uk
Feedback
گریزگاه‌ من | ندا احمدی :):

گریزگاه‌ من | ندا احمدی :):

Відкрити в Telegram

نوشتن گریزگاه من است اینم لینک سایتم https://nedayaahmadi.ir

Показати більше
Країна не вказанаКатегорія не вказана
237
Підписники
Немає даних24 години
Немає даних7 днів
Немає даних30 день
Архів дописів
گزارش نیک. نیک؟ نصف روز که با درد گذشت. با درد و چسناله و لوس‌کردن خودم برای دوستانم. مرده‌ی نامتحرک بودم امروز. بچه‌ها می‌گفتند برو دکتر اما هیچکس خانه نبود من را ببرد دکتر. همیشه خودم می‌رفتم اما اینبار می‌دانستم که نمی‌توانم خودم بروم. گرم هم بود منم نا متحرک. زنگ زدم مامان تا بیاید چیزی بدهد بخورم و از مردن یا همان آوردن بالا نجاتم دهد. آمد و دوایش نبات داغ. خوردم و کمی خابیدم. دردم هنوز بود و حالت تهوع بلخره بعد از ساعتها رفته بود. شولولولو. نصف وبینار نویسنده‌ساز را خاب بودم و نصفه دیگرش را بودم. فرشتو گفت که شش‌ونیم بنویسم فائزو و نصیرو پیوستن و منم گفتم از نامتحرکی در بیایم و پیوستم و نوشتم یک ربعی. آزادنویسی. داشتم از در و دیوار می‌نوشتم و از حالم‌. نمی‌توانستم وارد مغزم شوم. بعد خاندیم دو تا ربع. «بدن فراموش نمی‌کند» را خاندم. و باز نوشتم. باز هم آزادنویسی که توش نتوانستم از ذهنم بنویسم. داریم با پیتزای نوشتن می‌رویم جلو. قبلن هیچوقت نشد امتحانش کنم اما الان می‌خاهم. دو قاچ پیتزا نوشتیم و دو تا خاندیم. خوب بود وحال داد. بعدش رفتم و دوشی گرفتم. بوی بیمار می‌دادم. (بیتا این را می‌گفت آیا؟ البته او گفت بوی درمونگاه. آره.) دوش گرفتم و کمی بهتر رفتم‌‌. باز آمدم و برای خودم نبات داغ ساخیدم و خوردم. سعی کردم کمی طرح بکشم و به شکل ناجوری طرح‌هایم عجق وجق شد. یعنی داشتم مدل دختر می‌کشیدم و یک جوری می‌کشیدم انگار تا بحال مداد دستم نگرفته بودم و هیچ دختری و هیچ لباسی نکشیده بودم. حتا از بچه‌های ابتدایی هم بدتر خط می‌کشیدم و مداد دست گرفته بودم. هیچ کنترلی رویش نداشتم. یعنی چی. ساعت نه شد و با متخصصون ف. ف. الف. کمی صحبتیدیم. از سایت گفتیم و از همین پیتزایمان. و بعد هم رفتیم و پست کانال تخصصی را بنوشتیم. من از نور نوشتم. گزارش نیک را هم با هم نوشتیم و بعد بای بای. فرشته هی از دریا می‌گوید و دلم دریا می‌خاهد. دریای شمال را. دلم برای دریا تنگ است. ندا احمدی :): @yaddashtneda

نقاشی شعریست که به شکل تبدیل شده ندا احمدی :): #ازنقاشی @yaddashtneda

#روزگفتار @yaddashtneda

گزارش روز امروز فقط نفس کشیدم درد کشیدم نقاشی کشیدم همین‌. ندا احمدی :): @yaddashtneda

#روزگفتار @yaddashtneda

نقاشی خیال است؟ نقاشی خیال است. خیال است؟ نقاشی‌ای که خیال ندارد نقاشی است؟ اگر نقاشی نیست. چطور نقاشی، نقاشی است؟ اگر نقاشی، نقاشی است، چطور می‌شود نقاشی‌ای که خیال ندارد نقاشی نباشد؟ ندا احمدی :): #ازنقاشی @yaddashtneda

#نقاشی‌مقاشی سارا کمررستا: منم دوست دارم یه نیلوفر باشم که خورشیدو بغل کنم :”)
#نقاشی‌مقاشی سارا کمررستا: منم دوست دارم یه نیلوفر باشم که خورشیدو بغل کنم :”)

