قطرهای از دل🐾
Відкрити в Telegram
260
Підписники
-1024 години
-507 днів
-47530 днів
Архів дописів
از نگاهِ روی تو دل سیر میگردد مگر؟
آخر آدم با تو باشد پیر میگردد مگر؟
-محمدعلی بهمنی.
ناز کنی، نظر کنی، قهر کنی، ستم کنی
گر که جفا، گر که وفا، از تو حذر نمیکنم.
-مولانا.
گر مرا هیچ نباشد نه به دنیا نه به عقبیٰ،
چون تو دارم همه دارم دگرم هیچ نباید.
-سعدی.
مست عشقم مست شوقم مست دوست
مست معشوقی که عالم مست اوست.
-مولانا.
به حدی دوستت دارم، که میدانم خدا روزی
سوالش از تو این باشد؛چه کردی او پرستیدت؟
-حسين فروتن.
همه شب سجده بر آرم که تو آیی به خوابم
و در آن خواب بمیرم که تو آیی و بمانی .
پدر بزرگ !
امروز ۶ سال میشود که ندارمت ، ۶ قرن بر من گذشت!
انسان گاه فکر میکند با گذر زمان روز به روز قوی تر میشود
روز به روز تحملش در مقابل درد ها بیشتر میشود
اما وای بر این توهم!
گاه که شکستم ، بغض کردم ، خسته بودم
بیشتر از هر لحظه دیگر کمبود وجود شما را کمبود آن صدای مردانه تان و جمله ی
« چی شده جوجه ی بابا؟ » را حس کردم.
صبح میشود زنگ ساعت به صدا در می آید و روز به ناچار آغاز میشود
اما خدا میداند که من دلم برای شب های تابستانی که پشت بام خانه خواب میشدیم تا هوای تازه را استشمام کنیم، لک زده است
برای بیدار شدن با صدای رسای مردانه تان و شنیدنِ
«هر سحرم ز لامکان میرسد این ندا، ندا
درگه فیض بسته نیست، طالب من، بیا، بیا»
برای آن نسیم صبحگاه و شنیدنِ
«مرغ سحر ناله سر کن
داغ مرا تازه تر کن»
لک زده است
برای آن «چاپی» های صبحگاهی و شنیدن جمله .
پاشو بابا وقت نمازه!
برای انتظار رسیدنتان از نانوایی و آوردن نان گرم
برای شنیدن صدایتان از پنجره رو به کوچه «بابا بیرون شو مکتب دیر میشه»
لک زده است!
پدربزرگ!
نمیدانم شما؟ یا خدا ؟ کدام یکی؟
اما یکی زیر قولش زد !
ما که تکیه کلام ما این بود «ای هم بخیر حل میکنیم»
و خدایی که میگفت ، ادعونی استجب لکم» «مرا بخوان تا استجاب کنم دعایت را»
خدایا مگر از زانو زدن نصف شب و فریاد زدن برای کمکت بالاتر داریم؟
مگر از هق هق زدن و گریه کردن و گفتن خدایا این تکیه گاه ما هست . نگیریش از ما بالاتر داریم؟
من نحوه ی درست صدا زدنت را بلد نبودم، اما تو که توان درک مرا داشتی خدا!
حال که اورا کنار خودت فراخوانده ای و مارا لایق بودن کنارش ندانستی، عزیز بدارش 🤲🏻
روحتان در آرامش پدربزرگ🖤
تو اگر باشی و من باشم و باران باشد
به بغل میکشمت گر چه خیابان باشد
هوس بوسه به لبهای تو وقتی آید
مشکلی نیست درآن کوچه نگهبان باشد
لب تو باشد و من باشم و ای وای خدا
گنه بوسه زدن گردن شیطان باشد
گونه ات معدن و من در پی استخراجش
نمکش حیف که در حصر نمکدان باشد
باز باران به دلم شور جوانی بخشید
"نم باران و تو" ایکاش ، فراوان باشد
راستی هرچه که شدبین من وتو رازست
راز داری صفت فرد مسلمان باشد
من فقط عاشقم و این همه هست ایمانم
از خدا نیست نهان ،از تو چه پنهان باشد
فریدون یزدانی
با ازدحام این همه شمشیر تشنه لب
هر روز روز واقعه تکرار میشود
فقط بلدیم برای کربلا گریه کنیم، غافل از اینکه هرروز واقعه ی کربلا را داریم زندگی میکنیم
متن آخرین صحبت یکی از ۱۴ گمشده نیمروز که سپس پیکرهایشان پیدا شد.
> همه شما دعا کنید...
