「آنشرلی با موهای مشکی」
Відкрити в Telegram
خیلی نزدیکم نشو وگرنه به شعر تبدیلت میکنم ... - ناشناس: https://t.me/HarfChatBot?start=f27c4dee5032
Показати більшеКраїна не вказанаКатегорія не вказана
368
Підписники
+124 години
+37 днів
+1730 днів
Архів дописів
#پیام_ناشناس
من از کسایی که حقوق میخونن و این شکلی ان دو برابر بقیه تعجب میکنم.
انتظارم نداشتم جوابت این باشه.
باشه.
#پیام_ناشناس
استفهام انکاری بود
مگه شک دارم که سوال بپرسم.
عجیبه برام
من درک میکنم که الان چرا اینجوریای. خودمم یه مواقعی انقد احساساتی شدم که همین جوری بودم. ولی باید منطقی بود دیگه.
#پیام_ناشناس
واقعا از اعتراضاتی تو دانشگاتون حمایت میکنی که توش پرچم آتیش میزنن، شعار به نفع پهلوی میدن، و هزار تا فحاشی دیگه میکنن؟
مگه دانشجوی حقوق نیستی؟ تو که باید بهتر بدونی اینا جرمه
تو که باید بهتر بدونی تو قرن بیست و یکم هیچ دیوانه ای سمت حکومت سلطنتی نمیره
بعد اینایی که عکسشونو میذاری رو مگه مطمئنی ج.ا کشته؟ مگه بجز اسمشون چیزی ازشون میدونی؟ خب اون همه فیلم اومده بیرون که یه سری آدم ناشناس از بین جمعیت مردمو زدن
یه درصد احتمال نمیدی ج.ا نزده باشه؟ یا تو عم مثل بقیه احساساتی شدی؟
اصل بر برائت نبود؟
اصل بر این نبود که حتی اگر قاضی ظنش نزدیک به علم بشه و ۹۹ درصد بشه، کار به لوث میکشه و فقط دیه ثابت میشه نه قصاص؟
چی بگه ادم
«تاوان تمام جنگها را تعداد کشتهها مشخص میکند، اما ما دیرزمانی است داریم از این جنگ بهرهها میبریم. باید بین پیروزی در جنگ و فتح قبرستان یکی را انتخاب کنیم»
آفتابگردانهای کور | آلبرتو مندس
«آیا بهتر نبود که میرفت و در قبرِ خود میخوابید و میگذاشت رویش خاک بریزند ...؟!
بدون وحشت، از خدا میپرسید که آیا واقعاً خیال میکند مخلوقاتش از آهن درست شدهاند که بتوانند این همه درد و بدبختی را تاب بیاورند ...؟!»
گابریل گارسیا مارکز
Repost from توییتر الزهرا
+9
عکسهایی از اعتراضات ۴ اسفند ۱۴۰۴
دانشگاه الزهرا تهران🥀
ویدیوها و عکس های دیگر را با ما به اشتراک بزارید:
@Alzahratwitter_bot
#توییتر_الزهرا
@twitter_alzahra
«بس است هرچه زمین از من و تو بار کشید
چگونه میشود از زندگی کنار کشید؟
برای دور زدن در مدار بی پایان
چه قدر باید از این پای خسته کار کشید؟
گلایه از تو ندارم چرا که آن نقاش
مرا پیاده کشید و تو را سوار کشید
حکایت من و تو داستان تکه یخی ست
که در برابر خورشید انتظار کشید
چگونه میشود از مردم خمار نگفت
ولی هزار رقم دیده ی خمار کشید
اگر بهشت برای من و تو است چرا
پس از هبوط خدا دور آن حصار کشید
چرا هر آن چه هوس را اسیر کرد اما
برای تک تکشان نقشه ی فرار کشید
خدا نخست سری زد به جبه ی منصور
سپس به دست خودش جبه را به دار کشید
خودش به فطرت ابلیس سرکشی آموخت
و بعد نقطهی ضعفی گرفت و جار کشید
غزل قصیده اگر شد مقصر آن دستیست
که طرح قصه ی ما را ادامه دار کشید»
