「آنشرلی با موهای مشکی」
Відкрити в Telegram
خیلی نزدیکم نشو وگرنه به شعر تبدیلت میکنم ... - ناشناس: https://t.me/HarfChatBot?start=f27c4dee5032
Показати більшеКраїна не вказанаКатегорія не вказана
369
Підписники
+124 години
+37 днів
+1830 днів
Архів дописів
«حکمم از زمین رها شدن نبود
سرنوشت من خدا شدن نبود
از هزار چوب خیزران یکی
در قوارهی عصا شدن نبود
گیرم استخوان به نیش هم کشید
سگ به جوهر هما شدن نبود
از چهل دَرِ طلسم قصهها
هیچ یک برای واشدن نبود
تو در آینه شما شدی ولی
با منات توان ما شدن نبود
آری آشنا شدن هم از نخست
جز به خاطر جدا شدن نبود»
حسین منزوی
«کوه را خستگیِ ایستادن میفرساید، رود را خستگیِ رفتن و انسان را در میان ایستادن و رفتن.»
سابیر هاکا
+1
امروز گفتیم بعد تموم شدن امتحانا بریم بیرون که مثلا خستگیمون در بره.
رفتیم سینما وسط فیلم برق رفت.
توی مسیر برگشت هم اوتوبوس خراب شد و یک ساعتی هست که منتظر اتوبوس بعدی هستیم.
فکر کنم تنها پلنی که این روزا به نتیجه میرسه خوابه 😂
"آخره قصمه اما
قصهی آخرم این نیس
آخر راهی که باید
من ازش بگذرم این نیس..."
به برّ و بحر نخواهی دید
کسی چنین که منم آتش
دو سوم بدنم آب است،
تو سوم بدنم، آتش
نهنگ شعلهوری هستم
که میتوانم اگر باشی
میان آبیِ اقیانوس
محیط را بزنم آتش
چه کرده داغ تو با قلبم
که با تپیدن این کوره
رسوخ کرده به جای خون
به پارههای تنم آتش؟
چه کردهای که منِ آرام
میان پیلهی ابریشم
چو اژدها شوم و یکسر
بریزد از دهنم آتش؟
چه دوزخیست حیات من
که روز واقعه هم حتی
بعید نیست که چون ققنوس،
برآید از کفنم آتش
نه شیخم و نه ز صنعانم،
جوان کافر زنجانم
که چشمِ خیرهسری انداخت
میان پیرهنم آتش
زهی زبان پر از قندی،
که سوخت جان مرا چندی
نداد آب حیات اما
نهاد در سخنم آتش
غلامرضا طریقی
دیروز چاه آشپزخونه خوابگاه_گلاب به روتون_ زده بود بالا اما نمیومدن درستش کنن، تا بالاخره تلفات دادیم و یکی از بچهها سر خورد، بعد اومدن و رسیدگی کردن.🙂
اون بندهخدا هم اول میره بیمارستان میلاد، دکتره عکس میگیره بهش میگه:« هیچیت نیس، مسکن بخور و کمپرس یخ بزار روش خوب میشی.» بعد وقتی گفته درد داره و نمیتونه دستش و تکون بده، برداشته دستشو بزور بالا و پایین کرده گفته ببین تکون میخوره😑
امروز دوباره رفت بیمارستان دیگه و اونجا بهش گفتن آرنجش شکسته🙂
من که دیگه واقعا ایدهای ندارم داره چه اتفاقی میوفته :)
Repost from سید حسین حجازی
زمین میخواست آسمان را ببوسد
نتوانست، کوه به وجود آمد
دانه میخواست سر شاخهها را ببوسد
نتوانست، گل به وجود آمد
دریا میخواست دست زمین را ببوسد
نتوانست، موج به وجود آمد
شبیه من که میخواستم تو را ببوسم
نتوانستم
و شاعری به وجود آمد..!
#سید_حسین_حجازی
@hossein_hejazii
«آن سست وفا که یار دلسخت من است
شمع دگران و آتشِ رخت من است
ای با همه کس به صلح و با ما به خلاف
جرم از تو نباشد گنه از بخت من است»
سعدی جان
از خواب برگشتم به تنهایی…
پل میزنم از تو به زیبایی…
چشمامو میبندمو میبینم
دنیا رو با چشم تو میبینم :)
«بخوابان چشم! شاید یار را این بار هم دیدی
و حتی شاید او را با کمی اصرار بوسیدی»
غلامرضا طریقی
"آنجا یک قهوه خانه بود،
اما ننشستیم به نوشیدن دوتا استکان چای.
چرا؟
دنیا خراب میشد اگر دقایقی آنجا مینشستیم و نفری یک استکان چای میخوردیم ؟
عجله... همیشه عجله!
کدام گوری میخواستم بروم؟
«من به بهانهی رسیدن به زندگی،
همیشه زندگی را کشتهام»"
محمود دولتآبادی
انقدر خوشمزه بود
که قطعا دیگه تکرار نمیشه این مزه
لطفا دیگه نپزش🙂🌱
هیچی بار اول نمیشه
Repost from غلامرضا طریقی
📍
شگفت این که کمتر از سی سال پیش در همین مملکت، کسی در قواره احمد شاملو با فردوسی شوخی میکرد.
انگار از این نظر هم کیلومترها سقوط کردهایم.
@gholamrezatarighi
