در تاریخ بنویسید
Відкрити в Telegram
«به نام فرزندان و جانفداهای میهن» رسالتِ بازمانده، به یاد آوردن است.
Показати більшеКраїна не вказанаКатегорія не вказана
199
Підписники
-324 години
+37 днів
-230 днів
Архів дописів
رنگ عوض کردنهای شما، سراب است و هدف ما حقیقتیست که با این بازیهای عاطفی رنگ نمیبازد.
آنها به این امید لباسِ خدمت به تن کردند که «کارتِ پایانِ خدمت» – آن تکه مقوایِ بیارزشی که به مثابهی جوازِ ورود به دنیای بزرگسالانِ «آزاد» بود – بتواند چرخدندههایِ زنگزدهیِ زندگیشان را کمی روانتر کند. آنها نرفته بودند که قهرمان شوند؛ آنها رفته بودند تا بتوانند کمی بیشتر زندگی کنند.
در منطقِ نظام حاکم، این سربازان نه انسان، که «سپرهایِ انسانی» بودند؛ عددهایِ دفتری که در معادلهیِ بقایِ قدرت، به عنوانِ خسارتِ قابلِقبول لحاظ شده بودند. در حالی که آسمانِ پایگاهها زیرِ بارِ بمبها میلرزید، آنها، در حصارِ دیوارهایِ سیمانی، شاهدِ حقیقتی بودند؛ اینکه در لحظهیِ خطر، فرماندهان—همان مبلغانِ سینه چاکِ وطنپرستی—نخستین کسانی بودند که میدان را به سمتِ افقهایِ امنتر خالی میکردند.
آنها در جنگی که نه آغازگرش بودند و نه در پایانش سهمی داشتند، به گروگان گرفته شده بودند. برای نظام، اینها قربانیانی بودند که میشد با افتخار در آمارِ شهدا پنهانشان کرد، اما برایِ خودشان، این فقط یک «تباهیِ اجباری» بود.
آنها با یونیفورمی که نشاندهندهیِ تعهد به یک ایدئولوژیِ موهوم بود خانه را ترک میکردند، اما مسیرِ برگشت، برخلافِ نقشههایِ ستادِ فرماندهی، به خانههایشان ختم نمیشد. آنها با کفن به خانه بازمیگشتند؛ پیکرهای سردی که حتی نمیتوانستند بپرسند چرا برایِ بقایِ کسانی که پیش از موشکها گریخته بودند، باید در زمینهایِ سوخته خاک میشدند.
در نهایت، کارتِ پایانِ خدمتِ آنها، نه در جیبِ شلوار، که در نامی حک شده بر سنگی سرد، مهر و موم شد.
نوشتن، بسیار سختتر از آن بود که گمان میکردم.
چگونه میتوان قلم را بر کاغذ دواند و حجمِ این دردِ متراکم را به بندِ کلمات کشید؟ چطور باید از پسری نوشت که در اوج سالهای کودکی، بهجای تکیه دادن به شانههای پدر، پشت تریبون میایستد تا برای خوانده شدنِ نام او در کنار «فرزند ایران و جانفدای میهن»، تشکر کند؟
پسری در این سن، باید آرزوهای کوچکش را در گوش پدر نجوا میکرد؛ پیراهن بازیکن محبوبش را میخواست، یا شاید گوشی و ماشین رویاییاش را. یا حتی سادهتر از اینها؛ اگر چشمش به دستهای خالیِ پدر میافتاد، به کم قانع میشد: به یک بستنی در پارک محله، تماشای فوتبال روی کاناپه، یا فقط حرف زدن، دیدن و شنیدنِ صدای او.
حق این شانههای کوچک، این نیست.
بارها به مسیرِ پیشروی این کودکان اندیشیدهام و هر بار، اندوهی سرد بر جانم چنگ زده است. آنها در سنِ بازیهای بیدغدغهاند، اما شبهایشان با هقهقِ انتظار و چشمانی خیس به تاریکی گره میخورد. چطور با جوهرِ سیاه روی کاغذ سپید فریاد بزنم که سهم آنها این نیست؟ حق آنها تماشای لبخندِ زنده مادری یا گرمای دست پدری است، نه خیره شدن به سردیِ سنگِ مزار. حق آنها شنیدنِ پاسخ است، نه هجومِ این سکوتِ کرکننده، هربار که نامِ عزیزشان را در خانه صدا میزنند.
