گریزگاه من | ندا احمدی :):
Відкрити в Telegram
نوشتن گریزگاه من است اینم لینک سایتم https://nedayaahmadi.ir
Показати більшеКраїна не вказанаКатегорія не вказана
238
Підписники
Немає даних24 години
Немає даних7 днів
Немає даних30 день
Архів дописів
ماهیها میرقصند
میرقصند ماهیها
پرواز میکنند. بالای سرم. ماهیها. شبح ماهیها. زیر آبم. نمیتوانم تکان بخورم. چسبیدم به زمین. به کف. نمیتوانم نفس بکشم. اما نفس کم نمیآوردم. هیچ حرکتی، هیچ نفسی ندارم. نه دم نه بازدم. نگاهم به بالاس. ماهیها تکان میخورند. شبحوار. آبی. قرمز. سمت هم میروند. قاطی میشوند در هم. محو میشوند در هم. رد میشوند از هم. تکان نمیخورم. فلج فلج. چشمهای باز. پلک نمیزنم. سرم را نمیتوانم بچرخانم. انگار که زمینم. فقط چشم دارم که به بالا زل زده. به رقص هماهنگ و تکراری ماهیها. زیر آبم. توی آبم. توی آب نیستم. حرکت آب را حس میکنم. بالای سرم. همهجا آب است. اما حسش نمیکنم. اطرافم، روی بدنم حسش نمیکنم. جلوی چشمهایم حس نمیکنم. حرکت ماهیها را میبینم. بالای سرم. تکرار میکنند ماهیها رقص تکراریشان را. با یک الگو. به یک شکل. تکرار و تکرار. نمیتوانم تکان بخورم. نمیتوانم نفس بکشم. نمیتوانم پلک بزنم. نمیتوانم نگاهم را بردارم. محکومم. به دیدن. به رقص شبحوار ماهیها. قرمز آبی. محو میشوند در هم. بنفش میشوند. رد میشوند. باز قرمز. باز آبی. باز تکرار میکنند. میرقصند. محو میشوند. بنفش میشوند. پلک نمیزنم. نفس نمیکشم. تکان نمیخورم.
ندا احمدی :):
@yaddashtneda
آبی آبیه یا چی؟
آبی چه رنگیه؟
آبی؟ آبی چه رنگی است؟ خب آبی آبی است.
خب آبی چه رنگی است؟
یعنی چی چه رنگی است؟ آبی آبی است. آبی آبی آبی. آبی ندیدی؟ یعنی نمیدانی آبی چه رنگی است؟ که میپرسی آبی چه رنگی است؟
به نظرت آبی که من میبینم با آبی که تو میبینی یکی است؟
خب آره دیگر من آسمان را آبی میبینم تو هم آبی می بینی؟
از کجا معلوم آبی آبی است اگر اسمش سبز بود چی؟
خب این اسم، «آبی» برای این رنگی که ما میبینم تعریف شده. از همان اول این رنگ را به ما آبی گفتهاند حالا برای انگلیسی شده است بلو برای هندی ها نیلا برای هرکشوری همین رنگ با یک اسمی تعریف شده است. اگر هم سبز بود خب ما این رنگ را سبز میشناختیم. مثلن آسمان جای آبی برایمان سبز بود. به همین سادگی. اما اینکه میگویی آبی چه رنگی است. چطور باید توضیحش داد؟
ما همه چیز را بر اساس دادههایی که به ما دادهاند تعریف میکنیم. این رنگی که میبینید آبی است. چطور باید توضیح بدهم که آبی چه رنگی است؟ بیایم بگویم آبی سبز است؟ خوب آبی آبی تعریف شده. تو میگویی از کجا معلوم آبی آبی است؟ چون این اسم را برایش انتخاب کردهاند. مثل گلدان که گلدان است. مثل عکس که عکس است. آبی هم آبی است. همین رنگی که برای همهی ما آبی تعریف شده، آبی است همین رنگی.
چطور میتوانم آبی را با کلمات توضیح بدهم وقتی که کلمات برای همین ساخته شدهاند که به هرچیزی هویت بدهند؟ اسمهای خودمان. اسمی روی ما گذاشتهاند و ما با این اسم شناخته شدهایم و هویت پیدا کردیم. اگر اسم دیگری داشتیم خب با همان شناخته میشدیم. هان. حالا میخاهد رنگی که به عنوان آبی میبینیم آبی باشد اسمش یا چه میدانم جای آبی کتاب باشد. مثلن جای اینکه بگوییم آسمان آبی است. میگفتیم آسمان کتاب است. شاید الان مسخره به نظر برسد اما اگر آبی کتاب بود خیلی عادی بود. پس آبی آبی است. حالا هر چه میخاهد باشد. به هر زبانی که میخاهد باشد. آبی آبی است.
