uk
Feedback
در تاریخ بنویسید

در تاریخ بنویسید

Відкрити в Telegram

«به نام فرزندان و جان‌فداهای میهن» رسالتِ بازمانده، به یاد آوردن است.

Показати більше
Країна не вказанаКатегорія не вказана
199
Підписники
+124 години
+47 днів
Немає даних30 днів
Архів дописів
پنج‌ماه از جنایت دی‌ماه گذشته و ما فقط نوک قله این جنایت رو دیدیم و می‌شنویم...

ربودنت و شصت روز بعد، جواب آن همه چشم‌انتظاری را با سرب سردِ نشسته بر شقیقه‌ات دادند. تنها دو روز از غیبتت گذشته بود که گفتند زنده‌ای. همین یک جمله کافی بود تا چرخ‌دنده‌های بی‌رحم امید به کار بیفتند. از آن روز، هر ثانیه با طعم گسِ انتظار گذشت. اهل خانه خیره ماندند به لولای در، منتظر معجزه‌ای که قفل حیاط را بچرخاند، چارچوب را پر کند و تو را به خانه برگرداند. گفته بودند می‌آیی؛ وعده داده بودند که نفس می‌کشی؛ که هر لحظه ممکن است دستت روی دستگیره بنشیند... شصت روزِ تمام، زندگی را در برزخِ میان بیم و امید به بند کشیدند. شصت روز تمام، رویابافی‌های یک مادر را با تارهای مرئی و نامرئیِ دروغ کوک زدند. شصت روزِ تمام، زندگیِ یک خانواده را میان آوارِ دروغ‌ها و رویاهای دست‌ساز معلق نگه داشتند. و بعد، به جای خودت، پیکرت را پس دادند. جسم بی‌جانت چنان آرام خوابیده بود که انگار فرسنگ‌ها از این حجم از درد فاصله دارد. تنی که تنها چهارده بهار را دیده بود، حالا بومِ سیاهی شده بود از کبودی‌های بی‌رحمانه. کدام دستِ بی‌رحم توانسته بود چنین بلایی بر سر بهار عمرت بیاورد؟ آن خطوط کبود و ارغوانی، آن ردِ تازیانه‌های ظلم را چه کسی بر تنِ نحیف و چهارده‌ساله‌ات حک کرده بود؟ شصت روزِ تمام، مادری را با لالاییِ امید به زنده بودنت خواباندند و بیدار کردند، و در نهایت، تنِ یخ‌زده‌ات را با نشانِ شلیکِ خلاص بر شقیقه‌ات، روی دستش گذاشتند. - برایِ جاویدنام امیرمحمد شاه‌کرمی

داستان یسنا اسماعیلی موضوع: یسنا اسماعیلی یک پدر داشت که آن جاوید شد. آن یسنا دیگر نمی‌تواند زندگی کند. فکر کنید شما پدر نداشتید زندگی می‌کردید. من خانواده‌ام را دوست دارم. اسی یعنی بابام هم دوست دارم. آن به خاک نرم هدیه شد.
یسنا دخترِ کوچکِ جاویدنام ابوالفضل اسماعیلی، پیکر شماره ۱۱۷۸۰ هست.

و آن گلوله هر شب به قلبم، چشمانم، دستم، پایم، پهلویم و مغزم اصابت می‌کند... پوستم را می‌شکافد و شما را در من حک میکند و عبور میکند. اما؛ خونریزی می‌کنم و خونی نمی‌آید زخم می‌کند و ردی نمی‌گذارد می‌کُشد و زنده نگه می‌دارد و من هر شب انتظار آن گلوله را می‌کشم تا با آن عهد ببندم که باز بیاید؛ که مبادا فراموش کنم، آنچه بر شما گذشت.

بر زمین افتاد؛ مثل برگی که از تقویم روزگار سقوط کند. نه درختی تکان خورد، نه پرنده‌ای پروازش را شکست. انسان چقدر ارزان می‌میرد
بر زمین افتاد؛ مثل برگی که از تقویم روزگار سقوط کند. نه درختی تکان خورد، نه پرنده‌ای پروازش را شکست. انسان چقدر ارزان می‌میرد، در شهری که آهن و باروت، از خون رگ‌های ما سیراب می‌شوند.

کاش سرنوشت، زمانه‌ای دیگر را برای ما انتخاب کرده بود؛ زمانه‌ای که در آن، برای شنیدن نام تو این‌گونه چشم‌انتظار نمی‌ماندم.

