uk
Feedback
گریزگاه‌ من | ندا احمدی :):

گریزگاه‌ من | ندا احمدی :):

Відкрити в Telegram

نوشتن گریزگاه من است اینم لینک سایتم https://nedayaahmadi.ir

Показати більше
Країна не вказанаКатегорія не вказана
238
Підписники
Немає даних24 години
Немає даних7 днів
Немає даних30 день
Архів дописів
می‌قارقورت می‌قارقورت چشم‌هایم خیلی وقت است تو را نخورده ندا احمدی :): @yaddashtneda

پاتی‌ترین قاتی نامه «می‌خاهم قاتی‌پاتی‌ترین نامه‌ی عالم را برایت بنویسم. حتا نمی‌دانم تو کیستی. شاید چند سطر جلوتر بیابمت. می‌نویسم تند تند. قاتی‌پاتی‌ترین نامه‌ی عالم را می‌نویسم. از تکرار نمی‌هراسم. از نوشتن سطرهای بی‌معنا، بی‌سروته نمی‌گریزم. تند و تند و تند برای تو که اصلن هنوز نمی‌دانم کیستی» * می‌نویسم. از تکرارها می‌نویسم. من عاشق تکرارم. تو آیا عاشق تکراری؟ فکر کنم اگر نامه‌ی من را بخانی تو هم عاشق تکرار خاهی شد. البته امیدوارم. تکرار کردن را دوست دارم در هر شرایطی. انگاری که تازه دارم کشفش می‌کنم. نه نه من همیشه تکرار را دوست داشتم. تو زرد را دوست داری؟ و حالا بیشترتر دوستش دارم تکرار را. دارم حالا درست و قشنگ جلو‌اَش می‌برم. دلم می‌خاهد این تکرار، هی و هی و هی تکرار شود. و دست نکشم از این تکرار. و دست نمی‌کشم از این تکرار. از زرد هم. از تکرار زرد هم. از زرد تکرار هم. از زرد تکراری هم. از تکرار تکراری هم. تو هم، تویی که نمی‌دانم کیستی امیدوارم که تکرار را تکرار کنی و عاشقش شوی. اصن فقط با تکرار کردن می‌شود عاشق تکرار شد‌. بهت قول نمی‌دهم اما احتمال عاشق شدنت هست. هم تکرار. هم زرد. زرد تکرار است یا تکرار زرد است. به زرد دچاری آیا؟ من دوچارم. شاید هم سه‌چارم. شعرم شعر. دچار شعر چی؟ هستی؟ شعر را چرا دوست دارم؟ مگر می‌شود کسی شعر را دوست نداشته باشد؟ من نداشتم. یعنی بیگانه بودم و گاهی از زبان شخصیت‌هایم شعر می‌نوشتم. از همان شعرهای «آه ای غروب غم انگیزی». اما الان که شعر را شناخته‌ام عاشقش شده‌ام. هر چند همیشه برای انجام تمرین شروع به گریه می‌کنم. و موهایم را یَک به یَک می‌کنم. و کلی غر می‌زنم. به هم‌غرهایم. اما باز هم دوستش دارم. شبیه زرد. شبیه تکرار. شبیه قرمه سبزی. قرمه سبزی دوست داری؟ الان چیزبرگر دوست دارم. دارم؟ شعر را با اینکه هیچ پیشرفتی نداشتم اگر بگویم که هیچ دروغ است. یک پله بالا رفتم. کلی هم غر می‌زنم و کلی هم از نوشته‌هایم بدم می‌آید اما گاهی شعرهایی می‌آید که عاشقش می‌شوم و با خودم می‌گویم «واااه این من بودم که این را نوشته. یعنی واقعن من بودم» و باورم نمی‌شود. گاهی زیادی عشق می‌کنم با شعر و گاهی زیادی متنفر می‌شوم. معمولن رابطه من با چیزهایی که دوستشان دارم همینطوری است. با نوشتن هم همین‌طوری می‌شوم. البته با زرد نه. ازش متنفر و عاشق و متنفر و عاشق و تا ابد این عشق و نفرت ادامه خاهد داشت. و نمی‌توانم بگویم که آیا به عشق مطلق تبدیل خاهد شد یا نه. فقط می‌دانم  به نفرت مطلق تبدیل نخاهد شد. اصن من چه بدانم. تو که نمی‌دانم کیستی هم نوشتن دوست داری یا نه؟ متنفر می‌شوی. انشالا که همین‌طور است. یعنی متنفر هم بشوی اگر دوستش داری. اگر هم نداری کاش بداری. ولی زرد را دوست بدار. و شعر را. و تکرار را. و نوشتن را. و نقاشی را. وای رنگ را دوست داری؟ رنگ‌ها را؟ رنگ‌ها را رنگ می‌کنی؟ نقاشی‌ها را چی؟ تکرار‌ها را چی؟ شعر را رنگ می‌کنی؟ شعر را شهر می‌کنی؟ شهرِ شعر را دیدی؟ شعرِ شهر را شنیدی؟ دوست داری با هم در شهرِ شعر من قدم بزنیم؟ یا می‌خاهی در شهرِ شعر تو قدم بزنیم؟ اصن شهرِ شعر داری؟ اصن می‌دانی شهرِ شعر چیست؟ کجاست؟ چه شکلی‌ است؟ خب من که نمی‌توانم بگویم. شهرِ شعر هر کسی برای خودش است. اما اگر بخاهی می‌گذارم در شهرِ شعرم قدم بزنی. تازه شعر تکرارها هم. شهر تکرارها. شهر تکرار‌ها چه شکلی می‌شود؟ دلم خاست به شهر تکرارهای شعر بروم. تکرارهای رنگ. تکرارهای زرد. تو هم دلت می‌خاهد شهرِ شعرِ زردِ تکرار را با من قدم بزنی؟ ندا احمدی :): *این تیکه را استاد در وبینار گفت و ما ادامه‌اش دادیم. البته تا جایی که دستم و گوشم یاری کرد شبیه به آن نوشتم. #نامه #پاتی‌‌ترین‌قاتی‌نامه @yaddashtneda