چهرهی درهمشکستهی ایلیا از پسِ پشتِ پلکهایم کنار نمیرود؛ طنینِ صدای آوش مدام در سرم زنگ میزند و تصویرِ لبخندِ غریبِ گیسو چون تازیانهای بر روحم فرود میآید.
با این قلمِ ناتوان، چگونه بفهمانم که پشت این چهرهها و نامها، چه اقیانوسِ عمیقی از رنجِ بیصدا جاری است؟ رنجی که واژهها در برابر عظمتش زانو زدهاند...
+1
از زمان اعدام وحید بنی عامریان که همخوابگاهی و همدانشگاهیمان بود تا همین امروز، هر خبری از اعدام، من را بر می گرداند به همان سالهای دانشگاه و آن پسر مظلومی که هیچ فرقی با هیچکدام ما نداشت و دوباره به این فکر میکنم که چقدر اعدام شدن میتواند به همهٔ ما نزدیک باشد.
سن و سال این دوازده نفری که در پرونده میدان علیخانی اصفهان محکوم به اعدام شدهاند هم باعث شد که دوباره برگردم به همان سالها و همان سنها و همان فکرها...
در روزهایی انگار کسی ترمز زندگی همهٔ ایرانیان، حتی ایرانیهای خارج از کشور، را کشیده است تنها چیزی که در آن مملکت هنوز مثل ساعت دارد کار میکند همین ماشین سرکوب و اعدام است. لعنت به تکتک چرخدندههای این ماشین.
mohsenmobasher
در چهل و چهار سالگی، وقتی زندگی برای خیلیها تازه طعم ثبات و آرامش میگیرد، او داشت برای فردایی روشنتر نقشه میکشید. مردی در محله «عدل خمینی» مشهد، با نمایشگاه ماشینی در خیابان خرمشهر و زندگیای که از رفاه و آسایش هیچ کم نداشت. او هم مثل هر انسان دیگری، رویای تشکیل خانواده، صدای خندهی فرزند و آرامشِ خانهای گرم را در سر میپروراند. گفته بود: «دیگر چهل و چهار سالم شده... چند ماه دیگر میخواهم ازدواج کنم و بچهدار شوم.»
اما دیماه از راه رسید...
وقتی خیابانها پر شد از نوجوانان ۱۵ و ۱۶ سالهای که سینه سپر کرده بودند، وجدانِ مرد آرام نگرفت. چطور میتوانست پشت شیشههای امن نمایشگاهش بایستد، یا پای بخاری گرم خانهاش بنشیند، در حالی که بچههای شهرش در سرمای زمستان، به رگبار بسته میشدند؟ طاقت نیاورد.
از شانزدهم دیماه، هر شبِ او در کف خیابان و در میانه جنگ و گریز گذشت. تا اینکه روز موعود، ۱۸ دی فرا رسید؛ روزی که خشم انباشتهی مردم، آنها را به سمت ساختمان صداوسیمای مشهد کشاند. در میان رگبار بیامان گلولهها، قامت او نشانه رفت. هم گلوله تنش را درید و هم سقوط از بالای دیوار، استخوانهای دست و پایش را در هم شکست.
اما کابوس واقعی تازه بعد از تیر خوردن آغاز شد. در روزهایی که بیمارستانها نه مأمن بیماران، که صیدگاهِ ماموران بودند؛ روزهایی که مجروحان را روی تخت بیمارستان بازداشت میکردند یا با تیر خلاص، نفسشان را میبریدند. او ترجیح داد درد را به جان بخرد اما به دام نیفتد. بیست روز تمام، در خلوت خانه، با دردی جانکاه دستوپنجه نرم کرد. بیست روز سکوت، تب و عفونتی که ذرهذره در تنش ریشه میدواند.
