uk
Feedback
تانگوی شیطان

تانگوی شیطان

Відкрити в Telegram

نیم ساعت توی بهشت بودن، قبل از اینکه شیطان بفهمه مردی.

Показати більше
Країна не вказанаКатегорія не вказана
214
Підписники
+124 години
+27 днів
+230 днів
Архів дописів
++++

sticker.webp0.21 KB

Cold Little Heart Michael Kiwanuka.m4a9.22 MB

photo content

اندوه تابستانی تموم شد.

Repost from N/a
امروز سنگین‌ترین روزیست که در خاطره‌‌م جای گرفته. نه به خاطر اتفاقی که رخ داده، نه به پای رفتن کسی یا شکستن چیزی در جهان بیرون؛ بلکه به خاطر این که خود من، از عمیق ترین لایه‌های وجودم فرو ریخته‌ام. آن قدر که حتی آوای ترک خوردن تنم، برای خودم کهنه و تکراری شده. مثل موسیقی که بارها و بارها از رادیوی کهنه پخش شده و حالا دیگر هیچ حسی را بر نمی‌انگیزد. به دست‌هایم خیره شده‌ام. همان دست‌هایی که روزگاری در کودکی، باشوقی بی پایان برای گرفتن خورشید به آسمان دراز‌ می‌شدند‌، اکنون تنها سنگینی پوچی را بر زانوهایم حس می‌کنند. گویی، هر گامی که برای زیستن برداشته‌ام-هرصبح زود، هرشب‌ بی‌خواب، هر تلاش بی‌صدا- نه مرا به پیش راند، نه کسی را به من رساند. انگار که همه‌ی آن قدم‌ها، روی شن‌‌های روان کویری بی‌کران بود؛ هرچه بیشتر دویدم، بیشتر فرو رفتم. تاریکی این بار از فراسوی شیشه‌های پنجره، که از مغز استخوان‌هایم سر بیرون زده. آهسته و پیوسته، جان مرا می‌تراشد؛ مانند نمکی که با چاشنی صبر، بر زخم کهنه‌ای می‌پاشند. ومن تنها نظاره‌گرم؛ بی‌ جنبش، بی‌ آوا، بی توان. نه دستی برای یاری دارم، نه صدایی برای فریاد. فقط من مانده‌ام و این سکوت پر غوغا. از کوچه، صدای غرش ماشین سنگین بلند می‌شود. درون سوزش فریاد می‌کشد، دود از اگزوز به هوا برمی‌خیزد. اما هیچ‌ کدام به پای نجوای پرخروش افکارم نمی‌رسد. افکاری که از هر بانگی رساترند، ازهر حرکت بیرونی عمیق‌تر و راست‌تر. افکاری که نه ازجنس صدا، که ازجنس زخم‌اند. هرکدام، یک خار در گلوی بی‌صدای من. تمام روزهایم را بااین پندار شیرین گذرانده‌ام که روزی خواهد رسید که همه چیز سر جای خودش قرار بگیرد. اما هرچه جلوتر رفتیم، افق تاریک‌تر و دورتر شد. نه روشنی دمید، نه باد صبحگاهی وزید، نه پرنده‌ای آواز خواند. فقط من ماندم و اینهمه شب سهمگین، که هرساعت وجبی تازه از پوست جانم را می‌پوشاند، لایه‌ای بر‌ لایه‌ای دیگر، تا جایی که دیگر نمی‌دانم زیر این همه سیاهی، هنوز چیزی ازمن باقی مانده یانه؟ و بااین همه، نمی‌میرم. نه به پای امید که سال‌هاست پریده، نه از روی باور که مدت‌هاست لرزانده‌ام، بلکه از روی عادت محض. عادتی که در تار و پودم تنیده. مثل نفس کشیدن، مثل چشم به هم زدن، مثل ایستادن در صف طولانی زندگی. سرما از درون استخوان‌ها بیرون زده، نه ازبیرون. انگار که قلب تپنده‌ام را در مشت گرفته‌ام و خودم ازهمین گیرایی، ازهمین تماس بی واسطه زندگی‌ام، می‌لرزم. عرق سردی بر پیشانی‌ام نشسته، اما لب‌هایم خشکیده از باد بی رحمانه همین اتاق بسته‌ست. و بااین حال، همین که در دل این تاریکی نشسته‌ام - همین که هنوز نفس‌ می‌کشم، هنوز می‌نویسم، هنوز می‌اندیشم - خودش شکلی از ماندن است. اما نمی‌دانم می‌رسد روزی که نور از پشت ابرها سرک بکشد؟ یا شعله کم جان یک کبریت در دستانم نوری باشد که نصیب شب‌هایم شود؟

Repost from مخرب
امروز مردم ، دیروز هم همینطور ، یادم نمی آید کی زنده بودم ، اما مردن هایم هم دیگر قابل شمارش نیست ، دیگر نمیدانم ، تا چه حد ملتمسانه و کمی هم بزدلانه جان پس می دهم و در ازایش درد می گیرم. اگر درونم را بشکافی ، جز مایع سیاه فام چیز دیگری نمی یابی. اما اگر مغزم را متلاشی کنی ، فکر های زیادی هستند ، که ناقوسشان ، گوش هایت را کر می‌کنند ، و اگر دست به عمق افکارم ببری. کودکی در آنجا میبینی که گم شده است ، و به تدریج در افکار حیران می شود . اما اگر آن کودک را با شادی یافتی، بدان که دیگر من پیروز شده ام و بر همه چیز غلبه کرده ام. اما اگر او را با آن جثه کوچکش در مخروبه های رنج پیدا کردی، بدان، که من مرده ام و دیگر هیچ وقت باز نمی گردم

Together-با هم.m4a5.26 MB

photo content
+2

photo content
+2

Repost from N/a
photo content
+1

If This Be Victory Ramin Djawadi.m4a5.26 MB

photo content
+1

توی چابهار به ازای هر نفر سه تا کافه است، از همشون متنفرم.

00:00