گیر کردم تو روزی که... نه نه نه سلام شهاب‌سنگ دیدی چی شد؟ امروز نُه آبان بود. بی‌اختیار من یاد آن روز می‌افتم. دیگر درد ندارد. شاید هم من نمی‌خاهم بهش فکر کنم که ببینم درد دارد یا نه. هر وقت به آن روز فکر می‌کنم این شعر توی ذهنم می‌آید. «گیر کردم تو شبی که گفتی باید جدا شیم.» شش سال گذشته است. الکی الکی شش سال شد. امروز فراموش نمی‌شود. برای مونببه‌ای که این روز را گذرانده قطعن فراموش نمی‌شود. اما دردش کم می‌شود که. خیلی خیلی کم می‌شود که. نُه آبان بود امروز. فکر کردم. به نُه آبان نودوهشت. زعفران بود. تمام شد. دراز کشیدم. با ذوق اینستا را باز کردم. تا ذوق کنم از دیدن پسرهایم که کامبک داده بودند با آهنگ خفن «فالو» که با این متن برخورد کردم. «آخرین اجرای هفت نفره‌ی مونستااکس.» این چی زر زر می‌کرد. چرا حرف مفت می‌زد. مگه می‌شد؟ مگه داریم؟ من انگلیسی حالی‌ام نمی‌شود که. رفتم تلگرام و بعدش و بعدش و بعدش. چه روزهایی را گذراندیم بعدش. اما حالا جز حسی گنگ هیچی در وجودم روشن نمی‌کند. هیچی هیچی. فقط یه حس. یه حس گنگ و خالی. یه حس تمام شده که خاطره‌اش باز هم دردناک است با اینکه دیگر درد ندارد. مثل زخم است. مثل رد یک زخم که خودش خوب شده و ردش مانده. نُه آبان هم حالا برای من اینطوری است. مثل رد یک زخم که فقط خاطره‌ای از دردش در ذهنم مانده همین. راستی شهاب‌سنگ تو وونهو را می‌شناختی دیگر نه؟ مونستااکس را می‌شناختی دیگر؟ مگر می‌شود نشناسی. فکر کنم بارها و بارها برایت گفته‌ام از آنها. آنهایی که مثل ویروس درونم پخش شدند. چه خاطراتی داشتم با آنها. وای تمام آلبوم‌هایشان را دانلود کرده بودم. گوش داده بودم. باورت می‌شود دو ماه پیش بعد از دو سال و نیم آلبوم دادند و من که این همه ذوق زده بودم به خاطر برگشتشان، تازه دیروز آلبومشان را گوش دادم. هی شرم بر من‌. تف بر من. چه مونببه‌ی بدی هستم. ولی راستش را بگویم. نُه آبان را نمی‌توانم دوست داشته باشم. برایم نفرت‌انگیز است. گیر نکرده‌ام در آن. گیر کرده بودم اما خیلی وقت است رها شدم. اما دوستش ندارم. زخم زده است. خوب شده. اما ردش مانده. برای همین دوستش ندارم. تو هم روزی داری که در آن گیرکرده بوده باشی؟ آیا هنوز هم گیرکرده‌ای یا رها شده‌ای؟ ندا احمدی :): #نامه‌های‌شهاب‌سنگ #نامه @yaddashtneda