غلامرضا طریقی
Repost from N/a
-اما چه باید گفت از انساننمایانی که ننگ نام انسانند
درندهخویانی که همدندان گرگانند
آنان که عشق و مهربانی را در دستهای کور کین کشتند
آنان که انسان بودن خود را
در پای دین کشتند
هوشنگ ابتهاج
«بذرها را خلاصه سبز کنید
همه را سر به سر کنید و سپس
هر درختی که سربلندتر است
گردنِ دار ها بیندازید»
Repost from داییناصر و شرکا
+2
امروز دو تصویر تو ذهنم گره خوردند؛
یکی از لیدز، جایی که سارا عکس رها رو بین جمعیتی از معترضان بالا گرفته بود و یکی از تهران، جایی که من جلوی دانشگاهش قدم میزدم، همونجایی که روزی رها هم با رویاهاش ازش گذشته بود. این غم مرزی نمیشناسه؛ از خیابونهای ایرانِ عزیز تا مکانهای دوردست، ردِ اسمش هنوز توی هواست. رها فقط یه اسم نیست؛ نشونهی دختریه که خواست آزاد زندگی کنه! رها دیگه نمیگه، اما هنوز شنیده میشه.
قبل از این ماهم از صدای گنجشکها، آرامش میگرفتیم
از یک فنجان چای و نبات کاممان شیرین میشد
از آسمان و ابرهایش و از سادهترین موضوعات روزمره لذت میبردیم
ما انسانهای معمولیای بودیم با خندهها و دردهای معمولی.
ما یک اسباببازی ساده بودیم که از میدان بازیمان به میدان جنگ کشیده شدیم
ما سیاسی نبودیم
مارا سیاسی کردید :)
«...هوا دلگیر، درها بسته، سرها در گریبان، دستها پنهان…
نفسها ابر، دلها خسته و غمگین، درختان اسکلتهای بلورآگین…
زمین دلمرده، سقف آسمان کوتاه، غبارآلوده مهر و ماه…
زمستان است...»
مهدی اخوان ثالث
Repost from کارن مقدم
چقدر از تو نوشتم... خدای رفته ی من
چقدر چلچله ها را پیام/بر کردم
چقدر بعد تو هر شب به نیلِ گریه زدم
چقدر پای غمت بی عصا خطر کردم
نپرس حال دلم را كه بعد تو مثل
صداى شِر شِرِ دلشوره ى النگو هاست
تو رفته اى و نفهميده ام چه بر من رفت
که در معامله ی بُرده هم ضرر کردم
عجیب نیست اگر بر لبم ترک دارم
مسیر عشق همیشه پر از بیابان است
پس از تو هیچ لبی را نخواه مزه کنم
تو شاهبوسه ی هر چه لبی که تر کردم
تو آب رفته ى جويى كه برنخواهی گشت
تو مبتداى منى كه خبر نخواهی شد
ببین چگونه پس از رفتن تو لال شدم
که از تماس لبم با خودش حذر کردم_
_پس از تو هر چه عزيز(م) تقاص خواهد داد
که عاشقت شده (ام) را نمی توان گفتن
که "میم" ، لغزش لب های من به روی خود است
تو رفته اى و من از ميم ها سفر كردم
به فال نيك گرفتم اگر تو سرد شدى
اگر هواى من و تو هواى اسفند است
بکار روی لبم لب که بوسهدار شویم
که با خیال تو خود را بهار تر کردم
نهال باش كه در زير پات خاك شوم
هميشه راز زمينى شدن كه گندم نيست!!
شهابواره ی دلکنده از بهشتم كه
سری بريده براى تو شعله ور کردم
چگونه شد که لب اعتراض پرور من
بجای سفره ی مردم تو را هوار زده
منی که توی دهان سیاه تاریخم
خوشم که با تو شب خیره را سحر کردم
#كارن_مقدم
@karen_moghadam
"کم به چشم آمدگانیم" که شادید شما
ما زیادیم ولی ابنِ زیادید شما!
حسین جنتی