اما اینکه آبی که من میبینم همان آبی باشد که تو میبینی این معلوم نیست. شاید آبی که من میبینم سبزی باشد که تو میبینی. شاید این رنگ برای من آبی است. ولی همان را تو سبز ببینی و سبز تو آبی من باشد. و آبی تو سبز من. هان. تهش باید بگویم. آبی رنگش آبی است. برای من این رنگی که میبینم، که نمیتوانم با کلمهای غیر از آبی یا هر اسم دیگری که در هر زبان دیگری به آن دادهاند بیانش کنم، آبی است.
پس همان که اول گفتم آبی آبی است. تو میتوانی آبی را با کلمهای غیر از آبی بیان کنی؟ اگر رنگها و اسمهای رویشان نبودند میتوانستیم چیزی را توصیف کنیم؟ حتا اگر آبی آبی نبود اسم دیگری داشت، ما هم آنوقت میگفتیم فلان فلان است. همین به همین سادگی و خوشمزگی.
آبی آبی است. بعله.
ندا احمدی :):
یکی از سوالهایی که الهه تو وبیکار «معماری تفکر» مطرح کرده است.
@yaddashtneda
زردبرگ
برگبرگم و
زردهایم برگ
برگزردم و زردهایم درد
ندا احمدی :):
@yaddashtneda
باور باور است آن را باور بدان
تمام باورهای شما دروغ است. چه میکنید؟
اول بیا به این فکر کنیم که باور چیست؟ اصن باور چی چیهه؟ پارسال، توی کارگاه نوشتن بود که استاد گفت: لیستی از باورهایتان بنویسید. و من هر چه باور ردیف کردم، دیدم باوری که با تمام وجودم باورش داشته باشم و با آن زندگی کرده باشم و زندگیام را براساس همان باور ساخته و زیسته باشم، پیدا نکردم که نکردم.
باورهایم همه از جنس باورهای همهگونه* بود. همان باورهایی که تا میگویی، هر کس چندتایی در آستینش دارد. تازه خیلیها هم نمیدانستند که باورهایشان چیست. فقط میدانستند که باوری دارند و به آن باور، باور دارند.
منم باورهایی داشتم. مثل همه. اما باوری که زیادی باور باشد را ناچ، نداشتم. و باید بگویم که هنوز هم ندارم. یعنی باوری که اگر فرو بریزد و بفهمم که دروغ است و بخاهد من را نابود کند، نه، ندارم. از این باورها ندارم.
من شاید آدم بیباوریام. البته که هر چیز منفیای را در مورد خودم باور داشتم. داشتم؟ حالا کمتر دارم. کمتر دارم؟ کمتر شده است. خب، پس وقتی باور آنچنانی ندارم، پس دروغ بودنش برایم فرقی نمیکند.
حالا بیاییم فرض کنیم من باوری دارم که کل زندگیام روی آن برقرار بوده و همهجا باورم را فریاد زدهام و با سینهای چاکخورده از آن دفاع کردهام، و حالا فهمیدهام که دروغ بوده. چه میکنم؟ چه میتوانم بکنم؟ آیا کاری از دستم برمیآید؟
اینکه اصرار بکنم که نه، باور من راست است و شما دروغ میگویید و محکم بنشینم پای باورم، آیا کاری را از پیش میبرد؟ فعک نکنم.
باور، باور است. حقیقت که نیست. باور یه چیزیست که تو برای خودت ساختهای. یه چیزی تا بتوانی با آن ادامه بدهی. باور، باور است. میتواند دروغ باشد و راست باشد. باور هر کس متفاوت است. برای هر کسی، باورش درست است، راست است، دروغ نیست.
اما وقتی دروغ بود. وقتی همه بگویند که دروغ بوده. خب، باید بگویم که کاری از دستم برنمیآید. شاید دیوانه بشوم و شروع کنم به داد زدن. که نه و نه و نه. باور من، باور است. مگر میشود که دروغ باشد؟ وحشیبازی دربیاورم و بههم بریزم همهجا را.