#روزگفتار @yaddashtneda

زردباخته رنگ باخته‌ مدتی‌ست خاک‌هایِ خاکستری می‌خورد تلویزیونِ کوچکِ زرد گوشه‌یِ انباری چون لاغری مد شده‌ است حالا ندا احمدی :): @yaddashtneda

#روزگفتار @yaddashtneda

مرتضی اگر می‌دانستی چه می‌شود باز هم... استخری پر از کابوس مرتضی مرتضی مرتضی تو فقط می‌خاستی آن قو را نجات بدهی. تو می‌خاستی که گازوئیل جانش را نگیرد. مرتضی تو دلت نمی‌خاست قو بمیرد. تو می‌خاستی کمکش کنی. برای همین هم بی‌توجه رد نشدی. برای همین هم قایق را به آب انداختی. آخ مرتضی اگر می‌دانستی چه می‌شود باز هم قایق را به آب می‌انداختی؟ با دست‌های یخ زده پارو می‌زدی. داد می‌زدی. دست و بال تکان می‌دادی تا قو دور شود از گازوئیل‌ها. اما قو نمی‌شنید. محلت نمی‌داد. تو هم باید بی‌خیال می‌شدی. مرتضی اگر می‌دانستی چه می‌شود باز هم به داد زدنت ادامه می‌دادی؟ مرتضی تو داد می‌زدی، پارو می‌زدی با دست‌های یخ‌زده، نگران بودی. اما قو حتا نگاهت هم نمی‌کرد. مرتضی کاش بی‌خیالش می‌شدی. مرتضی اگر می‌دانستی چه می‌شود بی‌خیالش می‌شدی؟ تو سعی کردی نجاتش بدهی. می‌خاستی دورش کنی‌. پس با پارو دورش کردی. مرتضی اگر می‌دانستی چه می‌شود باز هم با پارو دورش می‌کردی؟ سعی کردی دورش کنی اما دور نمی‌شد. نه تو را می‌دید. نه صدایت را می‌شنید. نه حتا گازوئیل را، روی تنش حس می‌کرد. تو با پارو هلش می‌دادی اما قو تکان نمی‌خورد. نمی‌فهمید. شاید هم می‌خاست خودش را بکشد که به تو محل نمی‌داد؟ مرتضی تو باز هم بی‌خیالش نشدی. سمتش رفتی. بغلش کردی. از آب‌های کثیف بیرونش کشیدی. مرتضی اگر می‌دانستی چه می‌شود باز هم بغلش می‌کردی؟ از آب بیرونش می‌کشیدی؟ از گردنش گرفتی؟ از بال‌هایش گرفتی؟ از کجا گرفتی که بی‌حرکت شد قو؟ بال‌بالک‌زدن‌هایش را ندیدی مگر؟ مرتضی اگر می‌دانستی چه می‌شود باز هم از گردنش می‌گرفتی؟ تو می‌خاستی کمکش کنی. می‌خاستی نجاتش بدهی اما نشد. نجات تو قو را کشت. بغل تو، پاروی تو، توجه تو، جان قو را گرفت. مرتضی اگر می‌دانستی چه می‌شود باز هم این کار را می‌کردی؟ راه افتاده بودی با قویی که از پاهایش آویزان بود و نوکش روی برف‌ها رد می‌انداخت. تو می‌رفتی با قوی مرده، با پالتوی خیس و گازوئیلی. تو می‌خاستی نجاتش بدهی اما..‌‌. مرتضی اگر می‌دانستی چه می‌شود باز هم نجاتش می‌دادی؟ آخ مرتضی کاش بی‌خیالش می‌شدی. مرتضی بی‌خیال قو که نشدی، ‌می‌شود بی‌خیال مرغابی‌های ترسیده‌ی وسط جاده بشوی؟ ندا احمدی :): «یوزپلنگانی که با من دویده‌اند» از بیژن نجدی #هم‌کاوی چهارشنبه‌های چالش تحقیقاتی مطالعاتی با آنا، سارا، سحر، الهه، فرشته، شیما، نازلی @yaddashtneda