وقتی بالاخره پزشکی آشنا بر بالینش آمد، کار از کار گذشته بود. عفونت، تمام بدنش را فتح کرده بود. اتاق عمل و چاقوی جراحی هم نتوانستند معجزهای کنند. پاییزِ تن او سر رسیده بود و آن عفونتِ بیرحم، سرانجام در ۲۱ فروردینماه، قلب تپندهاش را در خواب قفل کرد.
او هرگز فرصت نکرد ازدواج کند، هرگز فرزندی را در آغوش نکشید و طعم سپید شدن موهایش را در کنار خانواده نچشید؛ اما در خوابی آرام، رگهای قلبش از حرکت ایستادند تا خونش، رگهای این وطن را زنده نگه دارد. او جانش را، آرزوهایش را و زندگیاش را تقدیم خاک کرد.
- برای جاویدنام امیرجعفر مرادی
از کنارِ ویدیوی جاویدنامها آسان نگذرید؛ کامل ببینیدشان. آن چند ثانیهی کوتاه، برشی از یک فاجعهی عمیق است. میانِ نگاهِ شما که یکبار از روی آن رد میشوید، با نگاهِ آن کس که صدها بار هر ثانیهاش را تماشا کرده تا بسازدش، فرسنگها فاصله است. شما پارهای از متن را میبینید و او بارها کلِ کتابِ این رنج را ورق زده است.
+1
یکی بر جسمِ بیجان فرزندش کاپشن کشید تا سردش نشود و دیگری قاب عکس فرزندش را روی پایش تکان داد تا آرام بخوابد.
— جاویدنام محمدمعین چابک (خسروی)
— جاویدنام مجتبی رضوانی میشامندانی
من داستان شما را نمیدانم.
نمیدانم در کدام صبح، برای آخرین بار آسمان را نگاه کردید. نمیدانم آخرین باری که خندیدید، به چه خندیدید. نمیدانم چه کسی در زندگیتان بود که صدایش آرامتان میکرد. نمیدانم دلتان برای چه چیزی بیشتر میتپید؛ برای یک خانه، یک آدم، یک رؤیا یا حتی یک روز معمولی که دیگر هیچوقت تکرار نشد.
نمیدانم کفشهایتان خاک کدام راه را به خود دیده بودند. نمیدانم دستهایتان پیش از آنکه از حرکت بایستند، چه ساخته بودند. نمیدانم چند بار عاشق شده بودید، چند بار شکست خورده بودید، چند بار از نو شروع کرده بودید.
نمیدانم چه چیزی شما را خوشحال میکرد.
نمیدانم چه چیزی شما را میشکست.
نمیدانم در سکوت شب، وقتی همهچیز آرام میشد، چه فکرهایی از ذهن شما عبور میکرد.
از شما تقریباً هیچی نمیدانم.
و شاید همین، بزرگترین بیعدالتی زمان باشد؛ اینکه آدمی سالها زندگی کند، هزاران لحظه را از سر بگذراند، با هزاران فکر و احساس و خاطره پر شود، و بعد تمام آن جهان بیانتها در چند خط خلاصه شود.
یک نام.
یک تاریخ.
یک تصویر.
یک جای خالی.
من مسیر زندگیتان را نمیدانم؛ فقط نقطهی پایانش را میشناسم.
نمیدانم اولین قدمهایتان کجا برداشته شد، اما میدانم آخرین قدمتان کجا متوقف شد.
نمیدانم چه رؤیاهایی داشتید، اما میدانم کدام لحظه تمام رؤیاهایتان را خاموش کرد.
از شما چیزی نمیدانم؛ جز اینکه روزی کودکی بودید، روزی جوانی بودید، روزی کسی شما را صدا میزد، کسی منتظرتان بود، کسی به بازگشتتان امید داشت.
شما یک نام نبودید.
یک عدد نبودید.
شما یک زندگی بودید؛ زندگیای که تمام نشد، بلکه از شما گرفته شد.
