220
Підписники
-324 години
-177 днів
-9030 днів
Архів дописів
218
Repost from 📚همکلاسی 📚
🔴 رتبه دوم کنکور تجربی : سید ارمین حسینی
🔴 رتبه سوم کنکور تجربی : سید علی جعفری
🔴 رتبه چهارم کنکور تجربی : سارینا واحدی
🔴 رتبه ششم کنکور تجربی : امیرعلی راوندی
🔴 رتبه هفتم کنکور تجربی : محمد مهدی حاجیان
📚 @hamclasix 📚
218
https://t.me/EX1UL/23155
«تو»
من فاصله میگیرم.
از خودت، از زندگیت، از احساساتت نسبت به من، از آدمای زندگیت، از مشکلاتت؛ اصلأ از هرچیزی که به تو مربوط باشه.
از اون چیزی که بخواد بهت یه جوری بهت ربط پیدا کنه.
روزای بدون تو گذشتن و من از روزای با تو و بی تو خستم.
اونقدری بهت اهمیت میدادم که انگار هیچکس جز خودت منو نمیتونه نابود کنه، بفهمه، درک کنه، دوستم داشته باشه، بهم اهمیت بده، باهام کنار بیاد، باهام حرف بزنه، موردعلاقههای من رو یادش بمونه، توی زندگیم بیاد و بخواد که بمونه.
ببین حرف من این نیست همیشه بودم و تو هیچ وقت نبودی؛ اتفاقا اونقدری پررنگ شدی که بهم زخم زدی و کم کم همهچیزم رو ازم گرفتی حتی خودم که دیگه حتی الان توی زندگیم نیستم.
اما حالا که اومدی، تازه فهمیدم چقدر توی چشمای تو پیدا نبودم.
وجب به وجب مسیر رو با چشمای تو میدیدم و انگار هیچی غلط نبود.
ولی بود، همین بودنِ تو اشتباه بزرگیه که هیچوقت نمیخوام دوباره تکرار بشه.
در کنار تمام اینها اونقدری دلم برای تو و احمق بودنت میسوزه که هیچجا برای خودم اینجوری دل نسوزندم.
اصلأ وقتی میبینم دورم نیستی، میبینم که منو خط زدی روحم جلا میگیره.
اصلأ خوشحالم که میبینم به خاطر تو آدمی شدم که بیاحساسترینه، بیخیالترینه، ساکتترینه و نبودنم بیصدا از جایی میفهمی که هیچکس برای تو من نمیشه و نیست.
و خب به من چه کی توی زندگیت میاد و میره؟
به من چه مردمِ شهر از تو چی میگن؟
به من چه اگر تو اونقدری نامردی دیدی که برای عشق هیچجایی توی دلت نیست؟
به من چه از کی خوردی و کجای زندگیت خوردی؟
و ببین داستان من و تو اینجا به نقطه ته خط نمیرسه.
بلکه اونقدری قلبت میشکنه که تازه یادت میفته من چی کشیدم.
تازه متوجه میشی من چقدر تورو دوستت داشتم و تو هیچ وقت حتی اندازه یه بند انگشت دوستم نداشتی و نمیخوای داشته باشی و میدونی چیه؟
خستم، اونقدری که حتی ذهنمم نمیدونه باید چی رو انتخاب کنه تا بلاخره یکم نفس راحت بکشه.
تا شاید فرجی بشه و سر و صدا نداشته باشه.
نمیدونه از چی بنویسه، اصلأ باید از تو چی بگه که بلآخره برای تو مهم بشه و بخوای اون رو گوش بدی.
داستان من و تو اینجا تموم نمیشه، ته قهوهِ تلخ هم پیدا میشی و باز هم میدونم که میری ولی این نامردیه که بخوای با شکلات تلخ فراموش نشی و بازم یادِ من بمونی در کنارش مثل یه باد سرد که خستگیهاش رو روی برگ درختها میندازه میخوای که بری و دیگه هیچوقت برنگردی.
کاش واقعاً هیچوقت دوباره کلاهت اینورا نیفته و نخوای بازهم منو هوایی کنی؛ آره بازهم سمت تو برگردم و بیشتر از قبل داغون بشم.
اونقدری گوشهگیر که تهسیگاریهای توی جاسیگاری حرفای نزده من به تو باشن.
اونقدری که ویسکی روی میز نگاه من به تو باشه وقتی حتی از خودت هم خسته شدی.
