مـاهـزاد؛
Відкрити в Telegram
نـه تمـامـاً نـور، نـه اسـیر تـاریکـی؛ چیـزی مـیان ایـن دو..
Показати більшеКраїна не вказанаКатегорія не вказана
382
Підписники
Немає даних24 години
-77 днів
-5530 днів
Архів дописів
382
Repost from N/a
سیاه، شبیه چشمهای تو بود؛ عمیق، خاموش و بیانتها. و سفید، شبیه نوری که از پنجرههای بلندِ کلیسای قدیمی روی زمین میافتاد؛ نوری سرد و کمرنگ که انگار برای روشن کردن جهان نیامده بود، فقط آمده بود تا سایهها را زیباتر کندچقدر قشنگ 🫠🫠 بیشتر وقت ها رنگ قهوه ای رو میگفتن برا چشم و چه توصیف قشنگی برای نور 😭🫠
اما من به هیچکدام نگاه نمیکردم. تمام حواسم به جای خالی تو بود
تو در هیچکدام از آن نیمکتهای خالی نبودی، در میان شمعها نبودی، پشت پنجرهها هم نبودى؛ اما من هرجا را که نگاه میکردم، ردی از تو میدیدم. در سفیدیِ نور، در سیاهیِ سایهها، در صدای باد، در بوی باران روی خاک و حتی در سکوت سنگهای سرد کلیسا
شاید عشق همین باشد؛ اینکه یک نفر آنقدر در وجودت ریشه بدواند که بعد از رفتنش هم نتوانی جهان را بدون او ببینی🫠🫠🫠🫠🫠 گریه چیه....
اگر روزی دوباره ببینمت، هیچ حرف بزرگی برای گفتن ندارم. فقط شاید کنارت بایستم، در همان سکوتی که همیشه بین ما زیباتر از هر کلمهای بود
و بعد از رفتنش حتی سفیدترین روزها هم رنگِ دلتنگی بگیرندخیلی قشنگ بود ، خیلی ، اصلا چی بگم واقعا ، خیلی قشنگ بود ، همه چی 🫠🫠 خسته نباشید