چگونه میشود تمام جهانِ یک انسان را از دست داد و فقط جای گلولهاش را به خاطر سپرد؟
من داستانتان را نمیدانم.
اما زخمتان را میشناسم.
من چهرهی زندگیتان را نمیشناسم.
اما جای مرگتان را به یاد دارم.
من پایان داستان را حفظ کردهام، اما خودِ داستان را از یاد بردهام.
او افتاد، بدون آنکه مجالی برای وداع داشته باشد.
خونش بر سنگفرش سرد دوید و ایستاد.
هیچکس نامش را نپرسید،
هیچکس ندانست او به چه اندیشیده بود
در آن ثانیه آخر، که چشمهایش رو به آسمانِ کور، باز ماند.
«دل کندی از من و رفتی مامان، پرکشیدی مامان [مادرِ مجتبی دلاوری]»، «نور بودی ما نفهمیدیم. از وقتی اومدی خونهمون رو پر نور کردی هنوزم نورت داره میچرخه [مادرِ متین پرویزی]»، «نگفتی کجا میری رضا [مادرِ رضا سیدی]»، «ایشالا این آخرین باری باشه که از خونه نریم بیرونِ... داریم میریم اعتراضات [ارشیا عسکری]»، «هدیه کردم به مردمی که لیاقتش رو داشته باشن [مادرِ طاها صادقی]»، «برید بیرون میخوام تنها باشم، میخوام فقط بابا پیشم باشه [فرزندِ وحید محمدلو]»، «فقط یدونه بود، یدونه بود، یدونه [مادرِ پرنیان دبیری]»، «[مادرِ جعفر امیری]»، «وحید تروخدا بیدار شو [همسرِ وحید محمدلو]»، «ایلی که نامش ریشه دارد، هزاران شیرِ نر در بیشه دارد»، «جوونیت رفت زیر خاک مامان، آخ گل پر پر من ای جانِ مادر [مادرِ عارف میرموسوی]»، «من خوابیدم توش، جا میشه [برادرِ امیرمحسن اللهیاری]»، «آرزوها در قفس میماند [امیرمحسن اللهیاری]»، «آرمین من پنج روز دنبالت گشتم آرمین [مادرِ آرمین قاسمیمبین]»، «الهی دستشون بشکنه چجوری دلشون اومد؟ چجوری دلشون اومد اون گلوی تو رو هدف بگیرن مامان؟ بمیرم برات مامان. اون لحظه کدوممون رو صدا کردی مامان؟ [مادرِ آروین وفائی]»، «دخترِ من، پرنیان مامان. بلند شو بریم [مادرِ پرنیان دبیری]»، «شما اسلحه دارید بچهی من سینه داشت [مادرِ سپهر شکری]»، «امیدوارم این فیلم رو تماشا کردی، بعد انقلابمون باشه [پدرام ارغا]»، «لب تشنه رفت. بذار آثاری ازش بمونه [پدرِ امیرعباس مومنی]»، «این بچه زدن داره؟ [پدرِ مبین قنبری]»، «بچمو به وطنش هدیه کردم [مادرِ محمد رادماننیا]»، «عزیزم افتخار میکنم به راهت [مادرِ مجتبی روستایی]»، «نور بر تاریکی پیروز است [علی امانی]»، «بچهها، دلتنگتون بودم. ما ادامه داریم. میبینمتون [فرزین پوستآشکن دورکی]»، «ایرانی بسازید که یادگار کوروش، داریوش. در جهان همه انگشت به دهن بشن از این کهن [جلیل میلانلویی]»، «من یه رضا از دست دادم ولی هزاران پسر گیرم اومد [مادرِ رضا ناصری]»، «خیلی دلم برات تنگ شده، سهروز تو سرما خوابیدی، ببخش که من دراز کشیدم! منو با قرص خوابوندن، نمیخواستم بخوابم مامان به جون خودت قسم. من تاحالا جون تورو قسم نخورده بودم [مادرِ علیرضا