#روزگفتار @yaddashtneda

#نقاشی‌مقاشی حمیده وحدتی: یه قارچ و یه کلاغ که میون یه مشت جمجمه توی یه سرزمین سیاه و سفید و خاکستری، یه سفره‌ی رنگی پهن کردن
#نقاشی‌مقاشی حمیده وحدتی: یه قارچ و یه کلاغ که میون یه مشت جمجمه توی یه سرزمین سیاه و سفید و خاکستری، یه سفره‌ی رنگی پهن کردن و صبحونه می‌خورن. خودشون کمرنگ‌تر از غذاهایی‌ان که دارن می‌خورن. تلاشم در همین حد بود. 😁

Repost from N/a
۴۲. -جا گذاشته‌ای کجا نارنجیِ لبخندت را؟ -توی غلظتِ ثانیه‌ها ندا احمدی :):

#روزگفتار @yaddashtneda

نقاشی را باید شناخت «نقاشی رو نمیشه یاد گرفت، باید شناخت.»* نقاشی را باید شناخت. شناخت. شناخت از کجا می‌آید؟ چطور بشناسیم که بکشیم؟ چطور بشناسیم که ببینیم؟ چطور بشناسیم که بفهمیم؟ باید از شناخت چی شروع کنیم؟ نقطه خط نور  رنگ سایه مکان  زمان فضا محیط نقاشی را چطور می‌شود شناخت؟ برای شناختن به چه زیرساخت‌هایی احتیاج داریم؟ زیرساخت‌های شناخت نقاشی کدام‌ها هستند؟ برای شناخت باید یادبگیری و برای یاد گرفتن باید بشناسی. شناخت یادگیری می‌آورد و یادگیری شناخت. شناخت نقاشی را از کجا می‌شود شناخت؟ ندا احمدی :): #ازنقاشی *کتاب شکل، کلمه، رنگ @yaddashtneda

