uk
Feedback
مردی نشسته در ایوان؛

مردی نشسته در ایوان؛

Відкрити в Telegram

@Mardineshastadarivanbot

Показати більше
Іран107 896Категорія не вказана
950
Підписники
+524 години
+3147 днів
+67330 день
Архів дописів
«یادِ آن بوسه» غروب را تماشا می‌کرد و به سیگارش پک می‌زد. روی صندلی نشسته بود. پاهایش را دراز کرد. خمیازه‌ای کشید و دوباره به سیگارش چسبید. نمی‌دانست آن‌سوی غروب چه هست، یا آن‌سوی درخت‌ها. خیلی وقت بود چنین خلوتی نداشت. دلش هوس یک نوشیدنی کرد، اما از آدم‌ها دور بود، از هیاهوی شهر. چشمانش را بست و یاد روزی افتاد که با دوستانش برای شنا به برکه‌ی آن‌طرف جنگل رفته بودند. برکه چهار فصل سال آبش سرد بود و هر تابستان با دوستانش به آن‌جا می‌رفت. حتی یک‌بار با سودی یواشکی آن‌جا رفته بود، البته در زمستان‌ها هیچ‌کس آن‌جا نمی‌رفت. وقتی برگشتند با تنبیه‌های سختی مواجه شدند، بعدها با سودی گه‌گاهی به کنار برکه می‌رفت، اغلب در زمستان رفتن به آن‌جا بیشتر کیف می‌داد، چون پرنده‌های رنگارنگ لبِ برکه می‌آمد. یادش آمد سودی پایش لیز خورد و افتاد توی برکه؛ برکه کاملا یخ بسته بود. هوا گرگ و میش بود و برف شدید می‌بارید. خودش را انداخت توی آب و سودی را از سرمای سوزان آب نجات داد. برایش آتش درست کرد و سودی را بغل کرد، سودی می‌لرزید، پوستش از سرما می‌سوخت. چشمانش را بسته بود. چندتا پرنده رنگی آن‌دو را تماشا می‌کردند. هردو در بغل هم می‌لرزیدند. یادش می‌آید در همان گرگ و میش، لبان سودی را بوسیده بود. بعدِ همان بوسه، سودی دیگر نلرزید. پک دیگری به سیگارش زد. خورشید داشت از چشمانش مخفی می‌شد و غروب جایش را به تاریکی می‌داد. خمیازه‌ای کشید و در ذهنش خندید. آیا می‌شود در میان این‌ همه بدبختی، کورسویی از روشنایی از دل خاطراتش او را گرم کند!؟ او می‌لرزید، شبیه وقتی که از برکه می‌آمد بیرون. پک دیگری به سیگارش زد و پرت شد میان افکارش، پیری‌اش و تنهایی‌اش. جواد سپاهی

Kourosh Yaghmaei Dokhtare Del Khaste Shahr 320 .mp32.77 MB

چندتا پیام ناشناس دریافت کردم که ادعا کردند بنده شوخ‌طبع نیستم و جدی ام، البته خدمت عزیزان برسانم که من اگر خیالم راحت باشد، از شیر تعزیه کمتر نیستم😂

اوضاع به قدری بد شده که دیگر چیزی خوش‌حال مان نمی‌کند. حتی گاهی پول هم دلیلی برای آسایش و رضایت مان نمی‌شود. انگار خلأ هایی در زندگی داریم، انگار چیزهایی کم داریم، چیزهایی که فراتر از پول و مادیات اند.

به راستی چرا کتاب می‌خوانیم؟ چرا این‌همه کتاب وجود دارند!؟ مگر می‌شود کتاب خواند و بی‌تفاوت بود، بی‌تفاوت به درد و اندوهِ دیگران!؟ وقتی شما نتیجه‌ی ۱۳ سال زندگی مارسل پروست را در قالب یک رمان بلند می‌خوانید، در حقیقت شما ۱۳ سال از هم‌نسلان خود بزرگ‌ترید، با ظرفیت‌تر و آشناتر. اما چه سودی دارد وقتی کتاب بخوانیم و تاثیر نپذیریم!؟ ما از هر جنبه‌اش می‌آموزیم؛ در واقع کتاب‌ها به ما این امکان را می‌دهند که آگاهانه انتخاب کنیم و تاثیر بپذیریم. من نمی‌توانم بی‌تفاوت باشم، بی‌تفاوت به درد دیگران، به درماندگی و عواطف دیگران. مگر می‌شود چنین بود؟ زیرا من نقش خودم را در جهان بیرون می‌دانم. باید هرکسی بداند، بداند که چه نقشی در عرصه‌ی زندگی دارد و چطور بازی کند.‌ ج