سلمانی]»، «من بدون تو نمیتونم [مادرِ نگین بیات]»، «حامد بیا مامان [مادرِ حامد دلدار]»، «شبا با عکست صحبت میکنم، از گریه پتو رو لای دهنم فشار میدم که صدامو کسی نشنوه بابا جان [پدرِ یلدا محمدخانی]»، «دلتنگی نبودت هرلحظه سنگین تر میشه. امروز دوباره خاطراتمون جلوی چشمام زنده شدن. کاش میشد دوباره کنار هم باشیم [نامزدِ متین قربانی]»، «آی مامانت بمیره. بهت چی گذشته مامان؟»، «همشونو بردن سردخونه در رو قفل کردن نمیذارن ببینیمشون. اینها معلومه. کثافتا، ببین چجوری انداختن... اگه آقازاده بود اینجوری میخوابوندین کفِ زمین؟ بیا این در رو باز کن. اینا دیگه جنازهان باهاتون کاری ندارن! بیا باز کن بذار مردشون رو ببینیم! بیا باز کن این در رو [مادرِ علیرضا سلمانی]»، «بچهی منو توی چمستان زمین زدن. کافر کوچه به کوچه دنبالش کرد. تیر رو نشونه گرفتن، تیر رو به سرِ بچم زدن [مادرِ سامان علائی]»، «جوونیم رفت و صدام رفته دیگه... به امیدِ یه روز خوب، یه روز خوب میاد که ما همو نکشیم. به هم نگاه بد نکنیم [آرش یزدانی]»
«ابوالفضل بلند شو بریم خانه، دلم خیلی برات تنگه، مادر.. ابوالفضل جان بلند شو بریم خانه [مادرِ ابوالفضل ساعدی]»، «همشون جوونن»، «[سینا حقشناس]»، «بر باعثوبانیش لعنت! سی سال زحمت بکشی جوونتو بزرگ کنی، بعد بیاد وایسه بغلت تق تمومش کنه»، «آقا یه کمک بدید ناشناسه گناه داره»، «از کجا پیدا کنم بچه دسته گلم رو! دسته گلِ من. دسته گلِ من کو؟ [پدرِ علیرضا حیدری]»، «خدافظی کن. خدافظی کنم؟ استرس داری؟ استرس خیلی نه [صابر رمضانی]»، «بیا دیگه حرومزاده. وجود داری دست خالی بیا»، «به قصد کُشت دارن میزنن، با تیر جنگی! ما یا شهید میشیم یا ایران رو پس میگیریم. جاویدشاه»، «من از چند هزارتاتون بگیرم آخه؟»، «دلم برات تنگ شده [همسرِ مرتضی شاهزیدی]»، «سرده ولی بریم موتور سواری [دیانا بهادر]»، «رزیتام، یه دختر مکانیک با مدرک مهندسیِ مکانیک [رزیتا رخزاده]»، «میخوام برم از دانشگاه جا نمونم. ارائهام مونده [علی میرزایی]»، «برای چشمات بمیرم عباس. برای قلبت بمیرم عباس. عباس فقط جواب بده عباس بگو بله مامان، بگو بله مامان دل من یه ذره آروم بگیره [مادرِ عباس کشاورز]»، «دیدم دهن آیدا پر از خونِ ! دهن آیدا پر از خونِ ! داد میزدم آیدا، چیشدی؟ کجات تیر خورده عزیزِ من؟ کجات تیر خورده عزیزِ من؟ دیدم پر از خون شد. نمیدونستم باید چیکار کنم [نامزدِ آیدا عقیلی]»، «تیر جنگی میزنن»، «بیارینش بیرون. بیاین کمک. آقا کمک کن. اینو خودم دیدم مأمور اومد تیر زد!»، «شمع میسوزد و پروانه به دورش نگران، ما که سوختیم و پروانه نداریم چه کنیم؟ آقا تو فقط میخوای منو بخندونی یزید [محمد قبادلو]»، «شهروز دوست داشت برای عروسیمون کبوتر آزاد کنه نشد، تصمیم عروسیش کادوی تولدشه [شهروز مهرابی]»، «قربونت برم. عزیزِ دلم. قربونت برم بابا [پدرِ حمیدرضا همتی]»، «برقص. برقص. برقص. برای عروسیِ حامد نمیخواستی برقصی؟ [حامد دلدار]»، «خدایا واسه همه زیباییهایی که دادی شکرت. واسه این تنِ سالم، واسه این دوتا پایِ سالم که به من دادی [علیرضا سالارحسینی]»، «من دیگه شما رو نمیبینم [محمد اسدی]»، «مامان نگفتی؟ نگفتی مامان رو به کی بسپارم برم؟ [مادرِ متین قربانی]»، «مامان تیر خوردم [علی میرزایی]»، «بچه من رو اونایی که میشناسن میدونن که چقدر مهربون بود [پدرِ مینا امیرزاده]»، «روزی که فراخوانه، همسن و سالهایِ ما قراره برن بترکن، دستگیر شن، بری برا خودت عشق و حال کنی.. غیرتت میذاره؟ اگه میذاره برو. تو برو [امیرپارسا اشکبوس]»، «اگه کدورتی از من دیدی میلاد، منو ببخش پسر، بخدا تو دل من هیچی نیست، هیچی [پدرِ میلاد غلامزاده]»، «آخ قربون قدت برم صابر جان. خدا لعنت کنه اون کسی رو که ما رو به این روز دچار کرده صابر جان [مادرِ صابر رمضانی]»، «باید برم دنبال گل و مل و از این داستانا [رضا انوری]»، «پارسا، پارسا.. اصلا تو خونه بقران، به ابلفضل خوشی ندارم [مادرِ پارسا رضادوست]»، «خدا لعنتش کنه اون که دست رو بچه من بلند کرد. دستاش بشکنه [مادرِ نیما تاجیک]»، «[امیدعلی میسائی]»، «آخرین کاری که دوست داری انجام بدی قبلِ مرگ، چیه؟ آخرین کاری که دوست دارم قبل مرگ انجام بدم، چیه! دستای مادرم رو ببوسم [آرش یزدانی]»، «چی؟ هنوز حس ندارم بهش. هنوز حس نداری بهش؟ بهش بگو دوسِت دارم! دوسِت دارم [فاطمه سلطانی]»، «رو صندلی مهران گل بذار تو دانشگاه. بگو مهران جات خالیه [مادرِ مهران تاجداری]»، «من خیلی تنهام [مادرِ احمدرضا و امیرحسین فیضی]»، «فائزه، فائزه بابا [فائزه مستعان]»، «پدر من عاشق بود. عاشقِ ما. عاشقِ خانه. عاشقِ ایران. او با قلبی بزرگ برای ما ایستاد [فرزندِ علیاصغر شیری]»، «شاید جسم بچه من رو کشته باشی، ولی آرزوهاش رو، هدفهاش رو، راهش رو، مسیرش رو نمیتونی بکشی [مادرِ مهراد صادقی]»، «آدم باید همیشه یه گل رو روی سرش نگه داره برای زیبایی [مهراد صادقی]»، «گلوله رو به کجای تو زدن؟ به کجای تو گلوله زدن؟ چجوری دلشون اومد؟ [مادرِ جواد کاظمی]»، «خدا انصاف نداره. خدا وجود نداره [مادرِ ناصر نصیری]»، «عرفان تو چجوری منو تنها گذاشتی؟ من خیلی تنهام [مادرِ عرفان آزرده]»، «آرزو داشت بچه دار بشه، مامان بمیره»، «بابایِ من قهرمان بود [فرزندِ عباس زحمتکش]»، «برای برادرم، احمد خسروانی، عضو تیمِ ملی بستکبالِ ایران.»، «پسرِ خوشگلِ من. پسرِ ماهِ من. پسرِ قد بلندِ من [مادرِ مانی صفرپور]»، «عزیزِ من، نویدِ نازِ من. نویدِ مهربونِ من [مادرِ نوید نوری]»، «اگه رفیقِ مایی، رفیقِ مردانهی ما شو. بسه دیگه. آخه ما چه گناهی کردیم؟ چه سنگی به درگاه تو انداختیم؟ داری شکنجهمون میکنی.. دیگه تمومش کن [پدرِ مسعود ذاتپرور]»، «بابا، بابا مگه نگفتی تشنمه؟ رفتم برات آب بیارم [فرزندِ اکبر فخری]»، «وای [خواهرِ امیرمحمد شاهکرمی]»