#روزگفتار @yaddashtneda

زرد‌هایِ پرتپش شب‌های بی‌تپش سنگینِ پرصدا نفرینِ صورتی آوارِ خاطره تکرارِ سربه‌زیر نارنجیِ غلیظ زردهایِ پرتپش ندا احمدی :): @yaddashtneda

#روزگفتار @yaddashtneda

جوانه می‌زنی و چرا هر بار که می‌شکنی جوانه می‌زنی ندا احمدی :): @yaddashtneda

#روزگفتار @yaddashtneda

ثانیه‌هایِ آخر ریدنِ تخمی ثانیه‌هایِ آخر. پایانِ کار. قلم‌هایِ نهایی. طرحِ کشیده. رنگِ شده. جزئیاتِ کامل. دورگیری طاقت‌فرسا. یک‌ساعتِ تمام. خطِ انتهایی. برخوردِ گوشی. لمسِ دسته. تیریکِ صدا. دسته‌یِ خردشده. دهانِ باز. هنگِ زیاد. گریه‌یِ درون. شوکِ خالص. حسِ گوهی. ریدنِ کامل. آغازیدنِ دومی. تکرارِ طرح. کردنِ رنگ. دورگیریِ تخمی. شدنِ نهایی. تکمیلِ بی‌نقص. نفسِ راحت. فکرِ مشغول. حسایِ بد. دست‌وپاچلفتیِ همیشگی. تف‌هایِ بسیار. ندا احمدی :): @yaddashtneda