خب بعدش چه؟ ریختم. جیغ و دادم را هم زدم. کلی هم دفاع کردم. تهش چه میشود، هان؟ بعدش میپذیرمش. اما پذیرشش سخت است. سخت است؟ معلوم است که سخت است. کل عمرت باورت را حقیقت دانستهای و حالا ریده شده به همه حقایقی که باور داشتی، معلوم است که سخت است.
اما چه کاری از دستم برمیآید جز تحمل؟ جز قبول؟ بعدش کمکم سوزش کم میشود. بعد میروی بهدنبال باوری دیگر. باوری دیگر میسازی تا بتوانی با آن ادامه بدهی.
اما اینبار دیگر باورهایت مثل قبل نیست. باورهایت به زندگیات وصل نیست. اینبار باور، باور میشود، جای حقیقت. دیگر باور را حقیقت نمیدانی. جدایش کردهای. باور را لباس باور پوشاندهای و با دروغ بودنش خیلی راحت میتوانی با آن کنار بیایی و بروی سراغ باوری دیگر.
باوری که فقط باور است. باوری که حقیقت را به زور به خوردش ندادهای. وقتی باور، باور باشد، با شکستنش، دروغ بودنش دردت نمیآید. وقتی باور را حقیقت بدانی، آنوقت دردت میآید.
ندا احمدی :):
*منظور همان باورهایی که همه دارند بود.
یکی از سوالهایی که الهه تو وبیکار «معماری تفکر» مطرح کرده است.
@yaddashtneda
آرزوگاه
فوت نمیکنند قاصدک را
میخورند
تا بخابد آرزو، آهسته در گلو
ندا احمدی :):
@yaddashtneda
هر که را میبینم محیاست
محیا نیست اما
باز دوباره یکی را دیدم. چقدر شبیه محیاست. بیشتر نگاهش میکنم. نه نیست. باز نگاهش میکنم. لبهایش کمی شبیه محیاست. باز سر تکان میدهم. نه نه. چرا هر کسی را که میبینم شبیه محیاست؟ هر دختری را که میبینم شبیه محیاست. وای موهاش شبیه محیاست. لباساش شبیه محیاست. قدش همقد محیاست. این محیا نیست؟ نه نیست. نمیتواند باشد. محیا نیست. نیست که بخاهد محیا باشد. دختری دیگر. چقدر صورتش شبیه محیاست. دماغش. لبش. چشمهایش. ابروهایش. باز یکی دیگر. چرا همه شبیه محیا هستند؟ شبیه محیا راه میرود. راه رفتن محیا را دیده بودم؟ دیده بودم اما یادم نیست. هر کس را میبینم انگار ذرهای از محیا درون خودش را دارد. مخصوصن دخترای همسن محیا را. چطور همه محیان؟ چرا همه شبیه محیان؟ من همه را شبیه محیا میبینم؟ یا همه شبیه محیان؟ پنج سال است که همه شبیه محیان. شبیه محیا میخندند. شبیه محیا حرف میزنند. شبیه محیا لباس میپوشند. شبیه محیا دماغشان را عمل کردهاند. شبیه محیا چهاردهسالشان است. شبیه محیا لوسند. شبیه محیا پیاز دوست ندارند. شبیه محیا آرامند. چرا همه شبیه محیایند؟ هر که را نگاه میکنم چرا محیاست؟
همه محیا شدند؟ یا محیا همه شده؟
ندا احمدی :):
@yaddashtneda
حوصلهی زارزارکو
باز دارد زارزار میکند. کارش همین است. زارزار. صبح. زار. ظهر. زار. شب. زار. نصفشب. بله آنجا هم زار. کاری جز زارزدن بلد نیست. زارزارزار. سر هر چیزی زار. زارزارک بدبخت. یکبار میگوید. سررفته. یکبار میگوید. نیست. ندارم. تمام رفته. ته کشیده. هرکاری میکنم سرحال بیاورمش. نمیآید که نمیآید. فقط زار میزند. زارزارک زارزارو. تمامش هم نمیکند. همیشه در حال زارزار. مگر میشود این همه زارزارک؟ حوصله هم این همه زارزارک؟ بس هم نمیکند. حوصلهی زارزارویی دارم. اینقدر زارزارک است که خودم هم زارزارک میشوم.