«بابا جونم، میشه بیدار شی؟ میشه یهو چشماتو باز کنی، بگی آرام بابا، آرام بابا خوبی؟ چرا انقدر گریه کردی؟ آرام بابا! آرام بابا چرا گریه کردی امروز انقدر؟ بابا بگو بیدار میشی شاید من چشمام نمیبینه! [فرزندِ محمد خانمحمدی]»، «دیگه ندارمش، دیگه نیست [مادرِ غزل جانقربان]»، «برف اومده بعد بابام مرده بود! اونجوری بابایی خوابید زمین [فرزندِ هادی فروغ]»، «میگم اسم پسر منو هیچجا اعلام نکردن! پسر منو توی مهرشهر زدن. محمدرضا، با دوتا تیر زدنش! قاسمزاده. هیچجا اعلام نکردن! چرا اعلام نمیکنید؟ [پدرِ محمدرضا قاسمزاده]»، «چرا پس رفتی؟ ما دیگه تنها شدیم [خواهرِ محمدمهدی خانمحمدی]»، «داود دارم میمیرم پسرم بلند شو بریم خونه. داود بلند شو بریم خونه پسرم. داود بلند شو! [پدرِ داود عباسی]»، «وای، وای»، «وای خدا، وای احمد داداش، احمد [خواهر احمد خسروانی]»، «مردم رو کشتن، مردم رو کشتن با تیر جنگی زدن!»، «جنازه ها غافلگیر شدن», «جنازه رو نگاه، جنازه، جنازه، اینجا هم جنازه، همه جا جنازه»، «قلب پارهات رو دیدم مادر. بازوی شکافتهات رو دیدم مادر. مادر [عباس/حسن اکبرپور]»، «تو قبر جا نمیشد. قد دو متریش تو قبر جا نمیشد، نمیشد. [مادرِ مهدی کبوک]», «همه اومدن دیدنت، عروسیت. عروسیت مبارک ننه [مادرِ علیرضا سلمانی]»، «زنده است داره نفس میکشه!»، «آرزوهای بزرگتر از اون دارم [سینا کاظمی]»، «واسه خواهرزاده من، گوش کن! [داییِ طاها سلیمانی]»، «دختر زایندهرود، غزل [پدرِ غزل جانقربان]»، «زیر سرت سفته مامان، بالشت من واست درست کرده بودم [مادرِ محمدرضا احمدی]»، «وای رفیقمو کشتن»، «تروخدا بلند شو [فرزندِ حسین عبدی]», «فاطی بابا، خونه نوت مبارک [فاطمه عباسی]»، «رود رود رودم [مادرِ بهنام ایزدی]»، «صبر کن صبر کن. آقا! آقا خدافظ [مهدی حیدرعربی]», «[مجید بویری]»، «مامان بمیره [مادرِ میثم میرزایی]», «عزیزِ زل بورم، ای رودم ای رود [پدرِ عباس قنبری]»,«صداش میزنم، مادر براش بمیره، جوابم رو نمیده، مادر براش بمیره، دیگه به کوچه ما نمیاد، مادر براش بمیره [مادرِ حبیب معلمی]»، «مگه به دست و پات نیوفتادم عزیزامو نبری؟ چجوری دلت اومد»، «لالاییت میکنم با برگ گندم، روی عزیز پهلوونم بالا بلندم. جانفدای مردم شد [مادرِ بهبود حسنزاده]»، «میخوام راهشو ادامه بدید. راهشو روشن نگه دارید. نذارید خاموش شه راهش. راهشو روشن نگه دارید [مادرِ محمد رادماننیا]»، «الهی قربون اون سینهات برم.. [مادرِ کیاوش میرقاسمی]»، «جوونِ مردم رو میزنی؟ به رگبار میبندی؟»، «تیر جنگی زدین؟ برای چی؟ برای یه کیسه برنج؟ ده تا کیسه برنج گرفتی یک ماهه دیگه چی میگیری بیناموس؟ یک ماهه دیگه که این مردم رفتن چی میگیری؟»، «با کامیون جنازه میارن، با کامیون»، «جنازها رو میارن پهن میکنن تو آشغالا، میریزن لایِ آشغالا ول میکنن»، «دختر قشنگم، برم از کی خونخواهیت رو بکنم؟ [مادرِ صهبا رشتیان]»، «من براش خریدِ عید کردم، ایناهاش. اینجاست [مادرِ غزل جانقربان]»، «من خجالت میکشم پیامشون رو بفرستم. یه پیام داده بهم، میخواستند که گوشیش رو باز کنن، گوشیش اثر انگشتی بوده. میرن سردخونه، اونجا انگشتش رو بزنن به گوشی، گوشی رو باز کنن. میدونید چه پیامی به من دادن؟ میگه فلانجای خانمت رو گرفته بودم دستم. بعد عکس میفرسته برای من. من با این غم چطور کنار بیام؟ [همسرِ صالحه اکبری]»، «این سندِ جنایت جمهوریِ اسلامیه»، «دوتا برار ازم مردن! برار برار، برار برار. یه میلیون برار ازم مردن»، «اینا هم مثل من جوونن. اینا هم مثل من خانواده دارن»، «داداشم، وای»، «مردم قیام کردن، مردم شهر رو تصرف کردن ولی دارن با تیر جنگی ما رو میزنن»، «نذار ما رو بکشن [امید حسنپور]»، «اگه برنگشتیم، جون ناموستون عقب نکشید. ما داریم میریم برایِ این مملکت بجنگیم [اميرعباس رضابخش]»، «بیا جلو نترس. بیا جلو»، «بترسید بترسید، ما همگی باهم هستیم [زهیر امیرخانی]»، «مامان، فدای موهات بشم مامان، موهای قرمزت [مادرِ تانیا عباسی]»، «وای حامد [مادرِ حامد دلدار]»، «دلم برات تنگ شده مامان، مامانی تروخدا [مادرِ نازنینزهرا صالحی]»، «کردم زیر خاک، یدونه بچه داشتم کلا. با یتیمی بزرگ کردم [مادرِ امیرحسین سعیدی]»، «فکر کن من به مرحلهای رسیده بودم که دلم برای نفس نفس زدن تنگ شده بود [صالحه اکبری]»، «هدفمون بزرگترین چیز بود برامون [پارسا امینی]»، «غصه نخور خودم میرم امشب حقشون رو میگیرم، حقت رو میگیرم [علی صادقی]», «بچم مثل ماهی از دستم سر خورد. بچم معلوم نیست اون شب سرماخورده بود، گشنهاش بوده، چی بوده [مادرِ امیر فرهادی]»، «یادتون باشه، سرباز وطن بود. جانفدای وطن بود. هرگز نامش از دلم بیرون نمیره تا پرچم سهرنگ ایران رو بیارم بالای سرش، بگم امیررضا منزلت مبارک [پدرِ امیررضا رستمی]»، «چطوری بابا؟ دورت بگردم، دلم برات اینقدر شده. به زودی میام میبینمت [مجتبی عزیزی]»
و آن زمستان، هنوز در رگهای این خاک جریان دارد. زمستانی که در آن، خون منجمد شد و هیچ آفتابی را توانِ گرم کردنش نبود. سوزی که به اعماق این خاک رخنه کرد و هرگز فروکش نخواهد کرد. آنچه میشنوید، تنها دقایقی از آن زمستانِ طولانی است؛ دقایقی که در قلبِ ما ریشه دواندهاند. طنینِ صداهایی که خاموش شدند تا امروز، فریادِ ما بلندتر از همیشه شنیده شود. یاد میکنیم از آنهایی که نه صدایشان به ما رسید و نه نامشان.@Writeinhistory