#روزگفتار @yaddashtneda

چرا رسیده‌ام به چرا رمان؟ تا دو سال پیش فقط رمان بود. حالا شده‌ام چرا رمان؟ قبلن از نوشتن رمان می‌خاستم  و حالا از نوشتن نوشتن. مسخره‌اس اینکه این را می‌گویم. اما الان واقعن نوشتن رمان را درک نمی‌کنم. نمی‌توانم درک کنم. فرار می‌کنم از آن.دوستش ندارم. حتا سعی نمی‌کنم با آن روبرو شوم. فقط فرار می‌کنم. تا دیروز فقط رمان بود و امروز همش می‌گویم چرا رمان؟ چرا باید بنویسم رمان؟ رمان بنویسم که چه؟ اصن رمان چیست؟ مگر همه باید رمان بنویسند؟ دلم رمان را می‌خاهد؟ فکر می‌کنم ،فکر می‌کنم، فکر می‌کنم. تا دیروز می‌خاستم. تا پارسال می‌خاستم. وقتی رمانجا شروع شد. چنان ذوق زده ثبت نامش کردم چون می‌خاستم رمان را. تا دوسال پیش فقط رمان بود و حالا رسیده‌ام به چرا رمان؟ واقعن چرا به چرا رمان رسیده‌ام؟ فکر می‌کنم. به نتیجه ای نمی‌رسم. جز فرار. دلم می‌خاهد فرار کنم. دلم نمی‌خاهد با رمان روبرو شوم. دلم نمی‌خاهد حتا به آن فکر کنم. به هرچی فکر می‌کنم مزخرف است. می‌دانم از پسش برنمی‌آیم. آن ذوق نوشتن رمان را ندارم. چرا؟ می‌ترسم. از چی؟ معلوم است از نوشتن رمان. از اینکه باز هم مزخرف بنویسم. می‌گویی باید مزخرف بنویسی. خب مزخرف زیاد نوشته‌ام. زیاد هم نه. پنج تا و یک عالم نصفه، نصفه، نصفه، نصفه. هیچ چیزی مرا برای نوشتن ترغیب نمی‌کند. پیرنگ؟ همه‌اش مزخرف. هر چه می‌نویسم مزخرف. دوستش ندارم. می‌گویند نباید که دوستش داشت. مگر می‌شود بدون دوست داشتن نوشت؟ به رمان فکر می‌کنم. دوست دارم بنویسم؟ فکر می‌کنم. دوست دارم بنویسم. دوست دارم بنویسم. اما الان از آن متنفرم. فکر کردن به رمان هم باعث رنجم می‌شود. از اینکه بایدی است رنج می‌کشم. رمان برایم رنج است. نوشتنش. ننوشتنش. بایدی نوشتنش. چرا رمان؟ واقعن چرا رمان؟ چرا به چرا رمان رسیده‌ام؟ تا دوسال پیش فقط رمان بود و حالا شده چرا رمان؟ چرایی برایش پیدا نمی‌کنم. درک نمی‌کنم. هیچی را درک نمی‌کنم. می‌گویم چیزی برای نوشتن ندارم. می‌گویند از خودت بنویس. از خودم؟ از خودم؟ بی‌خیال بابا. از خودم چه بگویم؟ از خودم دوست ندارم بگویم. از خودم دلم نمی‌خاهد در رمان بنویسم. از زندگی خودم بگویم؟ نمی‌فهمم. درک نمی‌کنم. اصلن درک نمی‌کنم که چه می‌گویند. از خودم؟ از اطرافیانم؟ نه مشکل من چیز دیگری است. الان فقط چرا رمانم. الان فقط می‌خاهم بدانم چرا باید رمان نوشت؟ که چی بشود؟ اصلن مگه همه باید رمان بنویسند؟ همه باید رمان‌نویس بشوند؟ دلم نمی‌خاهد رمان نویس بشوم. هیچ شوقش را ندارم. آن زمان که رمان‌های عاشقانه‌ی آبکی می‌نوشتم ذوق داشتم. اما الان ندارم. هیچ طرحی را دوست ندارم. حتا ذره‌ای شوق درونم ایجاد نمی‌کند. حتا یک چسه. هیچ کدام. هیچ، هیچ، هیچ، هیچ. واقعن حتا اندازه‌ی یک سلول. هیچ ذوق و شوق و انگیزه ای ندارم. جز رنج کشیدن. به رمان که فکر می‌کنم قلبم سنگین می‌شود. دلم می‌خاهد گریه کنم که چرا باید رمان باشد؟ چرا باید بنویسم رمان؟ چرا دیگر نوشتن رمان را دوست ندارم؟ چرا دیگر ذوق ندارم؟ من که پر از ذوق می‌شدم از نوشتن رمان حالا چرا اینجوری شده‌ام؟ فکر می‌کنم. دوست دارم نوشتن رمان را؟ دوست دارم؟ دارم، اما ذوق ندارم. می‌گویند دوست داشتن و ذوق داشتن نمی‌خاهد. اما مگر نمی‌گویند چیزی را که می‌نویسی باید دوست داشته باشی تا بقیه هم دوست داشته باشند؟ من این حس را به طرحم ندارم. به هر طرحی که در ذهنم می‌آید هیچ حسی ندارم. پس چطور می‌شود بنویسم در صورتی که دوستش ندارم و خب وقتی دوستش ندارم چطور بقیه دوستش داشته باشند. اصن بقیه را بی‌خیال چطور بنویسم وقتی خودم دوستش ندارم؟ چطوری؟ تا دو سال پیش فقط رمان بودم. حالا شده‌ام چرا رمان. چرا رمان؟ از اینکه به چرا رمان رسیده‌ام دلم می‌خاهد بنشینم گریه کنم. رمان را دوست داشتم. دارم. شاید هنوز هم دارم. اما چرا به چرا رمان رسیده‌ام؟ هان؟ ندا احمدی :): #چرا_رمان @yaddashtneda

