زلال خاطرهها 🕊️
Відкрити в Telegram
گاهی در سکوت، صدایی هست که جهان را میلرزاند. دل اگر صاف باشد، نگاهت نور میشود. آدمها میآیند و میروند، ولی خوبی میماند. مهربانی زبان مشترک دلهاست. و عشق، سادهترین و عمیقترین حقیقت زندگیست. ✍🏻|#مِهلیـــــا
Показати більшеКраїна не вказанаКатегорія не вказана
258
Підписники
Немає даних24 години
+77 днів
+1030 днів
Архів дописів
گاه گاهی میبینم، اما نابینا هستم. چه کسی نیکو است و چه کسی ناپاک؟ نه آن کس که نیکوست را میشناسم و نه آن کس که ناپاک است را... همه نقاب زدهاند.
آنان که نیکاند، به دست انسانهای ناپاک نقابهای بد بر چهره زدهاند و آنان که ناپاکاند، بهوضوح برای پنهان کردن ماهیت واقعی خود نقاب نیکی بر چهره دارند. ظاهرشان بسیار زیبا، مرتب و مؤدب به نظر میرسد، اما به محض آنکه با آنان آشنا میشوی، درمییابی که در پس این ظواهر فریبنده، چه کارهایی در حال انجام است.
آنان نقاط ضعف تو را میشناسند و از آنها بهعنوان سلاحی علیه تو استفاده میکنند. شناخت انسانها در این دوران و زمانه بهراستی دشوار است. پس به سادگی به کسی اعتماد نکنید؛ زیرا در پس هر لبخند ممکن است یک دسیسه نهفته باشد.
#نیک
#بد
#نقاب
#قاضی زاده
هرگز تمامت را برای کسی رو نکن
بگذار کمی دست نیافتنی باشی
آدمها تمامت که کنند، رهایت میکنند
.....؟
همچنان که سنتان بیشتر میشود، قلبتان برگهایش را مثل درخت از دست میدهد. از برخی بادها گریزی نیست. هر روز چند برگ میریزد و بعد نوبت توفانهایی میرسد که یکباره چندین شاخه را میشکنند. با اینکه طبیعت در بهار دوباره سبز میشود، برگها و شاخههای قلب هرگز دوباره نمیرویند...
#جولیان_بارنز #قاضی زاده
از مِهلیا آموختند، زخمِ دلِ ما دوختند
پروانه بودیم اینچنین بال و پرِ ما سوختند
آفتابِ عالمتاب را بیهوده منگر، داغ نیست
چون ناکسان بر جان ما دوزخ ز غم افروختند
با خندههای دردناک از هر که باید بگذریم
با هر که کردیم راز دل، از راز ما بفروختند
گر غصهای ما را رسد از هرکه باشد عیب نیست
از هر طرف بر راه ما خار و خسی اندوختند
بس کن فقیری شکوه را کین نیست راه صابران
تا این دمی از زندگی بر ما ز درد آموختند
فقیری
Repost from لیمه حمیدی🎀 دختر نویسنده
و آنگاه که مرا دید، حیرتزده نگاهم کرد و گفت: «تو را جایی دیدهام!»
فقط نگاهش کردم و شاید همین یک نگاه، خودش سوال بود؛ ادامه داد، «عطرت به عطرِ میان کتابها میماند، آیا تو همانی نیستی که تو را میان واژهها زندگی کرده بودم؟!»…
به کانالِ لیمه حمیدی، مدیر آکادمی لومینار خوش آمدید🤍
نویسندهٔ کتابهایی: «قانون شمارهٔ یک دوستت دارم.» و «دخترِ جوگی»
برگزار کنندهٔ اولین دورههای آفلاین آموزش نویسندگی در افغانستان؛ دورههای که بعد از اتمام شما را به نویسنده حرفهای مبدل میکند و میتوانید از نویسندگی به درآمد برسید.
آیدی کانال👇🏻
@nawisnda
میگویند صبر زیباست…
اما هیچکس نمیپرسد
این زیبایی تا کجا تاب میآورد.
یک انسان
چقدر میتواند بغضهایش را قورت بدهد
و لبخند را تمرین کند؟
چقدر میتواند شبها با فکرهای سنگین بخوابد
و صبح وانمود کند که همهچیز عادیست؟
صبر
گاهی شبیه دیواریست
که ترکهایش از دور دیده نمیشود.