شامگاهان؛ ماهی کوچک جامانده از تور ماهیگیران, بر ساحل
شامگاهان؛ ماهی کوچک جامانده از تور ماهیگیران, بر ساحل

این سه فیلم، از جاویدنامان، مادران و فرزندان آنهاست که توی این مدت که توی خاموشی بودیم از شبکه منوتو پخش شد.

سکوتِ من از تهی‌بودن نیست؛ از تراکمِ بی‌حدِ ناگفته‌هاست. کلمات، کوچک‌تر از آنند که این حجم از روایت را به دوش بکشند؛ در هجومِ این‌همه قصه، مانده‌ام از کدام سررشته آغاز کنم. گاه قلم برمی‌دارم تا بنویسم، اما خط به خط تصویرِ گنگِ آرزوهایشان، زیستنِ ناشناخته‌شان و آخرین دم و بازدمِ غریبشان راه را بر من می‌بندد. من تنها، وارثِ شجاعت و شرافتِ آن‌ها شده‌ام، بی‌آنکه از عمقِ دردها و جزئیاتِ روزگارشان چیزی بدانم. راستش را بخواهی، در برابرِ عظمتِ آنچه بر آن‌ها گذشت، گاهی حتی رویِ نوشتن هم ندارم.

کودک که بودم، گورستان برایم جدول متقاطعی از سوال‌های بی‌پاسخ بود. قدم که می‌زدم، چشمم به سنگ‌هایی می‌افتاد که نام دو نفر روی
کودک که بودم، گورستان برایم جدول متقاطعی از سوال‌های بی‌پاسخ بود. قدم که می‌زدم، چشمم به سنگ‌هایی می‌افتاد که نام دو نفر روی آن‌ها حک شده بود. با همان سادگی بچگی سرگردان می‌شدم که چطور دو انسان، زیر یک سقف سنگیِ تنگ، شانه‌به‌شانه‌ی هم خوابیده‌اند؟ جفتشان تنگشان نمی‌شود؟ برای هم مزاحمت ایجاد نمی‌کنند؟ فکرِ کودکانه بود دیگر؛ زاییده‌ی ذهنی که هنوز ابعادِ بزرگِ فاجعه را نمی‌فهمید. تا روزی که این عکس را دیدم؛ زمان در یک ثانیه‌ی کش‌آمده متوقف شد. انگار عقربه‌ها قفل شدند و هوا سنگین شد. خیره شده بودم به واژه‌های تراشیده شده روی بالایِ سنگ سرد: «اینجا آرامگاه مادری فداکار و سه فرزند دلبند اوست.» یک مادر و سه فرزندش. کلمات در مغزم طنین می‌انداختند و راه گلویم را می‌بستند. یک مادر به همراه سه فرزندش، یک‌جا، زیر یک خاک. تکرار می‌کردم تا بفهمم، اما فهمیدنی نبود. چهار زندگی، چهار لبخند، چهار آینده، در یک آن دود شده بودند. هجوم سوال‌ها این‌بار بوی معصومیت نمی‌داد؛ بوی خون می‌داد و باروت و آوار: به کدامین گناه؟ به چه جرمی؟ به چه علتی؟

همسرِ جاویدنام رضا رحمتی: «همسری عزیز برای من، پدری مهربان برای پسرکم، و فرزندی دلسوز برای مادر داغدارش. شب 18 دی به همراه برادر کوچکترش در آریاشهر تهران به دست قصابان شیعه کشته و پیکرش دو هفته بعد تحویل شد. رضا متعهد بود که توی یزد میدان رو خالی نکنه. تمام اعتراضات رو شرکت میکرد. برای فراخوان 18 دی طاقت نیاورد و رفت به تهران پیش برادرش. قلب این مرد برای وطن میتپید و تشنه یک جرعه آزادی بود. مرگ بر اسلام و تمامیت جمهوری اسلامی که از ما گرفتش»

یکی از توییت‌هایِ جاویدنام رضا رحمتی؛ «یعنی فک کن. هم باید واسه آزادی خودت تلاش میکنی هم واسه آزادی این احمقهایی که عاشق مال آخوندن. خستگی به تن آدم میمونه.»

یه زمانی هم مادرِ جاویدنام سیاوش محمودی گفت: «تروخدا بیدار شید؛ منم فکر میکردم به من نمی‌رسه، به من رسید.»