ندا احمدی :):
@yaddashtneda
مو رفتوم کتابا موندن
مو که داروم مُرُوُم به مَشَدا
ولی کتابایی که قولشو داده بودیا
آخرشم یادت شد بِدیا
ندا احمدی :):
@yaddashtneda
از کدامشان بنویسم؟
نمینویسم
گوشی را دست گرفتهام. ساعتها. چیزی بنویسم. نمینویسم. به حرفهایی که شنیدهام فکر میکنم. به خاطرات تلخ و شیرینی که تعریف کردند. از آدمهایی که بودهاند. آدمهایی که هستند. فکر میکنم. از کدامشان بنویسم؟ از دلیل رفتن آدمها؟ از دلیل دیوانه بودن آدمها؟ از پررو بودن بعضیها؟ یا از رو اعصاب بودن دیگری؟ از صبر و تحمل زیاد آن یکی بگویم؟ یا از بیطاقت بودن این یکی؟ فکر میکنم؟ دیگر چه شنیدهام؟
به خاطر دندانهایش بود.
من اگر جایش بودم میکشتمش.
فکر میکند باید همه به حرفش گوش کنند.
شاگردهایش مثل سگ ازش میترسن.
کسی جرات حرف زدن ندارد.
دوست داشت اعضایش را اهدا کند. اقدام کرد. کارش درست نشد. پشیمانیم از اینکه انجامش ندادیم.
از وقتی مامانم از حاج آقا شنیده که اهدای عضو گناه دارد میگوید برو و کارتت را کنسل کن.
میگوید این بدن دست ما امانت است همانطور که گرفتیم همانطور باید تحویلش بدهیم.
وصیت کردهام وقتی مُردم مرا با آمبولانس ببرن روستا نه با وانت.
میگفت برای نماز باید برود بالا ترین نقطهی خانه. پس به سختی رفت بالای پشت بام راهپلهها.
گریه میکرد میگفت پدرم مرده اگه دلت خاست بیا.
از کدامشان بنویسم؟ فکر میکنم. کدام را انتخاب کنم؟ دلم نمیخاهد از هیچ کدام بنویسم. پس گوشی در دستم هست ساعتها. هیچ نمینویسم. و فقط فکر میکنم. از چه بنویسم. از کدام خاطره؟ از کدام یک از حرفهایی که شنیدهام. اصن دوست دارم از آنها بنویسم؟ فکر میکنم. سرم به چپ و راست میرود. نه دلم نمیخاهد از این خاطرات بنویسم. دردناک است. خندهدارهایش هم بنویسم خندهدار نمیشود. پس باز فکر میکنم. ساعتها گوشی در دستم است. برای امشب چه بنویسم؟
ندا احمدی :):
@yaddashtneda
و کتابهایی که نگرفتم
سلام شهابسنگ
گفته بودم که قرار است کتاب بگیرم. تازه با پررویی گفتم که قرار است کتابهایم را بگیرم. چون قرار است برای من باشد پس میشود کتابهایم. باید بگویم کتابهایم نبود. چون برای من نشد. کتابهایی که قرار بود بگیرم را نگرفتم. امروز رفتم که بگیرم. اما نگرفتم. یعنی نشد که بگیرم. یعنی وقت نشد که بگیرم. استاد رفت و نشد که بگیرم. یادش شده بود. یعنی من فقط یکبار میتوانم پررو باشم و حرفم را بزنم. هفتهی پیش دوبار، سهبار پررو شدم. اینبار نشد. پررو بودنم تمام شد. و کتابهایم برایم نشد. آره. همین است دیگر. زود زود برای خودم کتابهایم کتابهایم کردم و خب برایم نشد. همین دیگر فقط خاستم بگویم کتابهایی که برای من نبود را نگرفتم. ایح ایح ایح.
ندا احمدی :):
#نامههایشهابسنگ
#نامه
@yaddashtneda
من آدمِ لرزوییام
من آدم ترسوییام. زود میترسم. زود به لرز میافتم. با کوچکترین حرفی کلی فکرای وحشتناک سمتم حمله میکند. حتا وقتی میگویند چیزی نیست. باز شروع میکنم به سناریو چیدن. و شروع میکنم به لرزیدن. قلبم. بدنم. و چشمهایم. زود میترسم. حتا اگر بگویند خوب است باز میلرزم. و میدانم که خوب نیست. و میلرزم. چشمهایم. آبهای جلوی چشمهایم هم. میلرزند. میلرزم. من آدم لرزوییام. حتا اگر بگویند خوب است فقط برو دیدنش. باز میلرزم. حتا وقتی زنگ میزند و با صدای شادش حالم را میپرسد. میلرزم. وقتی میگوید آمدی بیا دیدنم. بیشتر میلرزم. میترسم. هیچوقت نمیگفت بیا دیدنم. میگفت هم را ببینیم. من آدم ترسوییام. من آدم فکرهای بدم. داستانهای وحشتناک. هجوم میآورند و نمیتوانم جلویش را بگیرم. وقتی میگویند برو دیدنش. وقتی میگوید بیا دیدنم. میلرزم.