همه به استواریاش تکیه میکنند
بیآنکه بدانند
درونش
آهسته آهسته
در حال فرو ریختن است.
مرز صبر شاید آنجاست
که دل دیگر صدایی برای شکستن ندارد،
فقط خاموش میشود…
بیهیاهو،
بیاعتراض.
اما با این همه،
عجیب است که انسان
باز هم ادامه میدهد.
با قلبی خسته،
با شانههایی سنگین،
با امیدی کمرنگ
که هنوز نمیگذارد
کاملاً فرو بریزد.
شاید صبر
همین ادامه دادنهای خاموش است؛
وقتی دیگر توان نداری،
اما هنوز
میایستی.
#صبر #مِهلیــــا
خستگیام دیگر فقط در تنم نیست…
در استخوانهایم لانه نکرده،
در روحم ریشه دوانده است.
هر صبح که بیدار میشوم
انگار شب را نه خوابیدهام
که با اندوهی سنگین کشتی گرفتهام.
پلکهایم باز میشود،
اما دلم هنوز در تاریکی مانده است.
میگویند «استراحت کن، درست میشود»
نمیدانند این خستگی
از راه رفتن نیست،
از جنگیدنهای خاموشیست
که هیچکس ندیده است.
افسردگی مثل مهی سرد
آهسته دور جانم پیچیده،
نه فریاد میزند
نه میشکند
فقط آرام آرام
رنگِ روزهایم را کم میکند.
گاهی آرزو میکنم
یک شب
فقط یک شب
بیفکر، بیدرد، بیسنگینی
سرم را بر بالش بگذارم
و صبح
با دلی سبکتر از امروز
چشم باز کنم.
اما با همه اینها…
هنوز جایی در عمقِ خستگیام
نقطهای کوچک از امید نفس میکشد؛
خیلی ضعیف،
خیلی دور،
اما هنوز زنده.
و شاید همین نفسِ کوچک
دلیلِ ادامه دادنِ من است.
#خستگی #شب #مِهلیـــــا
آه…
پختنِ کلچه همیشه برایم سخت و خستهکننده است.
دستهایم انجامش میدهند، ولی دلِ من همراه نیست.
#کلچه #خستهگی #مِهلیــــــــا
سالهای دور،
دختری بود که تاریکی را دوست انتخاب کرده بود؛
نه چون تاریکی زیبا بود،
بلکه چون دستِ کم صادق بود.
تاریکی تظاهر نمیکرد،
قولِ ماندن نمیداد،
و ناگهان پشت نمیکرد.
او در انزوای خویش
قلم را همرازِ قلبش ساخته بود.
هر واژه، اعترافی خاموش بود
و هر صفحه، پناهگاهی برای هراسهایش.
یاد گرفته بود با سکوت نفس بکشد
و با تنهایی کنار بیاید؛
تنهاییای که زخمش نمیزد،
فقط آرام و بیصدا کنارش مینشست.
اما یک روز،
در خلوتِ اندیشههایش جرقهای زد:
شاید جهان،
همیشه اینقدر سنگی و سرد نباشد.
شاید میانِ ازدحامِ چهرهها
کسی پیدا شود که نگاهش مأمن باشد،
کلامش مرهم،
و حضورش تکیهگاه.
پس دلش را،
با احتیاطی لرزان،
به سوی آدمها گشود.
لبخند زد،
شنید،
گفت،
و برای نخستینبار
رازهایش را نه بر کاغذ،
که بر شانههای انسانی دیگر گذاشت.
قلمش کمکار شد،
چون خیال میکرد دیگر تنهاییاش به پایان رسیده است.
اما روزگار،
همیشه با یک آزمونِ ناگهانی
حقیقت را عریان میکند.
دلخوریهای کوچک،
حرفهای نسنجیده،
سوءتفاهمهای بیریشه…
چون موریانهای خاموش
به ستونهای دوستی افتادند.
و آنچه گمان میرفت استوار است،
آهستهآهسته فرو ریخت.
