش را روی پیشانی اش گذاشت و سرش را به دیوار کوبید. آیریس به آرامی خودش را روی دیوار پایین کشید، بغضش ترکید با دستانش زانو هایش را بغل کرد و سعی کرد ناله هایش را بپوشاند. -دی-دیگه نمیکشم- دستش را روی سرش گذاشت و بیشتر درخودش جمع شد. سارا که منتظر همین موقعیت بود پایش را بالا برد تا لگد جانانه ای به آیریس بزند که سر و کله اسکارلت از ناکجا آباد پیدا شد و با قدم هایش که هرکدام زمین را میلرزاند خودش را به سارا رساند، تماسی که آیریس قبل دعوا به اسکارلت زده بود باعث شده بود که در این موقعیت فرصت فراری برایش بگذارد. ~ووهوو~ببین کی از راه رسیده تا اولین نفری باشه که کتک خوردن دوست دخترش رو ببی- اسکارلت به صورت ناگهانی گلوی سارا را گرفت، باعث شد که تعادلش را از دست بدهد و دیگر فقط برای بقای خودش تلاش کند. دست اسکارلت را چنگ میزد و ضعیف تر از حالت عادی شروع به التماس کردن کرد. ~باشه باشه زر زدم- اسکارلت دستش را محکم تر فشار داد و محکم او را روی زمین پرت کرد. +با چه جرئتی میخواستی برای آیریس قلدری کنی انگل به درد نخور؟ سارا با ترس و خشم به سمت اکیپی که انگار فقط برای گنده تر نشان دادن خودش آنها را آورده بود نگاه کرد. به سختی مردمک چشمش را به صورت مملو از خشم و موهای پریشان اسکارلت چرخاند و بیشتر خشم در صورتش جای خودشان را به ترس دادند. +راستش رو بگو چه دلیلی برای انجام این کار داری ها؟ معلومه، حسادت بیجات. اسکارلت چاقوی جیبی اش را که همیشه همراه خودش نگه میداشت را از جیب کتش بیرون کشید و زیر گلوی سارا گرفت. +یا همینجا فرار میکنی و دیگه نزدیگ آیریس نمیشی، یا میفهمی من میتونم برای اون حتی میتونم خون تورو هم روی زمین بریزم. ... خانه شان ساکت بود، تنها صدایی که وجود داشت و بر سکوت خش مینداخت، برخورد کردن بشقاب ها و لیوان هایی بودند که روی آبچکان چیده میشدند. اسکارلت هنوز هم داشت به اتفاقی که چند هفته پیش افتاده بود فکر میکرد؛ صحنه ها مانند فیلم قدیمی و بی کیفیتی جلوی چشم هایش میگذشتند. از بی صدایی خانه خوشش می آمد، اما زمانی که آیریس ملودی ریزی زیر لب زمزمه میکرد یا برای خودش آهنگ باز میکرد فضای گرم تری ایجاد میشد. اهی کشید، با اینکه آیریس چند ساعت فقط برای خرید اقلام مورد نیازشان بیرون رفته بود، دلش برایش تنگ شده بود. لیوان دیگری را شست و آن را بالا گذاشت، آیریس را بیشتر از وجود خودش دوست داشت، اگر سارا بیشتر از ان چیزی که نیاز بود حرف میزد قطعا چاقو را توی گردنش فرو کرده بود و حالا داشتند در دادگاه درمورد قتلی که انجام داده بود بحث میکردند. بحث چاقو شد، اسکارلت چاقوی گوشت بری را برداشت تا کف رویش را با آب بشوید، که دسته چاقو ناگهان از دستش سر خورد و خراش نسبتا سطحی روی انگشتش ایجاد کرد، قطره خونی که مانند یاقوتی میدرخشید روی انگشتش سر خورد. +خون؟ قطره روی بقیه ظروف کف خورده چکید و همزمان در چشم های اسکارلت برقی که از ستاره های شب هم روشن تر بود ایجاد شد. برای نجات دادن آیریس از تمامی درد هایش، برای خلاص کردن او از هرچیزی باید او را از زندگی خلاص میکرد. به قطره دومی که قصد داشت ایجاد شود زل زد. واقعا مجبور به انجام این کار بود؟ اگر میخواست که او را نجات دهند جوابش بله بود، اما با این کار... خودش تنها میشد. قطره دوم را با زبانش گرفت و نگذاشت که سقوط را تجربه کند. +من میتونم- زنگ در خانه به صدا در آمد و حرفش را نصفه باقی گذاشت، با سرعت زیادی دستانش را پاک کرد، شیر آب را بست و در را برای آیریس باز کرد.