photo content

Repost from نویسندگی
رنج نباید تو را غمگین کند. این همان‌ جایی است که اغلب مردم اشتباه می‌کنند. رنج قرار است تو را هوشیارتر کند به اینکه زندگی‌ات
رنج نباید تو را غمگین کند. این همان‌ جایی است که اغلب مردم اشتباه می‌کنند. رنج قرار است تو را هوشیارتر کند به اینکه زندگی‌ات نیاز به تغییر دارد. چون انسان‌ها زمانی هوشیارتر می‌شوند که زخمی شوند، رنج نباید بیچارگی را بیشتر کند. رنجت را تحمل نکن، رنجت را درک کن! این فرصتــی است برای بیداری، وقتی آگاه شوی، بیچارگی‌ات تمام می‌شود... . - کارل گوستاو یونگ

Repost from N/a
4_5800844505707978383.mp34.32 MB

یادآوری امروز: درون هرکس دریایی از غم‌های نگفته تلنبار شده است؛ امواجی از تنهایی و سکوت، سکوتی که از تنهایی می‌آید. وقتی در خیابان قدم می‌زنم، در نگاه نخست به‌نظر می‌آید با این‌که شاید هرکس به توان خود رنج و مشقت داشته باشد، اما شاید خیلی وابسته به ارضای افکار و احساسات خود نباشند؛ اما وقتی نزدیک همین افراد می‌شوم، بیشترین نیاز را برای شنیده شدن دارند، برای درک شدن، دیده شدن و حس شدن. اما از سر نادانی راه شنیده شدن را نمی‌یابند، ولی به محض این‌که گوش می‌‌سپاری، چونان آتشفشانی عظیم فوران می‌کنند. چه درد‌های ناگفته‌ای در بستر جامعه تنیده است، چه درماندگی‌ها و بی‌چارگی‌هایی. ولی دست‌کم برای ماهایی که ادبیات، شعر و کتاب می‌خوانیم، با ناملایمات بهتر کنار می‌آییم، چون می‌دانیم خوش‌بختی به چه چیزهایی وابسته است و در چه چیز‌هایی نباید حال خوب را جُست.

با شوت تان به تیرک دروازه خورده ام برگشته ام دوباره مرا با لگد بزن عفیف باختری

شهر از درد به خود می‌پیچد درد هرکس به خودش مربوط است عفیف باختری

photo content

🤍
🤍

«باران نمی‌بارید، ولی عینکش نم‌زده بود.»

Repost from N/a
photo content

محاله اسپیلبرگ فیلم بسازه و بد باشه، محاله!

فیلم واقعا تمیز و موزیکاله و تقریبا داستان زندگی خود اسپیلبرگ، کارگردان فیلمه!

دارم فیلم «خانواده‌ی فیمبلمن» با کارگردانی استیون اسپیلبرگ را می‌بینم!

‌ ‌تو عصبانی هستی، اِلِنا. خشمگینی. خیلی غمگینی. می‌دانی که داری گوشت‌تلخ می‌شوی؟ تلخ مثل آن توت‌های کوچکی که گاز می‌زدی، یادت هست؟ آن روز توی جنگل. تو ترسیدی، رنجیدی. حتماً تصمیمم به نظرت خیلی بی‌رحمانه یا احمقانه آمد. بدگمان شدی. خسته شدی. هیچ‌وقت تو را این همه خسته ندیده بودم. و بی‌شک، صبوری، خیلی صبوری، النا. کینه‌توز‌ی‌ات، خشونتت، و ناراحتی‌ات صبوری‌ات را می‌کوبد توی صورتم. صبرت بی‌رحم است، مهاجم است. منتظر چیزی است، مثل هر صبری که در انتظار چیزی است، منتظر توجیهی که فکر می‌کنی جوری خلاصت می‌کند، حتی شاید فقط از چنگ انتظار مهیبت. ولی من نمی‌توانم توجیهت کنم، نه حالا و نه هیچ‌وقت. این تنها چیزی است که می‌توانم به تو بدهم. اگر دوست داری می‌توانی اسمش را بگذاری توجیه. برای من اما مایۀ لکنت زبان است، فریادی است در تاریکی. ‌از کتاب خنده‌های خطرناک استیون میلهاوزر ترجمهٔ مهنام نجفی‌