اولین آب بابا اولین آب بابایی که نوشتید را یادتان می‌آید؟ اولینش را یادم نمی‌آید اما یکی از اولین‌هایش را یادم می‌آید. یکی از اولین‌هایی که خیلی قبل‌تر از مدرسه رفتنم بود. چند سالم بود؟ چهار یا پنج ساله. کجا بودیم؟ دقیقن یادم نیست. فقط می‌دانم مدرسه نبود. حیاط بود؟ خرابه بود؟ چی بود؟ هر چه که بود یادم است فرش پهن کرده و همه‌ی بچه‌ها روی فرش نشسته بودیم. معلم هم بود. من چرا آنجا بودم؟ با دخترعمویم رفته بودم. کلاس او بود. چرا توی مدرسه نبود؟ یادم نیست. اما مدرسه هم داشتند. یادم است یکبار به مدرسه هم رفتم. مدرسه کمی دور بود. آن ته ته‌های روستا شاید. اگر درست یادم باشد. حالا بگذار برگردیم به همان خرابه شاید هم حیاط. معلم درس می‌داد. روی تخته سیاه چیزهایی می‌نوشت و چیزهایی می‌گفت که نمی‌فهمیدم. زبانش را بلد نبودم که. اردو صحبت می‌کرد خب. من وسط نشسته بودم. احتمال زیاد کنار دختر عمویم دیگر. پنج سالی از من بزرگ‌تر بود‌. هست. اسمش؟ خالدا. اگر اسمش عجیب است خب به خاطر این است که پاکستانی است بله. یادم است. درگیر نوشتن آب بابا بودم. چه کسی یادم داده بود نوشتن را؟ احتمالن پریا یا رویا بودند دیگر. من می‌نوشتم برای خودم. تا کمر فرو رفته بودم تو دفترم. صدای معلم بلند شد. داشت یکی از بچه‌ها را دعوا می‌کرد. سر بلند کردم‌. نگاهی به معلم و به اطرافم انداختم. کسی با من نبود. بعد هم بی‌خیال سرم را باز تا ته فرو کردم توی دفترم. و شروع کردم به نوشتن. آب. بابا. شما اولین آب بابایی که نوشتید را یادتان می‌آید؟ یا اولین خاطره از  آب بابا نوشتنتان را؟ ندا احمدی :): @yaddashtneda

#روزگفتار @yaddashtneda

ترس‌خنده ترسیده خندیدم. خندیده ترسیدم. از ترس خندیدم. از خنده ترسیدم. از ترس خنده ترسیدم. از خنده‌ی ترسیده خندیدم. ترسم می‌خندد. خنده‌ام می‌ترسد. خنده‌ام ترسیده می‌خندد. ترسم خندیده می‌ترسد. خنده ترس دارد یا ترس خنده دارد؟ ندا احمدی :): @yaddashtneda

#روزگفتار @yaddashtneda

لمسِ سبز می‌پاشم زرد را روی صورتت و دست‌هایم را آبی می‌کنم جوانه می‌زند سبز زیر دستم از لمس صورتت ندا احمدی :): @yaddashtneda