قطرهای از دل🐾
Відкрити в Telegram
265
Підписники
-424 години
-497 днів
-46530 днів
Архів дописів
یک بغل ، ده ثانیه یا کمتر از آن لااقل
بوسه ای از گردنت در حد امکان لااقل
دوست دارم با تو باشم، از شلوغی ها بدور
خارج از محدوده البرز و تهران لااقل
ظهر تابستان کنار حوض آبی رنگ ما
یا که زیر سایبان و کنج ایوان لااقل
عاشق آنم که دستت را بگیرم بی هوا
تا دوتایی رد شویم از یک خیابان لااقل
فصل تابستان گذشت و آخر شهریور است
وعده دیدارمان باشد زمستان لااقل
آرزو دارم بگیرم چتر خود را روی تو
کاش با شدت ببارد برف و باران لااقل
کوچه خلوت، زیر باران، بوسه از لبها که نه
یک بغل، ده ثانیه یا کمتر از آن لااقل.
-علی قهرمانی.
هر چند که تلخ اما حقیقت دارد
این ذات بشر به خشم عادت دارد
با هر که محبتم ز حد افزون شد
دیدم که تمایل به عداوت دارد.
-مهدخت نبوی.
.
آن ترک پری چهره که دوش از بر ما رفت
آیا چه خطا دید که از راه خطا رفت
تا رفت مرا از نظر آن چشم جهان بین
کس واقف ما نیست که از دیده چهها رفت
بر شمع نرفت از گذر آتش دل دوش
آن دود که از سوز جگر بر سر ما رفت
دور از رخ تو دم به دم از گوشه چشمم
سیلاب سرشک آمد و طوفان بلا رفت
از پای فتادیم چو آمد غم هجران
در درد بمردیم چو از دست دوا رفت
دل گفت وصالش به دعا باز توان یافت
عمریست که عمرم همه در کار دعا رفت
احرام چه بندیم چو آن قبله نه این جاست
در سعی چه کوشیم چو از مروه صفا رفت
دی گفت طبیب از سر حسرت چو مرا دید
هیهات که رنج تو ز قانون شفا رفت
ای دوست به پرسیدن حافظ قدمی نه
زان پیش که گویند که از دار فنا رفت
#حضرت_حافظ
از چه میترسی دگر بعد از سیاهی رنگ نیست
گرچه تنهایی ولی بی تکیه گاهی ننگ نیست
بیخودی چشم انتظار بی قراری ها نباش
هیچکس اینجا دلش حتی برایت تنگ نیست
گاه میخواهی قوی باشی و میخندی ولی
ناگهان میلغزد اشکت، چون دلت از سنگ نیست
با هجوم خاطراتت بی دفاعی در جدال
خاطرات! آرامتر! حالا که وقت جنگ نیست
تا همینجایی که هستم را خودم پیمودهام
میروم بازم، خدایا شکر پایم لنگ نیست.
من نگاهش ميکنم ، او هم نگاهم ميکند
او برای دل بریدن ، من برای دلبــری !
عشق یعنی تار مو های تنت می ایستند
هرزمان که اسم اورا روی لب می آوری
فانوسو شبو سفسطهی بیتابی
یکبار دگــــر چنبــــرهی بیخـوابی
شب با تب مهتاب غریبی میکـرد
شایـد تو از این فاصلهها میتابی
نه امید وصل دارم که تو را به بر بگیرم
نه توان دلبریدن که سرِ سفر بگیرم .
-فاضل نظری.
من تماشای تو می کردم و غافل بودم
کز تماشای تو خلقی به تماشای منند
گفته بودی که چرا محو تماشای منی
و چنان محو که یکدم مژه بر هم نزنی
مژه برهم نزنم تا که ز دستم نرود
ناز چشم تو بقدر مژه بر هم زدنی.
نیمی از جانِ مرا بردی، محبت داشتی
نیمِ باقیمانده هم هروقت فرصت داشتی
بر زمین افتادم و دیدم سراغم آمدی
دستِ یاری چیست؟ سودایِ غنیمت داشتی
خانهای از جنسِ دلتنگی بنا کردم، ولی
چون پرستوها به ترکِ خانه عادت داشتی
زخم خوردم، گاهی از ایشان و گاه از چشمِ تو
با رقیبان بر سرِ جانم رقابت داشتی
ای که ابرویت به خونریزی کمر بستهست، کاش
اندکی در مهربانی نیز همت داشتی
-سجاد سامانی .
همره موج می شوم راهی اوج می شوم
فوج به فوج می شوم باز مقابلم تویی
سایه ماه می شوم در ته چاه می شوم
راهی راه میشوم باز مقابلم تویی
توی رواق می شوم کنج اتاق می شوم
بسته به طاق می شوم باز مقابلم تویی
این همه مرد می شوم مخزن درد می شوم
ساکت و سرد می شوم باز مقابلم تویی
از همه دور می شوم نقطه کور می شوم
زنده به گور می شوم باز مقابلم تویی
همدم خوار می شوم بی کس و یار می شوم
بر سر دار می شوم باز مقابلم تویی
-مولانا.
تو مرجانی، تو در جانی، تو مروارید غلتانی
اگر قلبم صدف باشد، میان آن تو پنهانی.
-سعدی.
چشم خود بستم که دیگر چشم مستش ننگرم؛ ناگهان دل داد زد: ''دیوانه! من میبینمش.
-شهریار.
