آنه با موهای قرمز 🍒
Відкрити в Telegram
322
Підписники
Немає даних24 години
-27 днів
+930 днів
Архів дописів
Repost from le vent nous portera
زنده باش و آسیب ببین. رنج بکش و بیزار شو. اما زنده باش! با دستهایت به روی رنج تنت دست بکش و در زیر آفتاب بسوز. زنده باش و آسیب ببین. خواهش میکنم زنده باش. و آسیب ببین. اگر آسیب نمیبینی بهخاطر آن است که زنده نیستی! خواهش میکنم زنده باش! زنده باش!
من بالاخره تو کشور مورد علاقهامم!
از آنجا رفتم؛ از همهی آن روزها، از تمام آن چیزی که پشت سر گذاشتم.
حالا شغل مورد علاقهام را دارم. شبها خسته، اما پر از حس زندگی، از سر کار به خانه برمیگردم و دوباره همان چیزی را میبینم که همیشه آرزویش را داشتم؛
هوای مورد علاقه ام!
آسمانی ابری، بارانی آرام و صدای رعد و برقی که انگار مستقیم به روحم آرامش میدهد. چراغهای خانه خاموش است. چند شمع کوچک برای روشنایی کافیاند. پنجرهی اتاق باز مانده و صدای برخورد قطرههای باران با شیشه، دقیقا همان چیزیست که مدتها به آن نیاز داشتم.
دفتر و خودکارم را میآورم. کنار پنجره مینشینم. فنجان قهوه کنار دستم است و بیحواس خاکستر سیگار را درون جاسیگاری تکان می دهم.
گربهی نارنجیرنگم آرام وارد اتاق میشود. دستم را روی موهای نرمش میکشم. چند دقیقه کنارم میماند و بعد، بیصدا از اتاق بیرون میرود.
حالا فقط منم و من.
دفترم را باز میکنم و از کشورم مینویسم.
از دردهایش.
از زخمهایش.
از جنگهایی که هر روز در آن تکرار میشوند.
از جوانانی که رفتند.
از امیدهایی که هر بار، ناامید میشوند.
از حسرت ها.
مینویسم از حجاب اجباری.
از دین های افراطی که زندگی را سخت کردند.
از محدودیتهایی که سالها با خودم حمل کردم. از خانواده ای که حمایتم نمی کردند.
از دوستانی که در سختترین روزها، زندگی را قابل تحملتر کردند.
از عشقی که تجربه کردم؛ عشقی که با تمام زیباییاش، پایان غمگینی داشت.
مینویسم از خودم.
از شبهایی که بیصدا گریه کردم.ازحملههای عصبی. از لرزش دستهایم. از حسرتهایی که گوشهای از قلبم جا گذاشتم. از خدایی که زمانی به او پشت کردم، اما او هیچوقت به من پشت نکرد.
مینویسم؛ می نویسم چون شاید روزی تمام این زخمهای قدیمی، تبدیل به دلیلی برای لبخندهای آینده شوند.
میبینی؟
آدم به امید زنده است.
وگرنه؛ ما هر روز، آرامآرام، از درون متلاشی میشویم.
4/22
Repost from گوشه ای از کتاب🕯
گاهی فکر میکنم خدا یه تیکه از نگاه گربه ها رو برداشت و گذاشت تو چشمهای تو🫠
https://t.me/anne_Shirle
امیدوارم خوشحال باشم؛ و تا پایان امسال کامل زبان اسپانیایی رو یاد گرفته باشم🪭🇪🇸
Repost from رادیو آناناس؛
از ۱۹ اردیبهشت تا ۱۹ تیر:
سعادت در ادامه دادن است. زیستن جرعه جرعهی این زندگی. زندگی شبیه خواب است، گاه رویا، گاه کابوس. با این حال، ماهیت زنده بودنش را نمیتوان ازش زدود. زندگی، آبی است در جریان. یا میتوانم رودی پر خروش باشم، یا هم مرداب، باتلاق، لجنزار! باید باشم. عاشق بودن باشم. عاشق زندگی. عاشقِ عاشق بودن. بودن را پاس بدارم و ببینم، گوش کنم، بیاموزم و پیش بروم. زندگی همین است! شبهایی که از دلتنگی، شرحه شرحه میشوی و صبحهایی که برمیخیزی و به میمنت زنده بودن، جامه میدری و پیش میروی. عزیز شرقی غمگینم، زندگی همین تشویشی است که میبینی. این جرعهها را سر نکشی، تمام میشوی و فرصت مزه مزه کردنش را از تو میگیرند. زندگی را بنوش و مست شو. مست شدن، سردردی است سرورانگیز.
«تو گل نیلوفر منی تو این مرداب زندگی»
سالهاست که یکی از دوستام همیشه منو «گل نیلوفر» صدا میزد.
یک روز ازش پرسیدم: «چرا همیشه بهم میگی گل نیلوفر؟»
گفت:
«چون نیلوفر تنها گلیه که بین یه عالمه جلبک، لجن و آبهای گل آلود رشد میکنه و سر از آب درمیاره.
زیبایی که داره رو مدیون آرامش محیط دورش نیست؛ قدرتش رو از دل سختی ها می گیره.
مهم نیست اطرافش چقدر آلوده یا تاریک باشه، اون بازم شکوفه میزنه.
نیلوفر ثابت میکنه که تو سختترین شرایط، میشه زیبا موند و رشد کرد.»
بعد گفت:
«تو هم برای من شبیه نیلوفری.
هر بار که زندگی سختتر شده، به جای اینکه بشکنی و از بین بری، ریشه دوندی.
هربار که دنیا سعی کرد روشنایی روحت رو خاموش کنه، سبزتر از قبل شکوفه زدی.
مهم نیست چقدر اطرافت پر از سختی، محدودیت یا آدمهای اشتباه بوده؛ تو بازم راه خودتو پیدا کردی و رشد کردی.
تو همیشه بهم یادآوری میکنی که آدم میتونه حتی وسط تاریکی هم سبز بشه.»
حالا یاد گرفتم؛
زیبایی واقعی، شکوفه زدن در روزهای آسان نیست؛ هنر، شکوفه زدن میان تمام سختی هاست.
