uk
Feedback
نیلوفرانه | زهرا حاجی پور

نیلوفرانه | زهرا حاجی پور

Відкрити в Telegram

یال اسبم زمان رم کردن خنده ی ماهی ام سر قلاب دار فرشی که چله اش پاره است گل نیلوفرم در این مرداب...‌‌ #زهرا_حاجی_پور تراوشاتِ شاعرانه یِ ذهنِ یک کلافِ کلافه ..... شناس ⬅️ @hajipour_teacher ناشناس: https://t.me/HarfChatBot?start=bb28672a52bc

Показати більше
Країна не вказанаКатегорія не вказана
282
Підписники
-224 години
Немає даних7 днів
+5230 днів
Архів дописів
کشته‌ی دلِ خویشم، کز ستم‌گران یک‌سر دید دل‌فریبی‌ها، گفت مهربانی‌هاست...
#غالب_دهلوی

صاف‌دل ،هموار می‌گوید جواب سخت را افکنی بر آب اگر سنگی، حباب آید برون...
#بینش_کشمیری

همین مجازات تو را بس که من دیگر تو را آنطور که می‌دیدم، نمی‌بینم! #محمود_درویش

دیدار را حواله به بعد از وفات داد بر من دعا کنید بمیرم ببینمش!
#لاادری
قسم به وعده ی شیرین من یمت یرنی....

دل دل مکن عزیز دلم بی شمار باش در بین میوه های بهشتی انار باش نگذار تا غروب کند مهربانی ات در خانه ات ستاره ی دنباله دار باش
دل دل مکن عزیز دلم بی شمار باش در بین میوه های بهشتی انار باش نگذار تا غروب کند مهربانی ات در خانه ات ستاره ی دنباله دار باش تا که بهشت زیر قدم هات بشکفد گلخانه ای لطیف تر از هر بهار باش در دامنت بریز اقاقی و یاسمن اسلیمی خدا شو و نقش و نگار باش هرچند که زلال تر از شبنمی، ولی قانع نباش قطره شوی آبشار باش در دشت دیده ایم که کوه از نژاد توست این رشته را ادامه بده کوهسار باش رنگین کمانِ نور خدا کودکانِ ماست منشوروار منشأ این انتشار باش مادر شو تا نفس بکشد باغ میهنت در سرزمین مادری‌ات ریشه دار باش بر همت تو مردم اگر سنگ میزنند آیینه ی شکسته دلم بی غبار باش وقتی جهاد عصر تو فرزند آوری است الگوی کامل زن در کارزار باش هر کودکی دلیل مباهات مصطفی است بانو بیا و باعث این افتخار باش در انتظار عمر نشسته خزان مرگ دست بقا بده به خود امیدوار باش عمرت اگر به دیدن مهدی نمی‌رسد سرچشمه ی سلاله‌ی چشم انتظار باش #زهرا_حاجی_پور #شب_شعر_دانه_های_انار #فرزندآوری #مجمع_تربیتی_حضرت_مهدی_عج این شعر با التفات به کتاب دانه های انار با موضوع ضرورت فرزند آوری که توسط حاج آقای نظافت نوشته شده است؛ سروده شده .

شیشه‌ی دل را به دست شوخِ مستی داده‌ام هر نفس لرزم به‌ خود، اُفتاد هِی! اُفتاد هِی!

راضی ام از حصار دور خودم من که آدم گریزم و تنها مثل آن چشمه که نمی‌خواهد بزند دل به پهنه ی دریا هر که آمد به دوش من انداخت کوله بار غم و مصیبت را گرده ام خم شده است و می‌جویم مرگ در روزگار غربت را
#زهرا_حاجی_پور

#غاده_السمان این کتاب رو عزیزی به من هدیه داد و موقع هدیه دادنش گفت میخواستم برات نزار قبانی بگیرم اما من تو رو غاده السمان د
#غاده_السمان این کتاب رو عزیزی به من هدیه داد و موقع هدیه دادنش گفت میخواستم برات نزار قبانی بگیرم اما من تو رو غاده السمان دیدم ...❤️ حالا ایشون که محبت داشت و مبالغه میکرد اما واقعا فضای ذهنی این شاعر عرب رو می پسندم....