> مراقب هیبتی (نام فرزند یا یکی از اعضای خانواده) باشید...
> من امیدی ندارم که زنده بمانم.
> این پیام یادگاری من است که به دست شما میرسد.
> همه شما مرا حلال کنید (از حقتان بگذرید).
> من در نفسهای آخر هستم...
> همه شما در یادم هستید...
> (صدای شخص دیگر در پسزمینه که او را صدا میزند: حیاتالله!)
> حیات جان... یک پیغام من هم میگذارم...
> (صدای شخص دیگر: حیاتالله بیا اینجا... از من هم پیام بگیر...)
> به تمام اقوام سلام برسانید، به مادرم سلام بگویید...
> من دارم میمیرم...
> به دوستان بگویید که مرا حلال کنند.
> این دیدار آخر است...
> خدا میداند که آیا من از این تشنگی جان سالم به در میبرم یا نه...
> اما امانتهای مرا (خانواده/فرزندانم) نگه دارید...
> هر دوستی، همه، چه مرد و چه زن...
> به برادرم بگویید... اگر قرضی دارم اول آن را ادا کند و اگر نتوانست، از آنها بخواهد مرا ببخشند...
> میمیرم، این آخرین یادگار من است.
> سلام علیکم... به مادر و هیبتی سلام من را برسانید...
> مراقب هر دوی آنها باشید...»
برای امری، از طریق دوستی با خانم ایرانی که دکترای ادبیات دارند آشناشدم. در واتساپ، به ادامه بحثی که به دلیل آن مزاحم خانم دکتر شده بودم، این سه بیت شعر خودرا که بی ربط به صحبت مان نبود فرستادم:
غریب بودم و درمانده آمدم سویت
مرا ببخش که ناخوانده آمدم سویت
میان خانه من جنگ شعلهور شده بود
به خون کودک من نان خشک تر شده بود
میان آن همه درد و الم چه میکردم؟
به خانه تو نمیآمدم چه میکردم؟
جواب خانم دکتر در پاسخ بیتی از حضرت حافظ بود:
رواق منظر چشم من آشیانه توست
کرم نما و فرود آ که خانه خانه توست
این جواب نغز و صمیمانه و مهربانانه، تمام غصهها و ناراحتیهایی که طی دوسال زندگی در ایران به خاطر توهین و تحقیر شدن از طرف کارفرما و صاحب خانه و همسایه و فلان و فلان در دل مانده بود را از بین برد و حس بسیار قشنگی برایم داد.
در پاسخ خانم دکتر جهت تشکر کردن از محبت زیادشان نوشتم:
به قول استاد کاظمی:
خدا زیاد کند اجر دین و دنیا تان
و مستجاب شود باقی دعا ها تان
همیشه قلک فرزندهای تان پر باد
و نان دشمن تان هرکه هست آجر باد
پاسخ خانم دکتر دوباره بسیار استادانه و صمیمانه و پر از مهربانی بود.
پاسخ این بود:
این سروده به یک شرط قبول است، که بیت اولش را هیچوقت نخوانید!
منظور شان این بود که هیچوقت از خانه ما (ایران) نروید.
این اوج لطف و خوبی و محبت است.
اشاره به این بیت جناب استاد کاظمی:
غروب در نفس گرم جاده خواهم رفت
پیاده آمده بودم پیاده خواهم رفت
در پاسخ نوشتم:
فدای این همه محبت و لطف. اما!
چگونه باز نگردم که سنگرم آنجاست؟
چگونه؟ آه مزار برادرم آنجاست
اقامه بود و اذان بود آنچه اینجا بود
قیام بستن و الله اکبرم آنجاست
شکسته بالیام اینجا شکست طاقت نیست
کرانهای که در آن خوب میپرم آنجاست
خانم دکتر اینگونه پاسخ دادند:
بگذار با همان سروده کاظمی گرامی پاسخ دهم:
من از سکوت و شب سردتان خبر دارم
شهید دادهام از دردتان خبر دارم
و من در پاسخ نوشتم:
به قول جناب سید حمیدرضا برقعی:
همسایه سایه ات به سرم مستدام باد
لطفت همیشه زخم مرا التیام داد
_______
پانوشت:
-همه جا به شمول جمهوری اسلامی ایران، حساب تحصیل یافته ها و چیزفهمان از مردم عام جداست.
۲- به شیوایی و حلاوت شعر فارسی توجه بفرمایید. چقدر با استفاده از شعر میتوان با بهترین حالت ممکن باهم قصه کرد.
گفتگوی یکی از دوستان شاعر از افغانستان با یک خانوم که دکترای ادبیات پارسی دارد از ایران
