بابونه
Відкрити в Telegram
Показати більше
Країна не вказанаКатегорія не вказана
239
Підписники
-124 години
-67 днів
-1430 днів
Архів дописів
239
Repost from احسان بدخشانی
اگر به من باشد همهی روزهارا روز دختر نام میگذارم، تا جهان به نامهای زیباتر مزین شود. زیبایی یک مقولهی سطحی نیست، بسیار عمیق است. از همین جهت دختران همیشه خاصترین باشندگان زمینند. در خود همیشه رازی دارند که وادار به تأملت میکند. دلت میخواهد کشفش کنی ولی نمیشود. من حس میکنم هر پدیدهای که رازآلود نباشد زیبا نیست. شعر به خاطر رازهای درونش زیباست، متون صوفیه، اساطیر و فلسفه هم همینطور. دختران معجونی از همهی آن مقولههای فوقاند. امیدوارم همهی روزهایتان مبارک باشد، بخندید که دنیا روشن شود، هنر پیروز شود. من شعرهای عاشقانهی بیشتری بنویسم.
239
جایی خواندم که نوشته بود …آدمها از همانجا که رنج کشیدهاند، میرنجانند. خودشیفتهها؛ تحقیر شدهاند و تحقیر میکنند. کمالگراها؛ ترسیدهاند و میترسانند. بدبینها؛ تهدید شدهاند و تهدید میکنند. سایکوپاتها؛ آزار دیدهاند و آزار میرسانند. نمایشیها؛ دیده نشدهاند و نمیبینند. مرزیها؛ طرد شدهاند و طرد میکنند. اکثرِ آدم هایی که ما را رنج می دهند؛ رنج کشیده هایی هستند، که از زخم هایِ خودشان نتوانستهاند عبور کنند ...
239
برویم بخوابیم. خواب هرچه باشد، دستکم جهانِ دیگریست. دور شویم از این جهان.
#علیرضا_اسفندیاری🌿
239
مثلیکه ابتر ساخت جنگل را تبر یکروز
میراثِ اجدادِ خودش را این پسر یکروز...
بیکار کنجِ خانه، نقاشی، کتاب و شعر...
از خانه بیرون میکند من را پدر یکروز
اطرافیانم دوستم دارند، میگویند:
بیچاره میسازد تورا شعر و هنر یکروز
از شهر، از انسانهای ماشینی گریزانم
سر میکشم سوی یگان کوه و کمر یکروز
جنگ است بین دردهایم، آخرش نابود...
آنگونه که نابود خواهد شد بشر یکروز
تاریخ خواهد گفت: انسانهای این دوران
اندازهی یکسال میشد پیر، در یکروز
چیزی نخواهم کرد از بس ناامید استم
چرخِ فلک هم بر مرادِ من اگر یکروز...
واضح نمیگویم، مبادا دق شود از من
در حقِ من یک ناجوانی... یکنفر... یکروز...
حالا نمیدانم که او مردهست یا زنده
یکوقت از حالش نبودم بیخبر یک روز.
#مجیدخاکسار
239
خیال روی تو در هر طریق همره ماست
نسیم موی تو پیوند جان آگه ماست
به رغم مدعیانی که منع عشق کنند
جمال چهره تو حجت موجه ماست
ببین که سیب زنخدان تو چه میگوید
هزار یوسف مصری فتاده در چه ماست
اگر به زلف دراز تو دست ما نرسد
گناه بخت پریشان و دست کوته ماست
به حاجب در خلوت سرای خاص بگو
فلان ز گوشهنشینان خاک درگه ماست
به صورت از نظر ما اگر چه محجوب است
همیشه در نظر خاطر مرفه ماست
اگر به سالی حافظ دری زند بگشای
که سالهاست که مشتاق روی چون مه ماست
#حافظ
239
«چیزی نیست» کلمهای است که آن را میگوییم درست وقتی که درونمان لبریز از همه چیز است...
#محمود_درویش
239
یک عمر، رو به قبله خطا کردن
با گریه و فریب، دعا کردن
در حیرتم که سجده چه میخواهد؟
از این جبینِ رو به فروپاشی
#شهیرـــداریوش
239
گاهی دلِ آدم از خودش هم خسته میشود؛ از احساسی که نه میتواند انکارش کند و نه جرئتِ نشان دادنش را دارد. رنج، سایهایست که همیشه همراه انسان است؛ هیچوقت بهتمامی کنار نمیرود. قرار هم نیست برود. انگار روان، تابِ خوشیِ مطلق را ندارد. حقیقت هم همین است؛ اینکه برای زنده ماندن باید جایی برای درد باقی بماند…
