تانگوی شیطان
Відкрити в Telegram
نیم ساعت توی بهشت بودن، قبل از اینکه شیطان بفهمه مردی.
Показати більшеКраїна не вказанаКатегорія не вказана
236
Підписники
-124 години
+87 днів
+2330 днів
Архів дописів
236
چطوری میتونی تحمل کنی کسی که بهترین دوستت بوده کسی که حتی حاضر بودی جونت رو براش فداش کنی، یک روز در جلد یک شیطان به کسی که عاشقش بودی جلوی چشات تجاوز کنه؟
236
برزرک ( گاتس ) کسی که از جهنم فرار کرد، درسته که یک دست و چشش رو از دست داد، ولی حتی جهنم هم حریفش نشد.
236
هرکسی توی منجلاب زندگی شخصی خودش گیر کرده، مردم وقت اینو ندارن که به تو فکر کنن چه برسه به اینکه بدونن داری چه کارای میکنی
236
ما در طول زندگی بخش های از خودمون رو در حال و آینده ملاقات میکنیم، بخش هایی از خودمون رو از دست میدیم، بخش های پاره پاره شده در هم تنیده میشن و بخش های جدیدی از خودمون رو میسازن.
236
آدم هیچ شوق و دلیلی برای زندگیکردن نداره، ولی بازم با تمام وجود چسبیده به این دنیا و نمیخواد بمیره.
236
🖊 اندر حدیث دو افسانه
✍️ روزی که از سایهٔ گذشته بیرون آییم!
قرنهاست که ما ایرانیان میان دو افسانه سرگردانیم: یکی در لباسِ دین، دیگری در جامهٔ دربار. یکیاز کربلا آغاز میشود، دیگری از تختجمشید. یکی وعدهٔ بهشت میدهد، دیگری یادِ شکوهِ نیاکان را. و هر دو در نهایت یک کار میکنند: بازداشتنِ انسان از اندیشیدن به فردا. ما هنوز گرفتاریم در دور باطلی از عزاداری و افتخار، از گریه برخاکِ کربلا تا فریادِ «کوروش پدر ماست!» این هر دو ، اگر به تفکر نینجامند، چیزی نیستند جز دو چهره از یک اسارت. اسارتی که ما را میان خاک و افلاک معلق کرده است. نه زمین را ساختهایم، نه آسمان را گشودهایم. در یک سوی میدان، مردمانی را میبینیم که با پای پیاده تا کربلا میروند، تا شاید در خاکی که قرنها پیش خون بر آن ریخته شد، امیدی برای رستگاری بیابند. در سوی دیگر، جمعی که بر مزار شاهان باستان گل میگذارند، گویی شکوهِ ایرانِ دیروز، نسخهٔ درمانِ امروز است. اما هیچکدام از این دو، نانی بر سفرهٔ ما نیاوردهاند و نوری بر آیندهمان نیفشاندهاند.
ما به جای شناختِ تاریخ، آن را پرستیدهایم. به جای نقدِ گذشته، در آن زیستهایم. از اسطورهها بت ساختهایم، از پادشاهان پیامبر و از پیامبران پادشاه. منشورِ کوروش را نه برای فهمِ زمانهاش، که برای اثباتِ برتریِ خود بر دیگران خواندهایم. در حالی که اگر درست بنگریم، آن منشور، بیشاز آنکه اعلامیهٔ آزادی باشد، سندی است از درآمیختگیِ سیاست و مذهب، همان پیوندی که تا امروز، استخوانِ اندیشه را در این سرزمین شکسته است. کوروش را «پدرِ آزادی» نامیدهاند، اما فراموش کردهایم که آزادی را نه پدر میبخشد و نه پیامبر. آزادی را انسان میسازد، با خرد، با شک، با رهایی از هر سلطهای که نامِ خدا یا شاه بر خود نهاده است. همانطور که اسارت، همیشه با پرچمی مقدس آغاز میشود، خواه پرچمِ ساسانی، خواه پرچمِ عاشورا.
ما به گذشته چنان چسبیدهایم که آینده را از یاد بردهایم. میانِ دو تاریخ گم شدهایم: ۱۴۰۰ سالِ گریه و ۲۵۰۰ سالِ غرور. هر دو چنان بر دوشِ ما سنگینی میکنند که دیگر توانِ برخاستن نداریم. یکیاز ما میخواهد خاک بر سر کنیم، دیگری میخواهد تاج بر سر بگذاریم و ما هنوز نفهمیدهایم نه تاج راه نجات است، نه تازیانهٔ تقدس. باید جرأتِ بریدن داشت، از گذشته، از اسطوره، از بتِ تاریخ. باید به جای پرستشِ مردگان، به ساختنِ فردا اندیشید. تا وقتی در موزهها و مزارها دنبال معنا میگردیم، معنای زندگی را از دست دادهایم. آینده را نمیتوان از دلِ قبرستانِ تاریخ بیرون کشید. روزی که مردمِ ایران بفهمند شکوه و سوگ، هر دو زنجیرند، روزی که نه از شاهی شرمسار باشند و نه از خدایی مرعوب، روزی که تاریخ را بخوانند، نه برای افتخار یا عزا، بلکه برای شناخت و رهایی، آن روز، نخستین روزِ آینده خواهد بود!
منبع : سایت اندیشه پویا
236
Repost from تانگوی شیطان
در چنین زمانی اگر انسان موسیقی را نداشت چگونه میتوانست این شرایط تاب بیاورد!؟
236
کاش میشد شغلم رو عوض کنم، دیگه تحمل این همه تروما رو ندارم، این ارتباط های اجباری و لبخند های فیک دیگه حالم رو بهم میزنن.