‏«بذار عادی سازی کنن منم هیچوقت فکر نمیکردم این بلا در خونه منو بزنه بذار بگن من اهل سیاست نیستم ما هم نبودیم» استوری فرزندِ جاویدنام ‎حسن سماکوش

میثم ویسی و مجتبی ویسی، دو برادر که بعد از انقلاب ملی ایرانیان تو دی‌ماه ۱۴۰۴ مخفیانه زندگی می‌کردن تا بازداشت نشن، ساعت ۴ بامداد پنج‌شنبه ۷ خرداد ۱۴۰۵ تو روستای «قلعه کهوش» شهرستان دالاهو با شلیک مستقیم نیروهای سپاه پاسداران کشته شدن.

آخرین توییت جاویدنام غلامرضا خانی شکراب؛ "در قرنی زندگی می کنیم که مردگان ۱۴۰۰سال پیش برما حکومت می کنند😨" غلامرضا خانی شکراب سه‌شنبه ۵ خرداد اعدام شد.

چه می‌توان گفت از این مردم؟ در میانهٔ رگبارِ بی‌امانِ گلوله‌ها و در گریز از بوی تندِ باروت، دوربین‌ها را سپر جان کردند. فیلم می‌گرفتند تا سندی بنویسند بر آنچه بر آن‌ها گذشت. از خیابان‌هایی که در خون غوطه‌ور بود، از انبوه پیکرهای بی‌جانی که پیاده‌روها را فرش کرده بود؛ از جمجمه‌های درهم‌شکسته و چشم‌هایی که در واپسین دمِ نگاه، خیره ماندند. آن‌ها از روده و احشای بیرون‌ریخته، از ضجه‌های فرزندی در جستجوی مادر و فریادهای پدری بر بالین فرزند فیلم می‌گرفتند. دوربین‌ها ثبت کردند: ناله‌های جگرسوزِ ترکش‌ها را، پناه گرفتنِ تن‌های بی‌دفاع پشت سطل‌های آهنی را، و خرخر‌های سرخِ خون را که راهِ نفس را می‌بست و امانِ زیستن نمی‌داد. آن‌ها از مقاومتِ جان‌سختانه در برابر مرگ فیلم گرفتند؛ از مردمی که تشنهٔ زلالِ آزادی و زندگی بودند، اما پاسخشان شلیکِ مستقیم بود و سقوطِ پی‌درپیِ پیکرها بر خاک... و در نهایت، رخوتِ سردِ تن‌ها، آن‌دم که روح از قفس پر می‌کشید. از هر چه چشم می‌دید و دل می‌شکست، فیلم گرفتند. به این امید که شاید چشمی در جهان بیدار شود؛ شاید این بار، دنیا علیه تنهاییِ آن‌ها صف‌آرایی نکند. فیلم گرفتند تا مگر کسی صدایی بشنود، کسی بفهمد، یا قطره‌ای از آن دریای خون را باور کند. اما سهم‌شان از جهان، هیچ بود. جهانیان یا با بی‌تفاوتی از روی آن تصاویرِ رد شدند و برای میمونِ تنهایی که عروسکی را در آغوش فشرده بود اشک ریختند، یا در نهایتِ قساوت، بر ویرانی و تباهیِ این مردم پایکوبی کردند. با این حال، تسلیم نشدند. اسنادِ فاجعه را بازنشر کردند، فریادشان را به زبان‌های بین‌المللی برگرداندند و هشتگ زدند؛ هشتگ زدند و هشتگ زدند... به امید آنکه این بار، تصویرشان مرزها را تکان دهد. اما آن اسنادِ خونین، تنها در چرخ‌دنده‌های بی‌رحمِ الگوریتم‌های خودشان چرخید و تکرار شد. چرا که در آن سوی مرزهایِ مردمی که برای زندگی می‌جنگیدند و برای آزادی خون می‌دادند، کسانی زندگی می‌کردند که آزادی را فقط برای خودشان می‌خواستند و چشم‌هایشان را روی زنجیرِ دیگران بسته بودند. این مردم آزرده از این نیستند که چرا کسی دستِ دوستی به سمت آنها دراز نکرد؛ این مردم خشمگینند از اینکه با قاتلان آنها همدستی کردند و از حمایت از آن تشنه به خون‌ها دریغ نمیکنند و ذره‌ای در برابر این مردم احساس شرمساری ندارند.