‌لو أننا... لو أننا... و آه من قسوة "لو"... اگر ما... اگر ما... و آه از سختیِ اگر...
#صلاح_عبدالصبور

الله الله

به هیچ یار مده خاطر و به هیچ دیار که بر و بحر فراخست و آدمی بسیار همیشه بر سگ شهری جفا و سنگ آید از آنکه چون سگ صیدی نمی‌رود به شکار نه در جهان گل رویی و سبزهٔ زنخیست درختها همه سبزند و بوستان گلزار چو ماکیان به در خانه چند بینی جور؟ چرا سفر نکنی چون کبوتر طیار ازین درخت چو بلبل بر آن درخت نشین به دام دل چه فرومانده‌ای چو بوتیمار؟ زمین لگد خورد از گاو و خر به علت آن که ساکنست نه مانند آسمان دوار گرت هزار بدیع‌الجمال پیش آید ببین و بگذر و خاطر به هیچ کس مسپار مخالط همه کس باش تا بخندی خوش نه پای‌بند یکی کز غمش بگریی زار به خد اطلس اگر وقتی التفات کنی به قدر کن که نه اطلس کمست در بازار مثال اسب الاغند مردم سفری نه چشم بسته و سرگشته همچو گاو عصار کسی کند تن آزاده را به بند اسیر؟ کسی کند دل آسوده را به فکر فگار؟ چو طاعت آری و خدمت کنی و نشناسند چرا خسیس کنی نفس خویش را مقدار؟ خنک کسی که به شب در کنار گیرد دوست چنانکه شرط وصالست و بامداد کنار وگر به بند بلای کسی گرفتاری گناه تست که بر خود گرفته‌ای دشوار مرا که میوهٔ شیرین به دست می‌افتد چرا نشانم بیخی که تلخی آرد بار؟ چه لازمست یکی شادمان و من غمگین یکی به خواب و من اندر خیال وی بیدار؟ مثال گردن آزادگان و چنبر عشق همان مثال پیاده‌ست در کمند سوار مر آن رفیق بباید که بار برگیرد نه صاحبی که من از وی کنم تحمل بار اگر به شرط وفا دوستی به جای آرد وگرنه دوست مدارش تو نیز و دست بدار کسی که از غم و تیمار من نیندیشد چرا من از غم و تیمار وی شوم بیمار؟ چو دوست جور کند بر من و جفا گوید میان دوست چه فرقست و دشمن خونخوار؟ اگر زمین تو بوسد که خاک پای توام مباش غره که بازیت می‌دهد عیار گرت سلام کند، دانه می‌نهد صیاد ورت نماز برد، کیسه می‌برد طرار به اعتماد وفا، نقد عمر صرف مکن که عن قریب تو بی‌زر شوی و او بیزار به راحت نفسی، رنج پایدار مجوی شب شراب نیرزد به بامداد خمار به اول همه کاری تأمل اولیتر بکن، وگرنه پشیمان شوی به آخر کار میان طاعت و اخلاص و بندگی بستن چه پیش خلق به خدمت، چه پیش بت زنار زمام عقل به دست هوای نفس مده که گرد عشق نگردند مردم هشیار من آزموده‌ام این رنج و دیده این زحمت ز ریسمان متنفر بود گزیدهٔ مار طریق معرفت اینست بی‌خلاف ولیک به گوش عشق موافق نیاید این گفتار چو دیده دید و دل از دست رفت و چاره نماند نه دل ز مهر شکیبد، نه دیده از دیدار پیاده مرد کمند سوار نیست ولیک چو اوفتاد بباید دویدنش ناچار شبی دراز درین فکر تا سحر همه شب نشسته بودم و با نفس خویش در پیکار که چند ازین طلب شهوت و هوا و هوس چو کودکان و زنان رنگ و بوی و نقش و نگار بسی نماند که روی از حبیب برپیچم وفای عهد عنانم گرفت دیگر بار که سخت سست گرفتی و نیک بد گفتی هزار نوبت از این رای باطل استغفار حقوق صحبتم آویخت دست در دامن که حسن عهد فراموش کردی ای غدار نگفتمت که چنین زود بگسلی پیمان مکن کز اهل مروت نیاید این کردار کدام دوست بتابد رخ از محبت دوست؟ کدام یار بپیچد سر از ارادت یار؟ فراق را دلی از سنگ سخت‌تر باید کدام صبر که بر می‌کنی دل از دلدار؟ هرآنکه مهر یکی در دلش قرار گرفت روا بود که تحمل کند جفای هزار هوای دل نتوان پخت بی‌تعنت خلق درخت گل نتوان چید بی‌تحمل خار درم چه باشد و دینار و دین دنیی و نفس چو دوست دست دهد هرچه هست هیچ انگار بدان که دشمنت اندر قفا سخن گوید دلت دهد که دل از دوست برکنی زنهار دهان خصم و زبان حسود نتوان بست رضای دوست بدست آر و دیگران بگذار نگویمت که بر آزار دوست دل خوش کن که خود ز دوست مصور نمی‌شود آزار دگر مگوی که من ترک عشق خواهم گفت که قاضی از پس اقرار نشنود انکار ز بحر طبع تو امروز در معانی عشق همه سفینهٔ در می‌رود به دریا بار هر آدمی که نظر با یکی ندارد و دل به صورتی ندهد صورتیست بر دیوار مرا فقیه مپندار و نیک مرد مگوی که عاقلان نکنند اعتماد بر پندار که گفت پیره‌زن از میوه می‌کند پرهیز دروغ گفت که دستش نمی‌رسد به ثمار فراخ حوصلهٔ تنگدست نتواند که سیم و زر کند اندر هوای دوست نثار تو را که مالک دینار نیستی سعدی طریق نیست مگر زهد مالک دینار وزین سخن بگذشتیم و یک غزل ماندست تو خوش حدیث کنی سعدیا بیا و بیار
«سعدی»