نه خیانتی بزرگ بود،
نه فاجعهای سهمگین؛
فقط بیملاحظگی،
فقط فراموشیِ ارزشها،
فقط ترجیح دادنِ تازهواردها
بر دلهایی که سالها ایستاده بودند.
و دخترِ قصه،
با قلبی که حالا طعمِ اعتمادِ شکسته را چشیده بود،
به دنیای خویش بازگشت.
اما اینبار
تاریکی برایش پناه نبود؛
پناه، احتیاط بود.
سکوت، انتخاب بود.
و واژهها،
تنها شاهدانی که هرگز ترکش نکردند.
او فهمید
آدمهای چندروزه
چون نسیماند؛
دلانگیز،
اما گذرا.
و دلهای قدیمی
چون ریشهاند؛
اگر قطع شوند،
درختِ رابطه دیگر سبز نمیشود.
جان گپ:- پس یاد بگیریم: به خاطر برقِ حضورهای تازه، خورشیدهای قدیمی زندگیمان را خاموش نکنیم. به خاطر هیجانِ آشناییهای نو، حرمتِ همراهیهای دیرینه را نشکنیم. چون بعضی دلها فقط یکبار میشکنند؛ و بعد از آن حتی اگر ببخشند، دیگر همان دلِ سابق نخواهند بود…
#داستان #تاریکی #مِهلیــــــا
در آستانهی بحرانی عمیق، احساس میکنم کنج ذهنم به دالانی تنگ و تاریک بدل شده است که هر گونه نور امیدی در آن محو گردیده. بینظمی و آشفتگی در این فضای مختل، نه تنها شامل افکار پراکندهام میشود، بلکه دامان زندگیام را نیز در بر گرفته است. همانند یک مرده متحرک، در این جهان گذرا و بیرحم سرگردانم و شعلههای وجودم به آرامی در حال خاموشی است.
شانههایم، بار سنگین غم و اضطراب را به دوش میکشند، تا جایی که گاه احساس میکنم دیگر قدرت تحمل این بار را ندارم. در این جا، کلمات به زنجیرهایی بدل شدهاند که مرا از بیان احساسات عمیقم بازمیدارند. اتاقم، که زمانی مأمن آرامش بود، اکنون به محبس افکار ناخواسته و پریشان تبدیل شده است. دیوارها، گویی نظارهگر رنج و زحمت روح من هستند و سکوت من، فریادی خفه در دل شب.
چگونه میتوانم این پریشانی را در کلمات بگنجانم؟ چگونه میتوانم درد و ناامیدی را به تصویر بکشم، در حالی که هر جمله، خود به نوعی شکنندگی و ضعف را منعکس میکند؟ اینجا، در این بنبست ذهنی، تلاش میکنم تا چهرهای از امید بیابم، اما سایههای گذشته به شکل شبحهایی دائماً در تعقیب مناند.
آیا راهی برای فرار از این وضعیت وجود دارد یا اینکه باید با این بار سنگین در این زندان خیال زندگی کنم؟
#ذهن #آشفتگی #قاضی زاده
بارِ الهی…
شکرت که مرا در سایهسارِ چنین پدر و مادری رویاندی؛
در خانهای که دیوارهایش با دعا استوار است
و سقفش با محبت نگه داشته میشود.
اگر هزاران بار دیگر فرصت زیستن باشد،
باز همین نامها را صدا میزنم،
باز همین آغوشها را انتخاب میکنم،
حتی با تمام قهرهای کوتاه،
با تمام دلخوریهایی که زودتر از اشک،
به لبخند ختم میشوند.
چه نعمتی بالاتر از خانوادهای
که خندههایشان چراغِ خانه است،
و دعایشان سپرِ روزهای سخت؟
آنجا که خسته میشوم،
یادشان پناه است؛
آنجا که میشکنم،
حضورشان مرهم.
خدایا…
پدرم را چون کوهی استوار نگهدار،
مادرم را چون نوری خاموشنشدنی،
خواهرانم و برادرانم را
در مسیر زندگیشان دستگیر و محافظ باش.
میان تمام شلوغیهای دنیا،
سایهشان را از سرم کم مکن؛
و میان تمام طوفانها،
خانهمان را در امان خویش حفظ فرما
#آرامش #فامیل #مِهــــــر #مِهلیــــــا