ندا احمدی :):
@yaddashtneda
دیروز واو و امروز وَه
سلام شهابسنگ
نشستهام روی پلههای خانهی خاله. جلوی ورودی پشتبام. به امروزم فکر میکنم و مینویسم. صبح هنوز شش نشده با صدای خاله بیدار شدم. نماز خاند و بعدش قرآن. دیگر خابم نبرد. کتاب «او را که دیدم زیبا شدم» را برداشتم و خاندمش. خاندم و خاندم. دلم برایش رفت. حالا شاید دربارهاش بنویسم.
وقت رفتنم رسیده بود. حاضر شدم. کتاب را هم با خودم بردم. قرارمان جلوی شیرینی فرانسه بود اما من زودتر رسیدم. توی ایستگاه انقلاب نشستم تا الهه برسد. ادامهی کتاب را خاندم. پنج صفحه مانده بود که الهه آمد. دیگر کتاب و هر چه بود را یادم رفت و دویدم سمتش.
واای دیدنش چقدر خوب بود. بغل کردنش. به قول خودش سه بعدی دیدنش. هر چه بگویم کم گفتهام. کلی کتاب دستش بود که میخاست برود و پس بدهد. با هم رفتیم سمت کتابفروشی نویسندهساز. کتابها را تحویل مبینا دادیم و کمی صحبت کردند باهم. بعد هم زدیم بیرون.
کجا؟ سمت تئاتر شهر و از آنجا ولیعصر. در آفتاب میرفتیم برای خودمان. رفتیم و رفتیم به چیزی نرسیدیم پس برگشتیم. دوباره تا تئاتر شهر و بعدش انقلاب. کافهی «وَه».
دیروز میز واو و امروز کافهی «وَه». بامزهاس نه؟ هر دو «و» داشتند.
انقدر تشنه بودیم که اولش فقط گفتیم آب بیاورد. هر چند طولش داد. بعد هم مثل دوتا مارمولک چسبیدیم به دیوار سبزی که همرنگ خودمان بود و عکس گرفتیم. عکس گرفتیم و گرفتیم و گرفتیم. کلی صحبت کردیم. کلی دلم برایش تنگ شده بود. الههی گوشی دوباره تن و بدن شده بود. و دیدنش زیادی کیف میداد.
از چه گفتیم؟ از همه چی. به گمانم. از کافهی خوشکل که با نوشتههای خوشکلی پر شده بود دل کندیم و بیرون آمدیم.
مقصد بعدی؟ تئاترشهر و پارک دانشجو. گشتیم تا صندلی خالی پیدا کردیم. بین یه عالم آدم سیگاری و دودی و چه میدانم. باز دنبال جای دیگری. اما مگر دود تمام میشد؟ همه جا بود. توی سبزههای روبرو چندتایی پسر و مرد درگیر پیدا کردن مواد بودند. درختها را چک میکردند. سبزهها را میکندند. وحشیها.
و باز هم کلی حرف زدیم و زدیم و زدیم. دلمان دل کندن نمیخاست اما مجبور بودیم. بلند شدیم و رفتیم سمت مترو. تازه شربت هم خوردیم. البته به نظرم تلخ بود. سوار مترو شدیم. جای برگشتن به عقب. با الهه جلو رفتم. کمی بیشتر دیدنش هم غنیمت بود. مهم نبود که راهم دور میشود.
ایستگاه شادمان از هم جدا شدیم. او به آن سمت و منم به سمت دیگر. دلم نمیخاست باهاش خداحافظی کنم. چقدر این دوری مزخرف است نه؟ دوستداشتنیهایت را باید سالی یکبار ببینی. و من دارم زور میزنم که دوبار ببینمشان.
تو هم دوستداشتنیای داری که اینهمه از تو دور باشد؟ اینکه فقط بتوانی سالی یکبار نهایت دوبار ببینیاش؟
ندا احمدی :):
#نامههایشهابسنگ
#نامه
@yaddashtneda