حافظ! تو ختم کن که هنر خود عیان شود با مدعی نزاع و مُحاکا چه حاجت است؟
«حافظ»

بعضیا دلی دوست دارن! و چه اشاره قشنگی کرده‏ #محمود_درویش اونجایی که میگه : " الذين أحبّوا فينا ما لم نُحبّه يوماً بأنفسنا کسانی که در ما چیزی رو دوست داشتن که خودمون ندیدیم و دوست نداشتیم ..."

معلق می‌گذاری این حباب محتضر را که نمی‌داند که می ماند که می‌میرد که لاادری... #ای_خویش_به_من_خویشی_کن
#زهرا_حاجی_پور

با مدعی بگوی که ما خود شکسته‌ایم محتاج نیست پنجه که با ما درافکنی
«سعدی»

پشت سر رو نگا نکن هیشکی منتظر نیست تا که برگردی باید اینقدر بچرخی تو دستا تا بفهمن همه چه نامردی!
#زهرا_حاجی_پور

از هستی دو روزه به تنگند عارفان تو ساده لوح طالب عمر دوباره ای
«صائب تبریزی»

بی فقر آشکار نگردد عیار مرد بخت سیه بود محک اعتبار مرد همت بلند دار کز اسباب اعتبار بی‌غیرتیست آنچه نباید به ‌کار مرد.....
«بیدل دهلوی»

یا قليل الكلام! لو أعلمك أن كلامك راحتي بتكثر حكي؟! ای کم حرفِ من! اگر بگویمت که کلامت آرامِ من ا‌ست، بیشتر حرف می‌زنی؟!࿐჻❥⸙