#روزگفتار @yaddashtneda

گزارش نیک؟ فعک نکنم خابیدم از گرما بیدار شدم و دیگر خابم نبرد و رفتم سراغ خاندن کتاب «مو قرمز» اورهان پاموک. استاد زیاد اسمش را گفته بود. فائزه هم تعریفش را کرده بود چند وقت پیش. صد صفحه‌ای خاندم و بعد خابیدم؟ نه خابم نبرد. نمی‌دانم چه کردم تا خابم برد. با سروصدا بیدار شدم. اینبار نه خروس بود و نه غرغر. دعوا بود. مردک بی‌شرف همسایه‌ی روبرویی زنش را با کتک از خانه بیرون انداخت. بی‌همه چیز. زن رفت. اما باز آمد. نیم ساعت، یک ساعتی پشت در التماس می‌کرد که در را باز کند. اما فقط فحش نصیبش می‌شد. گریه می‌کرد. خاهش می‌کرد. تشر می‌زد. به غلط کردن افتاده بود. چرا چون رفته بود خانه‌ی مادرش و اجازه نگرفته بود و جوابش کتک و پرت‌شدن بیرون خانه بود. بغضم گرفت و می‌خاستم های‌های گریه کنم و بروم هر چه به دهنم می‌آید را حواله‌ی آن مردک آشغال کنم. چرا دعوایتان را توی خودتان نمی‌کنید. چرا آبروی زنت را می‌بری؟ چرا تحقیرش می‌کنی؟ چرا به التماسش می‌اندازی؟ حالم بهم می‌خورد از مردسالارها. از آن مردی که یک‌طرفه تصمیم گرفته بود. از آن زن که التماس می‌کرد. حالم بهم می‌خورد. بدم می‌آمد از همه. چطور می‌شود آدم این همه حق به جانب باشد و این همه بی‌شرف و کارش را درست بداند. خدا شر این آدم‌ها را کم کند. ولی می‌دانم که نمی‌کند. اگر می‌خاست بکند که... کتابنقد را بودم. استاد مقاله‌ای می‌خاند از کی؟ یادم نمی‌آید اما با هوش مصنوعی بود. درباره‌ی سوگ و غم در ایران. این که از کجا وارد شده و تاریخش چیست. اگر درست یادم باشد. هاشم هم آمد روی ماهش را دیدیم. بچه دستش بسته بود. همراه استاد ما هم توی کامنت‌ها قربون صدقه‌اش رفتیم. سعی کردم نقاشی بکشم. چیزی که شیوا گفته بود را. دخترک توت‌فرنگی در حال فوت کردن قاصدک‌. چند تایی کشیدم و پاره کردم. شبیه هیولا می‌شدند تا دختر. روزنگاری کردم. دوروزم را‌. همین روند را هم بتوانم انجام بدهم خیلی خوب است. هر دو روز هم خوب است. دلم برای هر روز روزنگاری‌ام تنگ شده اما نمی‌دانم چه چیزی مانعم می‌شود نه می‌شد. در سانسور شدیدی به سر می‌برم. حتا توی آزادنویسی هم انگار راحت نیستم اما می‌دانم کمی که بنویسم، به دوباره روزنگاری‌ام که برگردم، درست می‌شوم. خیلی وقت بود که من‌نویسی نکرده‌ بودم این دو روز بهتر شده‌ام. دارم من‌نویسی می‌کنم و روبرو می‌شوم با احساساتم. دیگر نمی‌خاهم جلویشان را بگیرم. خاندم «فلسفه و جامعه و سیاست» را. و بعد «شکل، کلمه، رنگ» را. چندتایی جمله‌ هم نوشتم تا بعدن بهشان فکر کنم و بنویسم در موردشان. نویسنده‌ساز آمد. بودم. گزارش‌های نیک را خاند استاد. هر کدام داستانی برای خودش است. امروز از همه بدم می‌آمد. البته تا نصف روز را. بعدش که درباره‌اش نوشتیم با هم. دیگر بد آمدنم رفته بود. نوشتیم با فائزو و فرشتو. تمرین نوشتن را بودم. داستانی از هرمز شهدادی خاند استاد. یک به یک جملاتش را بررسی کردیم. بعد هم سعی کردیم داستانی بنویسیم. اشیایی که انتخاب کرده بودم فلاسک بود ماژیک و اسپری. شخصیت هم فالگیر و رمال بود. ماژیک‌ها را می‌ریخت توی فلاسک و رنگ که می‌داد توی اسپری می‌ریخت و می‌پاشید روی میز و بعد از توی آن فال می‌گرفت چه فالی. ( خودم هم نمی‌دانم از کجا آمد این.) روی پشت بام هم بود. بعد یکهویی می‌آیند و از آنجا بیرونش می‌کنند. فالگیر ما می‌ماند و جایی که برای رفتن ندارد و اینجا تازه کار و کاسبی‌اش رونق پیدا کرده بوده. طفلک. از نوشتمرین بیرون نیامده وصل رفتم به متخصصون و خب داشتیم برنامه می‌چیدیم و به سختی به نتایجی هم رسیدیم، هرچند برنامه چیدن همیشه بهش گند می‌خورد. اصلن بی‌برنامه باید کاری را کرد. نشستم و ادامه روزم را نوشتم و احساسات را. این هم از امروزی که با حس‌های بد و یک عالم بد آمدن از عالم و آدم گذشت. اما این روز هم گذشت و می‌گذرد. ندا احمدی :): @yaddashtneda

#نقاشی‌مقاشی زهرا گفت: من دوست داشتم یه قاصدک رنگ کار بودم. با یه سطل رنگ، قاصدک‌هایی که غمگین بودن رو رنگ کنم. 😁
#نقاشی‌مقاشی زهرا گفت: من دوست داشتم یه قاصدک رنگ کار بودم. با یه سطل رنگ، قاصدک‌هایی که غمگین بودن رو رنگ کنم. 😁

#روزگفتار @yaddashtneda

شعر شاخه‌های عریانِ درختی‌ست که می‌رساند دو پرنده را به هم ندا احمدی :): @yaddashtneda

#نقاشی‌مقاشی آرزو گفت: منم دوست دارم آفتابگردون باشم ابرا رو بغل کنم 🥺🌥️
#نقاشی‌مقاشی آرزو گفت: منم دوست دارم آفتابگردون باشم ابرا رو بغل کنم 🥺🌥️

#روزگفتار @yaddashtneda

به رنگِ عطسه سرخابیِ عطسه‌هایت روی پیراهنم جوانه زده ندا احمدی :): @yaddashtneda